تبليغاتX
نوشته های از ...

 

با عشق برای عشاق پر پر شده

سال ِ 67 و مرداد

سال ِ 86 پایان ِ مرداد

عکسهای ِ خاوران را روبروی ِ خود گذاشتم ،به چند وبلاگ  رفته ام و در مورد کشتار 67 مقاله و شعر ها رو خوندم به وبلاگ ِ ایرج شهبازی دستجرده رفتم ،در مورد تاریخ ،چگونگی شروع کشتار و اعتراض بعضی ها و همکاری بعض دیگر در کشتار و....

 همه ی این مطالب را بارها خوانده بودم ...ولی باز،با هر بار خواندن دوباره اشک می ریزم ،نه برای ِ آنان که ناجوانمردنه به مسلخ رفتند ،برای خودمان که چقدر مسئولیم و برای این مردم ، مردمی که هنوز هم مهر سکوت بر لب دارند ..

سر در زیر ِ گورهای ِ نا مرئی

احساس ِ قشنگ ِ  همآغوشی می کنند

 

به عکسی نگاه می کنم که خاوران در آن نقش بسته و خاکی که برای برادرم است ..نوک ِ انگشتم را روی آن می کشم و...

می خواهم راحت بنویسم مثل ِ همیشه ..نمی توانم فقط با ریختن اشک خود را آرام کنم ، و باز آرام به همه نگاه کنم و آرام حرف بزنم و سعی کنم به مردم نشان بدهم که چه گذشته بر مادرم ..

من عصبانی هستم ...

من کینه دارم ..

من داغون هستم ...

ولی به من اجازه نمی دهند برای ِ این گونه خشم...

اجازه ندارم ، برادرم به من این اجازه نمی دهد.. او که آنطور وحشیانه از نفس کشیدن محروم شده ، به من اجازه خشم نمی دهد ...

امروز از مونا می نویسم ..از لاله ..از یاسر ..و بسیار از فرزندان ِ این کشته شدگان ..

از مونا که مادرش را گم کرده ،از لاله که نمی داند پدرش در کجا آرمیده ...از یاسر که پدر و مادر ندارد ..و ....

با خودم حرف می زنم که حق این مردم است که این چنین عذاب بکشند حق ِ اینان است در آن زمان که فرزندان ما را می کشتند و دسته دسته به گورستان می فرستادند ،این مردم ، همین مردم که از کمبود بنزین می نالند همین اینان که از گرانی و ناامنی ،فقر و فساد و اعتیاد و فحشا می نالند ،همین مردم این کشتار را تصدیق می کردند .

به من نگویید همه این طور نبودند ،که خود می دانم ...همه نبودند ..دوره ،دوره ی ترس و خفقان بود و الان هم هست ، تاریخ دهه ی شصت ِ ایران بخوانید ،بخوانید که چطور بعضن کسانی همراه بودند در این کشتارها و چطور بر ما که فقط اعضای ِخانواده این پرپر شده ها بودیم سنگ می زدند و چطور ما را کافر می خواندند ..

نمی خواهم از غم از دست رفتن این جوانان بنویسم ،می خواهم بگویم که چه ها  کشیدند این خانواده ها ،

زنی که چهار فرزند داشت و شوهرش اعدام شده بود ،در منازل و محل ِ کار قاتلین همسر ِ خود کار می کرد تا شکم ِ فرزندانش را سیر کند .

بر پدر م چه گذشت ...کجا بودند،مردمی که برادرم برای ِ آنان بر  دار  شد . ..روبروی ما می ایستادند و ما را مایه ننگ فامیل می دانستند ..همین مردم ...حالا می نالند از گرانی ...از اعتیاد که به سن زیر 15 ساله ها رفته ، از دخترانی که کنار ِ خیابان می ایستند و تن فروشی می کنند ..خاک بر سر این همراه کنندگانِ ِ  جنایت کاران باشد و همیشه سو گوار باشند که این چنین با ما کردند برای ِ مذهب یا خمینی یا حکومت عدل الهی ...

نگویید گول خوردند نگویید نمی دانستند که این رژیم چه زالویی است نه ...نادان هم که می بودند از این کشتارها می بایست می فهمیدند و همه با همه با خانواده ها همراه می شدند ...ولی ..ولی سکوت کردند به بهانه ی پدر بودنشان ،مادر بودنشان ،بدی اقتصاد ،مسئولیت ِ زندگی وترس ، ترس از مردن که می خواهند زنده بمانند ..

خوب حالا زنده اند ، دیگر چرا برای معتاد شدن ِ پسر خود و روسپی گری دخترشان .، و...ناراحت هستند ...باید این طور می شد اکبر محمدی جان داد آن طور ...ولی این را می دانم که خانواده همین اشخاص وقتی فرزندان ما به بالای دار می رفتند ، موافق این کار بودند و حالا خودشان ...و کسانی هم که برای ِ اکبر سکوت کردند حتی در مراسم او نیامدند باید بدانند که جهل و قدرت طلبی روز افزون این نظام گریبان ِ آنان را هم خواهد گرفت ،برای هرکس به شکلی ... مهندس بیکار ...دختر بدون ِ جهیزیه و پر تمنا ،برادر ِ معتاد ، و...

از در نیاید از پنجره ،از پنجره نشد از دریچه و....

مشکلات مرک بارِ ِ  بر سر ِ کار بودن ِ ِ این رژیم و سکوت ِ مردم، دامن گیر همه خواهد شد و نوبت به همه خواهد رسید وگرچه الان هم رسیده ...بهای ِ این سکوت ِ مرگبارِ را این مردم می پردازند  .....

 

من خشم دارم .

