نامه ای از دوستی مبارز برای من
زيارت
نقطه ي شروع هميشه بهترين نقطه براي ِ عزيمت نيست .
به صرف اينكه نقطه ي شروعي است ،نقطه ي شجاعت است .
نقطه ي كندن از گذشته -كندن از سكون به سمت ِ دگرگوني -
روزي را كه براي ِ زيارت برگزيده شدم ،تصوري از
حاضران ِ در ميهماني نداشتم ،فقط دلم مي خواست مي رفتم و مي ديدمشان ،
همه داخل اتاقهايي كه تنها براي ِ خودشان بود ، انتظار ديدار داشتند .
اتاقها از درون بهم ربط داشت ،به سراغ ِِ يكي كه مي رفتي ناخودآگاه از
چندين اتاق ِ تو در تو رد مي شدي .
سلامي ،زنجيره هاي ِ علاقه ات را كلفت تر بهم مي بافت .
جلوي ِ هر اتاقي اسمي هم بود ،گاهي اسمي هم نبود ...تنها آنهايي كه
مي شناختند ، مي دانستند ساكنين اين اتاقها كيانند .
هيچ تكلفي بچشم نمي آيد -همه چيز رنگ ِ سادگي داشت -
زلال -همان گونه كه مي بايد بود .
اسمها دگمه ي استارت نمايش ِ خاطره اند ،مثل ِ دود ِ سيگار كه توسط ِ
هواكش ِ قوي بلعيده مي شود ، تو را درون ِ خود ِ مي كِشند ،
نمي كُشند ولي خفه ات مي كنند .
كف ِ پايت مي خارد....
اشكت مي بارد.....
دلت كينه ي مقدسي مي كارد.....
و چشم هايت مي كاود، به دنبال ِ اسم ِ آشنا .
سنگ نبشته هايي را كه به زبان ِ رسمي شايد چيزي بر خود ندارد ،
ولي علائمي فوق ِ مدرن
-مثل ِ سه قدم سمت ِ چپ ِ خشايار ...
دو گام بالاي ِ رضا كمي به سمت ِ قبله....
يك "شاب " از مريم دورتر ...
نشانه ، اسمي است كه ساعتي مرا ميخكوب كرد - هر كس در
ميدان ِ جاذبه اش قرار گيرد ، انگار دارد وارد ِ سياه چاله اي
شده است .
مي داني كه مي بينند -مي بيني كه مي دانند -
اما تو كسي را نديده اي .
شاهدي براي ِ حضورت نيست
حضور ِ تو ، دليل ِ حضور ِ ميزبان ات مي گردد....
تو براي ِ بودنت
براي ِ نفس كشيدنت
براي ِ زنده بودنت
براي ِ اميد داشتنت
هيچ مجوزي از كسي نمي خواهي ، اين شروع ِ ميهماني توست ....
تا روزي كه ميزبان شوي
خنده داره گاهي هم آدم ميزبانه ،
اما مهماني را دعوت نكرده...
اين مهمان نا خوانده ، اين مهمان ِ نا خواسته ،
چند قدمي با توست ، ساز ِ خودش را مي زند
زماني ابو عطا مي خواند
زماني دل اي دل اي .....
مي خواهد با او برقصي و تو براي ِ رقص نيامدي ،
چه برسد خوش رقصي .
ميهماني مجلس ُ عزا ست .
و اين گونه داستان ِ " قوز ِ بالا قوز عينيت مي يابد ".
پايان ماجرا پايان ِ داستان نيست ، جمله ي " زيارت قبول "
نقل ِ مجلس است آنچه مرا وا مي دارد تا بعد از ظهرم را به زيارت ببرم ،
دلهره ي من براي ِ مهمانان نا خواسته بود ، واهمه از اين كه
زيارتم مقبول نيفتد .
ميزبان عزيزتر از آني است كه در حضور ِ غير ،
مهمانش باشي .
شايد آنها كه منع مي كنند ، مي دانند ظاهر ِ سنگي ، باطني
آتشفشاني دارند و من امروز غروبي غمگين داشتم ......
زير ِ درخت تناوري كه برادران و خواهرانم ،ميزبانند...
گريستم .......
۱۶فروردین ۸۵
بر سر مي ريزي مشتي از خاك
مشتي آب مي ريزي بر
صورت ِ مادر
يه هوش باش !!!