.به برادرم هم گفتم باید این بار بگذارد داد بکشم ...

باید داد بکشم ..

همان سالی که  برادرم کشته شد، از سال ِ قبلش اسم ِ پدر و مادرم برای رفتن به حج در آمده بود و آنان عازم بودند به خانه خدا (مثلن) در حالی که سیاه پوش بودند و مردم به ما می گفتند مگر کافران و خانواده اعدامی به مکه باید بروند ؟

پدر من که مذهبی بود و مادرم ...آنان بسیار کار کردند تا هزینه رفتن به حج را تهیه کنند ....و همراه با رفتن ِ خود درد را هم با خود بردند ...حتمن مادرم آنجا از مردم به خدا  گله گی کرد و از خدا داد خواست ....

من نمی توانم خشم نداشته باشم وقتی در مرداد 67 مادرم به سر مزار ِ ِ برادرم در خاوران ِ تهران رفته بود ...دید کانال های ِ  کنده شده هست که با خاک پر کرده بودند ،اوبه نزدیک این کانالها رفت و ناگهان دید ،گوشه ای از دست ِ یک جنازه از خاک بیرون است ...مادرم در جریان اعدامها نبود و همه رو صدا زد ، در حالی که به شدت دچار تشنج شده بود و مادریکی  دیگر از اعدام شده ها  که قوی تر بود او را به بیرون خاوران برد و ...برگشت خاکها را کنار زد و گود کرد تا جنازه کاملن زیر ِ خاک قرار بگیرد ...مادرم آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت ، او دچار شوک شده بود ...آخر پسر ِ بیست و یک ساله اش را هم اعدام کرده بودند ...او هنوز هم به شدت بیمار است ...

به یاد دارم آنقدر بچه بودم که کلمه اعدام برایم عجیب بود و می دیدم که بزرگترها در مورد طناب و به دارکشیدن می گویند ...من در عالم ِ بچگی خود به انباری خانه مان ِ رفتم و از سقف ِ انباری که حلقه ای  آهنی رویش بود بند نایلونی را گره زدم ،آنقدر بچه بودم که نمی دانستم نخ ِ نایلونی که با آن جعبه شیرینی را می بندند مناسب نیست ،وقتی خوب گره زدم ، روی ِ چهار پایه ای ایستادم و حلقه ی نخ نایلونی را دور ِ گردن ِ خود گذاشتم و بدون ِ لحظه ای درنگ ، چهار پایه را با پایم به کناری انداختم و از سقف انباری آویزان شدم ...می خواستم بدانم به دار زدن یعنی چی ...و نخ ناگهان پاره شد ومن هم به زمین افتادم ، دور گلویم به شدت ورم کرد ، همانند یک گردبند ،دور تا دور ِ گلویم ورم کرد و سیاه شد و ..مادرم چقدر گریه کرد ..تصمیم گرفتند دیگر هرگز پیشم از دارو اعدام چیزی نگویند ..

وقتی در تلویزیون صحنه ی بدار کشیدن آقای ِ طاووسی را دیدم و این که چگونه بر طناب بوسه می زد و می خندید به یاد کار ِ خودم افتادم ...و هم چنان مشتاقانه منتظر ِ مرگم که به نزد ِ برادرم بروم تا تنها نباشد تا دلش نگیرد از این همه نا مردمی که دید و رفت ..

من از 67 نگفتم ..من از جریانات قبل و بعد از آن گفتم ...از دردی که بر همه ی ما رفت ....اگر چه هر چه بگویم باز هیچ نگفتم ..

لعنت بر کسانی که بر دستان خود دمپایی می گذاشتند و بر صورت ِ زیبای ِ دختران ما سیلی می زدند ...که مثلن نامحرم یا نجس هستند ..

لعنت بر کسانی که دهان ِ برادرم را با پارچه پر کردند و بعد بستند و نگذاشتند تا آخرین فریادهای خود را راحت بزند ...وقتی گلوله سینه اش را شکافت نتوانست از درد راحت داد بکشد و دهانش بسته ماند و فریاد در گلویش هنوز جا مانده ...فریاد در گلویش جامانده ..

لعنت بر همه ی کسانی که با تعصب ناآگاهانه و یا آگاهانه ی خود بر تن ِ برادرم شلاق و کابل فرود می آوردند ...

لعنت بر همه ی آنان که حکم اعدام ِ جوانان  را راحتر از نفس ِ آلوده ی خود که در کمتر از ثانیه ای به بیرون می آمد ، امضا می کردند ...

لعنت بر همه ی کسانی که شاهد بودند یک مجروحی را با طناب بر لبه ی پشت ِ وانت بستند و روی ِ آسفالت شهر می کشیدنش و خوش خوشانشان می شد که کافری را با شکنجه می کشند ...

لعنت بر همه ...لعنت بر همه

بر همه ی کسانی که در استادیوم شهر من در 60 جمع شدند تا شاهد تیر باران علنی نه نفر از بهترین فرزندان ِ ایران باشند ...

لعنت بر همه ...کسانی که باعث مرگ خواهرم شدند ...در جمعه ای سیاه که به مزار ِ برادر خود  در خاوران رفته بود ،پاسداران  ماشینی پر از جنازه در روز ِ روشن جلوی ِ چشمان گریان خانواده های ِ اعدامی ها آوردند و او و دیگران را از خاوران بیرون کردند تا کشته شدگان را دفن کنند...و در مسیر باز گشت خواهرم بر اثر سانحه اتومبیل جان ِ خود را از دست داد ...لعنت بر نیری که حکم قتل ِ برادرِ من را امضا کرد ...لعنت بر کسی که او را بر سر ِ کار گمارد ..لعنت ..

 

 

به عکس ِ خاوران نگاه می کنم ،به عکس ِ برادرم هم ..

و به فریادی که در گلوی ِ او ماند ، به خاوران که در آنجا  نمی توانی بغض کنی ، ،آنقدر فکرت پرت می شود،  که دلت می خواهد خود را پرت کنی به دورن ِ گوری که همه در آن  آرام با هم به خواب رفته اند ..

بغض بی معنا ست ..بغض به من می خندد می گوید بی خیال ِ ما ..من اینجا به دردی نمی خورم ...

دور می گردم از درد از خشم  ، دور می زنم ..

دور می زنم ، زن بودنم را

دور می زنم ، مادر بودنم را .

دور می زنم نفس کشیدن خود را

دور می زنم عشق را

دور می زنم خوشی را

دور می زنم گریه را بغض را

دور می زنم خودم را

دور می زنم میدان ِ حماقت ِ قاتلان را  

و می خندم به اینکه

تاریخ خود گواه است که ظلم پایدار نیست و خون ِ بی گناهان دامن گیر خواهد شد ،

همانطور که الان شده

می خندم و همه به من نگاه می کنند ..

- باز تو دیوانه شدی ،با خودت حرف می زنی ومی خندی ...به حال خودت گریه کن ..

خنده ام بیشتر می شود از اینکه اشکم را ندیدند ولی خنده ام را دیدند که چرا می خندی ..

اینجا اگر گریه کنی کسی با تو کاری ندارد ..

می خندم با صدای ِ بلند و بلندتر از قبل ...

می خندم ،

می خواهم زنده بمانم و ببینم که چطور بیشتر ازاین ، این مردم خموش ، درد می کشند تا

معنای ِ درد را بیشتر از این بفهمند ..

از برادرم معذرت می خواهم ، او برای مردم جان داد ...برای ِ مردم و من امروز آخرین روز ِ مرداد خشمناک هستم ....فقط امروز ..

برادرم منو ببخش ...می دانم باید آرام باشم و در آرام بودنم به آنچه که می خواهم ، خواهم رسید ..فقط امروز ..فقط امروز ..آخرین روز از مرداد 86.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط زن ایرانی  | 

تقدیم به دوستی عزیز

خوابی روان

تو خوابي يا خميازه مي کشي ؟

  هیچ کدام

 .....

در آن زمان بود که من

يافتم تورا

و تو از من بي خبر

به کدامين سمت روان

روانت از من مگر نيست

روان شو برايم تا بگويمت

راز ِ اين روان ِ سرگشته را

به چه سان روان کردند  

ما را به سوي ِ هم

در چنگ خود بردند مارا

من پا بر زمين بودم.... هنوز هم

ولي هم  پایي نبود تا بود

 که  در کمین بود ..

دستاني که به دور ِ کمرم  حلقه

دستي هم بر دهانم ..بسته

تو را مي بينم .....

دستهايت از پشت آويزان است

آويزان راه مي روي

بر روي آسفالت مي ريزي

من را مي بيني که بردنم

با دستاني که به دور ِ کمرم حلقه بود

و تو  جان داشتي ...

پس چرا دست و پا مي زدي

     چرا دست و پا می زنی ؟..

          من هنوز زنده ام

من زنده ام ...

من با تو می مانم ..

می خواستم می خواستم از مسافرتی که داشتم بنویسم ،مسافرتی چهار روزه ،و ازچیزای که به چشم ِ خودم دیده بودم

از مرکز اِم آر آی شهرستان ِ ساری بنویسم که متعلق به سپاه می باشد (لشگر پیاده ) و اسمش که به نام ِ امام خامنه ای بود ،یا از دوتابلوی ِ که جلوی ِ نگهبانی زده بود ،روی یکی نوشته بود از پذیرفتن خانمهای ِ بد حجاب معذوریم و تابلوی ِ دیگر که چند ماهی است نصب کرده اند که نوشته ، ورود ِ خانم های ِ بی چادر ممنوع است ...با خودم گفتم انگاری داریم می رویم برای زیارت ِ امام رضا و یا امام حسین ...اگه کسی که از پزشکی چیزی می دونه به من بگوید که روژلب آیا ربطی به عکس برداری رنگی از ستون ِ فقرات ِ کمر داره ...چون یه دستمال کاغذی می دهند به دست ِ بیمار می گویند رژلبت را پاک کن .. .

ولی خوب امام خامنه ای هم لابد امام بود که گفتند باید چادر سرت باشه و دم در چادر به تو می دهند که به اجبار و اکراه باید بر سر بگذاری...

می خواستم از اسباب کشی بگویم ،اسباب کشی از خانه ی سرهنگی که گویا سپاهی بود ....پنج سرباز که سه تای ِ آنان کلاه ِ قرمز داشتند یعنی دژبان بودند ...از همین های که جلوی ِ مردم را برای لباس و مدل ِ مو می گیرند ،البته با دوتا خودروی ِ نیروی ِ انتظامی داشتند اسباب کشی می کردند، بنزین جیره بندی برای ِ نیروی انتظامی و کارگر ِ مجانی هم عالمی داره !! ...توضیح ِ بیشتر لازم نداره ...شاید هم صبح ها قبل از اینکه جلوی ِ مردم را توی ِ خیابون بگیرند اول نون برای ِ سرهنگ می خرند...

می خواستم بگویم از سیما و صدا و برنامه های ِ سراسر تبلیغی و سیاسی ....سریال ها هم سیاسی شدند اگر کسی سریال جاسوس بازی رو دیده می دونه من چی می گویم ...

شعر ، هنر و همه وهمه چیز در خدمت ِ این سران ِ حکومت است و بس ..