گفت : از او ........هميشه ، گوشهايت را بدهكار كن
راحتش بگذار .....
سر به سنگيني ِ سنگ
سر به مهر ِ سكوت
در حوالي ِ سربه دار شدن
بوي ِ ياس بوي خون
درهم پيچيد ........پيچيد و ماند بر مهر ِ سكوت
در رگ ها ...نوحه خوان است ...سکوت
خواندني نسيت .....چادُر ِ گِلی مادر
سكوت ..
بوي ِ ياس از چشمان درخشيد
خون در عکسها ابدی شد
در انتظار !!
ملاقات ممنوع !!!!!!!
در تو زنگ مي زند
در گوش ات ناقوس ، پلك زد و به دريا رسيد
يك در ميان هجا كنيد
بوي ِ خون .......بوي ِ ياس
زنجيرها گم در اين تكثير تكرار ِ ميله ها
خيره...... خيره
ترس خشم درد
مي بارد مي كاود مي لرزد
گوشها را بدهكار كردي ؟!!
نام ......سن ......دين ......خدا ......فرشته ..
كاغذ روي ِ كاغذ پُر شد
پَر پَر شد ......
تو پَر كشيدي در اين پُر شدن ها
خيرگي خشم بر كاغذ
چيرگي نگاه بر جوهر
كلمه ...كلمه ...كلمه ...
بوي ِ ياس...بوي ِ خون
اديت را به كه مي سپاري ؟
دلتنگي تمام ِ شب را مي نوشي !!
رهگذري ...رهگذري .....
قرار بر ماندن
فرار از خويشتن
تو و نوشته ها ...
پاره ...پاره .....گذري عجولانه
خواستن از ندانستن است !!
برخاستن از توانستن نيست !!
و آنان ........همه ..
بوي ِ خون ......بوي ِياس
پيچيدن را هم گفتم ؟
نطفه ي اين دو ما شديم را گفتم ؟
فرزند خلف " یاس و خون ما شدیم .....
تازه متولد شده ها ......مائيم و دنيا
پشت ِ اتاق ِ زرد ....
مي داني چند ساله شدي ؟
مي داني چند قرنه شدي ؟
شسنشو با اذانت دادن
كفن با لباس ِ تن .....
جفتي مانده در رحم ...
شعبده بازي كرد با مادر ..
.. مادر ناپديد شد .....
اشك قلب شد ....قلب هم چشم
چشم همه كاره ...بدكاره !!
تظاهر دست فروشه ؟!
در هر جا حراج شد ... هرجائی ......
گوشهايت بدهكار ند، به حرفها
هميشه ...
بوي ِ ياس ..بوي ِ خون
رگهاي ِِ خشكيده
پلك هاي ِ بوسيده
شبي كه رقصيده
تاول ها تركيده
موجي نيش خند ِ موذيانه
در قربان گاه ....گاهي ِ نوازشي
از فرشتگاني ......
كارد در اينجا فرمان ِ كند شدن نداشت !!!
بريد گلوها ...بريد ....
معجزه با نيستي رابطه ي نا مشروع پيدا كرد ....
بوي ِ خون بوي ِ ياس
مادر گفت .:به هوش باش ...................
ِ
من پنهانم از ماه
خوب مگه چیه؟
از پشت ِ ماه
پنهانم از خودم
از خودم هم هراس دارم
در درونم
خدا گفت روحي دميده
انگاري روح هست
ولي مي کشن، مرا با روحم ...
با روحم
با خداي ِ درونم
از خود به که پناه برم ؟
از خود به که پناه دهم ؟
من که اشک بر چشم
زنده ی ِ من در کجاست ؟
جواب آمد :
زندگی آتشگهی ، شورنده پا برجاست ..........
بگردم تا زنده ی ِ خودم را بیابم ..در کجا ؟
لباس ِ تنم سیاه هست
عریان می شوم و می گردم بر دور ِ خودم ...
....................................یکی داد می زند :
پهلوان ِ زنده را عشق است ..
من می گویم :
بگردیم تا سقفی ...
تا آرامشی ...
تا لبی که در من است ..
از من می ربایند این
لبی که از آن ِ تو ست ............
از من می ربایند این عریانی ...
که نقاب بزنم به اجباری ..
و دو رنگی و ریا در هم آمیزم ..
من ولی عریانم ..من ِ تازه متولد شده ...