ولی در عصر ِ امروز اتفاقی برایم افتاد که عجیب تر از این همه بود .

برخورد ِ یک جوان امروزی و به ظاهر آزاد اندیش ،از اینکه هر کس آنطور که می خواهد باید زندگی کند ...

سر صحبت را با من باز کرد یا من با او شروع به صحبت کردم ،فرقی نمی کرد مهم این بود که من و او در حال ، حرف زدن بودیم از سایتها و اینکه چقدر بچه ها در سایتها سرمایه گذاری می کنند ناگهان سایت دیگر بالا نمی آید و ترس اینکه کلاه برداری بوده و بعد متوجه می شوند که به خاطر ِ فلان توفان در فلان کشور سایتها قطع شد ...

در مورد سرعت پایین اینترنت و ویروسی کردن ِ و نداشتن متخصص و فرار ِ همه به خارج از کشور و...

حرف زدیم و زدیم ...

فقط شاید در ده دقیقه بود ...

از من پرسید که آیا وبلاگ دارم و اگه دارم در چه زمینه ای می نویسم ..عاشقانه ،علمی یا شعر و....

من کمی مردد بودم در جواب دادن، چون از برخورد دیگران خبر داشتم ولی ، یکی از دوستانم به جای ِ من جواب داد.

به آرامی گفت بیشتر سیاسی می نویسه ..

و خوب می دونستم که جواب چیه ...جوان در جواب گفت :سیاسی .اوه اصلن حوصله حرف زدن در مورد ش رو ندارم ....و با حالتی خسته کنده گفت که مگه بی کارید ..زندگی تون بکنید ...سیاست چیه؟

خوب من هم گفتم که من می نویسم دوست دارم از جامعه و ناهنجاری و سوء مدیریت بنویسم ..دوست دارم شعر بنویسم ..خوب من دوست دارم ...شما انجام ندهید ..زندگی من اینطوری برایم لذت بخش است ..

گفت نه شما با این کار دارید به دیگران سمت و سو نشان می دهید ..مگرنه ؟خوب باید بدانید هیچ چیز ِ در دست ِ ما نیست و آنان که همه چیزرو مشخص می کنند ما نیستیم ..

من در ابتدا فکر کردم حتمن منظورش به سران ِ دولت هست .. با چند کلمه خواستم توضیح دهم که با این همه من کار و وظیفه ام را انجام خواهم داد ..ولی .

می دونید در جواب چه گفت ؟

گفت:نه شما باید بدونید تمام آنچه که باید برایمان اتفاق بیفتد ،از قبل مشخص شده توسط ِ انسانهای ِ خاصی که پاک هستند و مبرا از گناه مثل ِ مهدی و ..کمی حرف زد .

گفتم یعنی اراده ما هیچیه ؟

گفت :نه خوب ولی اصلی که شما برایش می نویسید ،توسط ِ کائنات مشخص شده و دست ِ ما نیست ...و سعی من و شما تاثیری نداره در این حوادث ، که کائنات بر عهده دارند .....وووو

گفتم که چرا فکر نمی کند این مهدی خود ِ او هست ...یا محمد ..یا ..یک لحظه مکثی کرد و به چشمانم نگاه کرد ، آرام نگاه کردم ...گفتم خوب فکر کن ،یکی از آن انسانهای ِ پاکی و..مگر نه اینکه روح ِ خدا در ما دمیده شده ..و ما اگر به درون خود توجه کنیم وحی های ِ خدا را حس می کنیم همانند محمد ...اگه یک برگ از درخت که در حال ِ افتادن است در این لحظه ..و اگر من و شما در این لحظه که حرف می زنیم ..این اتفاق را انجام نمی دادیم کل ِ کائنات و چرخش طبیعی آن دچار از هم پاشیدگی می شد ،چی ....

خوب من و شما مگر جزی از این کائنات نیستیم و خلق کننده اتفاقات....

این جوان ساکت ماند و چند کلمه ای تایید و یا تکذیب کرد و بعد با دوستش رفت ..

خوب من از شما می پرسم به خاطر ِِ این دیکتاتوری و سوء مدیریت کشوری به خرابی کشیده شده ...

مردمش آواره در کشورهای ِ دیگر و..روشن فکراش توی زندان و زیر ِ شکنجه ...و یا در زیر ِ انبوهی از خاک مدفون شده ..

آن وقت من باید بروم و زندگی خود را بکنم و بگویم اینها از قبل مشخص شده ...

احمد باطبی را به زندان می برند به جرم ِ عکسی که خبرنگاری از او گرفت ، سرش را در توالت فرو می برند و نمی گذارند تا یک هفته به حمام برود ...خوب این را از قبل برایمان کائنات رقم زده اند و من زندگی خودمم رو بکنم ...

خوب نمی دانم این جوان که بود امید دارم هرگز مثل من برادرش را بعد از چند ماه شکنجه سخت ،تیرباران نکنند و او هم آرام به زندگی خود بپردازد و خوش باشد ...و بعد هم به من بگوید زندگی خودت رو بکن و من در جواب گفتم مگر من مردگی می کنم با این نوشتن ها ...که ...مگر زندگی چیست ؟

یاد شعر سهراب افتادم که می گفت

زندگی بال و پری دارد به وسعت ِ مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب ِ طاقچه ی عادت از یاد ِ من و تو برود .

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .

زندگی نوبر انجیر ِ سیاه ، در دهان ِ گس ِ تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم ِ حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی ا ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد .

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست .

خبر ِ رفتن ِ موشک به فضا ،

لمس ِ تنهایی ((ماه )).

فکر بوییدن ِ گل در کره ای دیگر .

زندگی شستن ِ یک بشقاب است .

زندگی یافتن ِ سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی (( مجذور)) آینه است .

زندگی گل به(( توان)) ِ ابدیت.

زندگی ((ضرب ِ ))زمین در ضربان دل ما ،

زندگی ((هندسه ی )) ساده و یکسان ِ نفسهاست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:50  توسط زن ایرانی  | 

در سطح ِ شهر و

زیر ِ پوست ِ شهر

 

چند اژانس ِ تلفنی در شهرمان هم به جمع تعطیل شدگان دیگر ِ این صنف پیوستند .

روز ِ جمعه بسیار سعی کردیم تا برای ِ خود و مهمانمان ماشینی تهیه کنیم تا به اصطلاح مسافرت ِ درون شهری انجام دهیم ..،ولی از اتومبیل خبری نبود ...و

آزانس های باقی مانده که رو به تعطیلی می روند ،آنهایی هم که کار می کنند در پشت تلفن می گویند اگر دو یا سه برابر پول می دهید حاضرند برای سرویس درون شهری بیایند ...

وقتی این را مدیر آژانسی به من گفت ،دلم شکست گفتم لااقل بگو ماشین نداری نگو با این مبلغ ...

دلم گرفت از این بیشتر که بی پول ها هستند که باید جواب گوی ِ این صرفه جویی ِ ارزی شوند ...

تازه پول بدست آمده از صرفه جویی هم که به جیب ِ آدمکشان در لبنان و عراق و فلسطین ...

تو اگر پول نداشته باشی نمی توانی حتی تاکسی درون  شهری سوار شوی حالا مسافرت به شهرهای ِ مجاور پیشکش .....

همه چیز جامعه ما برای کسانی شده که پول دارند ...و این پولداران همه هم منصف نیستند که به آنان که پولی ندارند کمک کنند که اگر این بود فاصله طبقاتی در ایران روز به روز بیشتر نمی شد ..

 

 

گزارش از یک منبع موثق ...

بنزین ِ آزاد به همین زودی با لیتری ۶۰۰ یا ۶۵۰ تومان در پمپ بنزین ها به فروش خواهد رسید ...

خوب خوبه ،دولت خودش بنزین ِ  آزاد بفروشه و این بازارهای سیاه را بدست بگیره ....

تعداد نیروی ِ گشت ِ نیروی ِ انتظامی

هر روز از روز ِ قبل بیشتر خدمتگزاران نیروی انتظامی در شهر گشت زنی می کنند ...

 در دوهفته قبل در دسته های ِ دونفره با باتون به کمر  به فاصله 500 متر یا کمتر می ایستادند ...

ولی در چند روز گذشته ،در هر 50متر یا 100 متر در دسته های ِ چهار نفره گشت زنی می کنند و بعضی اوقات هم بیش از اندازه خنده دار....چون همه یه جوری نگاشون می کنند و یا پشت سرشان اداهایی در می آورند که نمی توانی جلوی ِ خودتو بگیری که نخندی ...

 

دانش آموزان و روان ِ   داغون در هنگام ورود به مدرسه ها

خوب برای این گزارش باید یه پیش زمینه ای را بنویسم ..

در آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد مشاهده کردیم که بر سر هر کوچه عکس  ِ شهید و یا شهداء آن کوچه مثل ِ بَنر های ِ تبلیغاتی کشیده شد و

در اول همان کوچه بر روی دیوار خانه ای نصب شد و بر سر دیوارهایی که  کوچه آن به نام ِ مثلن بهشتی یا رجایی و..بود عکس اینان بَنر ِ تیلیغاتی شد ...

خوب این از هر کوچه که شهید در آن زندگی را آغاز و به پایان رساند ...

بعدی از مدتی هر ادره و یا سازمانی عکسهای شهیدانی که سابقن در آن سازمان کار می کردند و یا مربوط به آن سازمان بودند ، به صورت بَنرهای بزرگ کنار هم کشیده شد با ذکر نام و محل شهادت و سن این شهیدان ...مثلن در اداره ِ پست شهر ...یا آموزش و پرورش و...

واینکه از وزارت خانه تهران دستور آمد باید عکس شهداء ِ دانش آموز هم بر روی بَنرهای بزرگی به صورت دسته جمعی کشیده شود و بر بالای ساختمان مدارس ،روبروی ِ چشم ِ   

بچه ها که صف می بندند برای ِ رفتن به کلاسهاشان نصب شدند

...عکس ِ  دانش آموزانی که حتی به سن بلوغ هم

نرسیده اند ..

نمی خواهم بگویم چرا رفته اند این نوجوانان و یا تحت تاثیر تبلیغات بودند یا احساسی شدند نسبت به مذهب و خاکشان و اینکه آنان که پشت پرده سن  ِ این جنگ را زیاد می کردند ولی طول ِ عمر ِ این  نوجوانان را کوتاه .....بدون هیچ گونه ذهنیتی می خواهم مشکل این کار را مطرح کنم ...

از دید گاه ِ روان شناسی

از یک روان شناس که خود سابقه سی ساله دارد .

_به نظر شما اگر دانش آموز در هر ردیف سنی که وارد به مکان تحصیل خود می شود در هفت صبح ، با ذهنی آماده برای ِ یادگیری ،با دیدن این تصویر یعنی بَنر ِ بزرگی که از کسانی که هم سن خودشان  بودند که هیچ کدام زنده نیستند از نظر روانی چه تاثیراتی بر دانش آموز می گذارد ؟

 ( البته با احترام به مقام ِ بلند شهداء )

 

و این گونه پاسخ شنیدم :

این تصاویر بسیار تاثیر بدی دارند و حس ِ اعتماد به نفس از این بچه ها کم می شود و این را به یادشان می آورد که می میرند نه طبیعی یعنی زندگی شان دست کسان ِ دیگر است و بی انگیزه می شوند و این را به وضوح داریم می بینیم نسل ِ حاضر انگیزه تحصیلات و پیشرفت در آنان به مراتب کم وکمتر می شود ...

خوب ما در حال ِ حاضر سه گزینه داریم که برای تعلیم و پرورش ِ این نوجوانان مهم است

1-خانواده

2-جامعه

3-دوستان نزدیک ِ این بچه ها

خوب در الان ما می بینیم که خانواده به مصلحت ِ خودشان  آن چه در درون خود دارند در بیرون نیستند ،یعنی نمی توانند باشند به ناچار با دو چهره بودن ،گذران می کنند.خوب وقتی والدین ،کودکان خود را تربیت می کنند  به آنان می گویند دروغ نگویید ولی در جلوی ِ  چشمان همین کودک این پدر یا مادر در جامعه برای حفظ و بقای ِ خود دروغ می گوید ...و یا یا ..

در جامعه که خوب اوضاع کاملن مشخصه ..همه با دروغ و ریا دارند به پیش می روند این جامعه که خود از همین خانواده ها تشکیل شده، پر از مسایل و مشکلاتی ست که از سو مدیریتهای ِ  این سه دهه اخیر به خصوص دولت مردان بوجود آمده

می ماند دوستان که می بینیم نوجوانان دوستان را به خانواده حتی ترجیح می دهند چون در آن سنین صداقت را در آنان فقط می یابند ..

حالا با این همه مسایل و نا هنجارها ساعات به خصوصی که اینان برای کسب دانش به مدارس می روند به محض ِ ورود با چهره های معصومی مواجه می شوند که در آن زمان کشته شدند و این نسل معتقد است که اینان گول خوردند که به جبهه رفتند و بیشتر از این که ممنون این شهدا ء باشند آنان منکوب می کنند که چرا این همه با این دروغ گویان همراهی کردند و جان دادند  ..

من به شخصه به عنوان یک روانشناس با این کار به شدت مخالفم وبهتره که این بچه ها به دور از سیاست و پیچ و خم های آن ،با آرامش فقط تحصیل کنند ..

ولی گوش شنوا کو ....هر چه ما بگوییم آنان بر ما حاکم اند  و به ناچار سکوت می کنیم و این سکوت ما هم برای فرزندان ما یک خیانت به شمار خواهد رفت و می رود ...

نصب این عکسها اجباری ست و حتی مدارس غیر انتفاعی هم ناچار به نصبش هستند ........

به چندین مدرسه رفتم و این وضع را شاهد بودم و عکسهایی که معصومانه به ما می گویند تا به کی سوءاستفاده ..

و جالب اینجاست که من عکس یک شهید را در چهار اداره دیدم  و در کوچه ِ خودش هم ، زده بودند ..

این همه هزینه و خرج کردن ...بهتر نیست برای ِ دانش آموزان همین نسل خرج شود ...

حالا در سر تا سر ایران شما فکر کنید تا چه حدی پول هزینه می شود و چقدر بیشتر از آن از این چهره ها سو ء استفاده ...

عکس احمدی نژاد را هم بگویم ...در بیشتر از هشت نقطه از شهر دیده شده

که عکسهایی از احمدی نژاد که در کنار و پایین ِ این عکس طرح ها و کارهای که در شهر انجام داده (حالا مثلن )نوشته شده و اینها در بَنر های بزرگ ِ تبلیغاتی که اگر کسی برای ِ شغل خود بخواهد آن را تهیه کند کمتر 500هزار تومان نیست و تازه این بَنرها در نقاط حساس و شلوغ شهر ،در ورودی شهر از هر جهت ِ آن قرار دارد که دیگر مسلمن شهرداری بابت این تبلیغات پولی نمی گیرد .....این بر می گردد به اینکه احمدی نژاد خود چون شهردار بوده می داند که چه کند ...

این همه مسافرتهای ِ درون ِ کشور و این همه تبلیغات ...

احمدی نژاد ، بهتر است عمل کنی و واقعن عدالتخواه باشی با حلوا حلوای ِ تو دهن ملت شیرین که نشد که به تلخی گزنده ای هم رسید ...

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:52  توسط زن ایرانی  | 

 

  روز عید است

خوب من به این که متنی را برای ِ دوستی آماده کنم ،فکر می کردم،.. که زنگ خونه به صدا در اومد و یکی از دوستان گرانقدر به منزل ِ ما تشریف آوردند ..

بعد از سلام و احوال پرسی ..با تردید البته ...

به من نگاهی کرد و با حالتی به خصوص گفت ...تو چته ؟...معلومه چه خبره ؟

معلومه چکار می کنی ؟...زیر چشات چرا سیاه شده ؟این چه ریختیه ؟...وو

این چه طرز نوشتنه ...همه ازتو انتظار دارن ...و تو ...

بعد از اینکه منو به شلیک سوالات خود گرفت ،یه لحظه نگاهی  به من کرد ..با اشک ...

تا اومدم حرف بزنم ...گفت :بی خود دفاع نکن ...تو می دونی کی هستی ؟معلومه چه مرگته ؟

 

گفتم ..بابا تو اجازه دفاع که نمی دی ..

ولی می دونستم حق داره ..می دونستم ..

به من گفت ..تو بعد از این همه کار کردن و تلاش ..چی شده ...الان باز یادت رفته ...عادت داری که هر چند وقت من توی سرت بزنم ..آخه فرشته ِ عزیز تو الان رو هم بنویس

خبر و گزارشات چی شده ؟

تو به راحتی که به اینجا نرسیدی !!!..یادت رفت ..از وقتی که آرم ایرانیان متحد رو به وبلاگت اضافه شده و قالب وبلاگت عوض شده ..بازم برگشتی به دهه شصت ..بابا بی انصاف تو که می دونی اگه بخوای چقدر عالی می نویسی...تو  واضح و روشن زیر پوست شهر رو گزارش می دی ...وو.

حق داشت ، من در قبل ،ِ زیرِ ِ  پوست شهر ،از مردم و حرفا و عکس العمل هاشون بیشتر متن می نوشتم...

 ولی بازم در این مدت  رفته بودم توی ِ لاک خودم و در درونم سیر و سفر می کردم ..یادم رفته بود که من حقی ندارم ...من خیلی حق دارم ...و...

دوستم مرا بوسید و رفت و من به یاد برادرم بودم که چه به موقع به گوشزد می کند ...آنان رفته اند ولی ما باید الان ِ ایران و ایرانی  ارجح بدانیم و یاد آنان را هم داشته باشیم

خوب این ربطی به لوگوی ایرانیان متحد نداشت ...

من با عضویت در این جامعه بیشتر به خودم افتخار می کنم و برادرم هم به من

افتخار می کند ...

من در این لحظه به همه ی کسانی که این مطلب را می خوانند می گویم :

تا بحال مستقل کار کردم و در خود روحیه کار ِ گروهی را نمی دیدم و لی خوب با تنها کار کردن آن چه که هدف نهایی همه ی ماست ، به تعویق می افتد و هر روز بیش از بیش خسارتهای ِ جبران ناپذیر به ایران ِ عزیز ما وارد می شود ...

در اینجا، از همه دعوت می کنم برای ِ  همه با هم بودن ....

همه با هم بودن،  برای ِ ایران و آزادی ایران و ایرانی ..

ما ایرانی هستیم و همگی عضوی از ایرانیان .....پس همه عضوی از ایرانیان متحد هستیم

ایرانیان ِ متحد

در پست بعدی بر می گردم به گزارشاتی از ...زیر ِ پوست شهر و از بسته شدن آژانس های تلفنی و کمبود بنزین و اینکه مردم ،عصبی و خسته هستند و درگیر ...منتظر باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:57  توسط زن ایرانی  | 

 

 

 مرداد است ...مرداد از نیمه گذشته ...

مرداد و شهریور ..در 67

روز های ِ مرداد به سرعت می آیند ومی روند و من دستور دارم که از اینان بنویسم

من از خودم دستور دارم که بنویسم ،این که چه شد و چگونه و تا چه زمان ادامه داشت این کشتار ...بار ها و بارها گفته شده ..در توانم نیست که تک تک نام ببرم و زندگی نامه آنان را بنویسم ..یا آخرین نامه ها و وصیت نامه هایشان ...

من یک بیانیه می نویسم ...به دستور خود آنان ...بیانیه ای  که آنان به من دیکته می کنند و من فقط نویسنده هستم ..آنان که بی رحمانه به دارکشیده شدند،....

حالا شایدوقت اش شده که به خودمان کمی استراحت بدهیم ، کمی آرامش و فرصتی فراهم کنیم و روایت ِ امروزمان را به مردگانمان بسپاریم ،حتی المقدور باید از فکر کردن و موضع گرفتن بپرهیزیم و تعصب و عقیده و آرمان و هر چه که از آن ماست را به یکسو نهیم و با افقی واقعی به رازهایی دست یابیم که مردگانمان با رشادت و خلق حماسه ای در خور و شایسته ،بدون ِ اما و اگر و بدون ِ ترس و نگرانی و دلهره از قدرت ِ پوشالی و کاغذی ِ شیاطین بدان دست یافتند و این کار ما را در لحظه لحظه ی زندگی مان در لبه ی ِ پرتگاهی قرار می دهد که باید به خیال ِ ارضای احتیاجات مغرورانه و خودخواهانه و نمایشی به آنچه که آن را واقعیت نام نهاده ایم ،دل سپرده ایم .

حالا شاید وقت اش شده به رویا برویم و مردگانمان را احضار کنیم و بارها وبارها بپرسیم و نهراسیم که آیا آنچه که آنان را این چنین دلاورانه به مواجهه و رودررویی با ظلم و بیداد و ستم فرا خوانده است ،این نکته بوده است که فقط می خواستند مواضع سیاسی و آنی خود را اثبات کنند .یا مواجهه ای دردآورتر و سهمگین تر بوده ،چنان که در جایی که شیاطین نقاب  از چهره می افکنند و ماهیت ِ واقعی خود را بروز می دهند ،دیگر مواضع سیاسی زودگذر و اثبات آن کمتر معنا می دهد .

(آنان به من دستور نوشتن دادند آنان که بالای ِ دار رفتند در آن تابستان شوم ........)

ما مواضعی متفاوت داشتیم ،مهم نبود کی هستیم و به چه می اندیشیم .

مهم این بود که از ظالمان نبودیم و آنان را تایید نمی کردیم .

برای ِ ستمگرانی که ،که مارا دستگیر کردند ،بازجوئی کردند ،شکنجه کردند ،به مرگ محکوممان کردند و به بالای ِ دار کشیدند فرقی نمی کرد که به چه مرامی و به چه دینی و آیینی پای بندیم ،مهم این بود که به آنچه که تظاهر می کردند ، باور نداشتیم .

مهم این بود که باور نداشتیم برای ِ نیل به حقیقت و ایجاد ِ جامعه ای عاری از ستم ،می توانیم هرگونه ستمی به کسانی که مثل ما فکر نمی کنند و مثل ِ ما نمی اندیشند ،روا بداریم .

در جامعه ای باز که همه بتوانند آزادانه عقاید ِ خویش را بیان کنند ،آنچه که می ماند اندیشه های ِ ناب و حقیقی است .

اما در جوامع بسته که حلقوم ِ مخالفان را از دهانشان بیرون می کشند نباید و نمی توان عقیده ای خالی از تظاهر و نا درستی یافت .

حالا مائیم و شما .

شمائی که درست در لحظات ِ سخت و طاقت فرسای ِ مبارزه بر حذرمان می داشتید و فکر می کردید تلاش ما برای ِ ازادی و برابری ،تلاشی عبث و بیهوده است .

فکر می کردید که دنیا و آخرت به کام ِ لب فرو بستگان و سر خم کنندگان در مقابل ِ ظلم و جور و فساد است .

بنگرید که بر سر فرزندان ِ دیگر این ملت چه آورده اند که عده ای در زندان ها و عده ای دیگری در اعتیاد و فساد و فحشا غرق شده اند و مفسدین و ظالمین با لبخندی بر لب ،ادعا و غریو ِ پیروزی سر داده اند .

اما تاریخ و روح ِ این ملت با چشمان ِباز  به تماشای ِ اضمحلال ببران ِ کاغذی خواهد نشست که نه نصیبی در دنیا خواهند برد و نه بهره ای در دنیای ِ دیگر ..

حالا مائیم و شما .

شمائی که خاطره ی ِ ما را ذهن دارید و آرام آرام و در نهان برای ِ ما اشک بر چهره می آورید .

برای ما دل نسوزانید چرا که رنج شما بسیار عظیم است .

رنج هایتان مقدس است چرا که بهترین فرزندان تان را فدای ِ آزادی و نجات ِ میهن کرده اید .

برای ِ غفلت و نادانی آنهایی دل بسورانید و غرق در ماتم شوید که هنوز برای ِ تظاهر و ریا، ادعاهای ِ فریب کارانه را به خورد ِ این ملت می دهند و نمی دانند عاقبتی جز پشیمانی و حسرت نخواهند داشت .

برای ِ آنهایی متاسف باشید که با نشانی از سجاده بر پیشانی در گمراهی هستند .

ما شادمانیم . ما شادمانیم وآسوده .

چرا که درنگ و زندگی بیشتر در دنیا  را با ذلتی همواره و اسارتی جاودانه با سر بلندی و آرامش روحی که رقص کنان و شادمان در هستی و کائنات در سرور وعشق به سر می برد ،عوض نکرده ایم .

ما رویای شما هستیم که به صورتی جاوید از هستی ِ آلوده ی  زمین با فدای همه ی هستی خود پاک و منزه از بدی و اهریمن ، همه چیزرا به تماشا نشسته ایم و نگران

تماشا می کنیم و نگران هستیم که مبادا لحظه ای از راستی و درستی غافل شوید .

مبادا زندگی کردن در جامعه ای آلوده و در حاکمیت ِ جهل و جور و فساد برای ِ شما هم بی تفاوتی و کنار آمدن با پلیدی های ِ رایج باشد.

چه بسا زشتی هایی که عادت شده اند و مردمان نمی دانند ،با این همه به اعتبار ِ پاکی و درستی و صداقتی که ما را در دامان ِ پر مهر و محبت ِ شما پروراند از شما می خواهیم صبور و پایدار از سیاهی وکینه و نفرتی که حاکمان زور و زر و تزویر برای ِ مردمان به ارمغان آورده اند ،بپرهیزید .

حتی کینه ی ِ آنهایی که بر ما ظلم کردند را به دل نگیرید چرا که کینه و هر چه شر و بدی که در ذات ِ اهریمنی ستمگران است تا ابدالاباد با آنان باد که این کینه همان جهنم فروزان ِ و وعده داده شده به اهریمنان می باشد .

------------------------------------------------------ 

این متنی ست که در جواب ِ این نجواها آمده ...بدون آن که این متن را بخواند ...جوابش زودتر از خود ِ نوشته به من رسید در آغاز پست می گذارم که بسیار برایم گران قدر است  ....

 

یک ساعت انتظار

یک ساعت انتظار           فرصتی برای واکاویست

نیم ساعت صحبت         

 تمام ِ ارتباط  ِ یک روز ِ مرا سوزاند

با ابراز ِ عشق و افتخار

خشنودی میوه ِ فصل ِ گرم بود

 شراب ِ کهنه را سر کشیدم      به کهنگی ِ هفته

و در خُم می ریزم انگورهایی ...

بعد می بایست مرا تشنه سازد

تنها هفت دقیقه سپری شد و من چنته ام خالی است

دور می زنم میدان ِ  درنگ را

چرا غ  ِ  سبزی نیست

اما اذن دخولم می دهند

تو را می نوشم

در رگهایم می دَوی       گونه هایم خونیست

آه  از  من بِدر می زند

از شقیقه  تا  گردن   و ستون  ِ  مهره

اما دلم داغ است

تو  " نمادی  "  از  آن  چه باید  باشد

""سیکا کته شو خسنه اَجیک  خو وینه ""

حتی کوتوله ها  هم در  غروب سایه شان  بلند است 

مرا تاب  ِ  آفتابی  نیست       می نشینم  تا  غروب

مرا شاخ و باری  نیست     می گریزم  از  خود 

و تو می گسترانی  بالهایت  را

به حکم  ِ  آنچه  او می گوید    روح  ِ  محافظت

 دَمی  می آسایم  در  سایه  سار  ِ  بی منتت

دلم  آرام  می گیرد

و انگشت