من را بپوشانید ..من را پنهان کنید از این .......
از پشت ِ ماه ..
پنهانم از خودم ..
بی آرامشی ،پوشیده در نقاب ......
*****************************
آویخته تاخته
نمی توانی دست از
مست با دست
دست بکشم که تو را دست ، مست است
مرا دست ، سست
با دستی مست
آویزان بر سر
سقف را نورانی کردی
..............
استفراغی که در دهان چپانده
زمینی که زر ِ زیاد می زده
آسمانی خفه
خوابیده پارس کرده ....معراج
بدون ِ سواری
بدون ِ یورتمه
این رقص مزاحم است بر سقف ..!!!
بر دارش ! !
بیندازش ! !
بخوابانش! !
هر چه دلت می خواهد !!!...
این دیوارها .... هم استفراغ ِ برهوت
حالا ...
سیل را سکوت را استخوان ِ سینه
همه جمع اند
از ترس از چاره ای ندارم از می نویسم
همان فرشته ، تار ِ تنیده
تا ترانه تا شراب تا نماز
همآغوشی
همه پیچ و تاب بود
خواب بود
فقط تعبیر بود
گور ِ خالی
سریدن
سه وجب بود تا بود جمعی بود.....
همین .
دفعه پنجم بود که به مرده ،فرا خواندنم ..
از بی خبری چه خبر حدس می زدی دوباره
این مهم دیدن را ،سیلی محکمی زدند ،پنجمی بود .....
احمقانه ، سجده ی بی سجاده بر کدامین سمت ؟؟؟ ،
سست و قوی بود زیاد
سه روز روزه گرفتن ، حتمن
یک نگاه همیشه حرام بود ولی ...
.روزه که باطل نمی شود
نماز را هم بی دعا خواندن بی اشکال است
با هر زبانی
ماغ کشیدن گاو را گفتم !!ا اِ اِهه !!!
جواب بی جواب ! باید این بود
این طور نبود ، فقط تعهد نبود
فرق هم می کرد خنده بی خنده
زن بی همه ی خواسته ها
گفتند :همین فقط پنج خط
بنویس ،بنویس پنج خط
که تو را چقدر اشتباه خوب است!
همآغوشی با خدا خوب است .....
لذت دارد اخم بر خدا
پنج خط ،حذف بیشتر
می دانی که سنگساری
را حماقت حسود هم مخترع شد !!!
با پنج خط چه بگویمتان
خط جدیدی می زایم
آنها تند نخوانند !!! اصلن نخوانند !!
این پنج خط را !!!!!
باشد این پنج خط هم
نثار
خر که شدیم!!
چند بار گفتمتان
من
را پنج دنیا
می مردنم اِهه!!!!!
تمام شدم
به من خبرم را بدهید کی کجا ؟؟
یادم ، از بی حواسی در ذهنم ثبت شد
همان جا که انبوهی از تیر ، خالی نکردند!!
بردند تا سنگ کنند اِهه !!!
اینجا خنده داشتم !!!
من ،من بودی تو ،توبودم .......همه با هم بودند ..
تکراری هم بودی...
پنج خط هنوز وقت داری
زود تا کسی از تو برای کسی نگفته ....
بی زمان تمام شده بودی
آماده دو نقطه ی روبرو
در آغوش هم
اخمی بر خدا
عشوه ای بر مردگان ..................
همیشه می گویم که بیایید از خود شروع کنیم ...
زیپ کیف دستیمو باز کردم ....
چون نمی خواستم زیپ دهنمو باز کنم ...
کاغذی در اوردم و با خودکارآبی ...شروع کردم به نوشتن ..
چند روز اخیر برادرم مرتب توی ِ ذهنم هست ..
خاطراتش مرتب به من تلنگر می زنه ...
همیشه بخند ..در سخت ترین حالت ..
در سخترین زمان ..
همیشه بخند و بخندان همه را ..
.یادت نرود ..ادب یادت نرود ..احترام نگه داشتن یادت باشد ...
آرام باش و آرامش ات را به دیگران هم برسان تا آنان بیاموزند که می شود بی خشمی ،
بی فریاد کشیدن در کنار ِ هم زیست ..
باید آرام بود آرام ..
مرتب تکرار می کنم باید آرام باشم ..
درون ِ کیفم به دنبال کاغذی می گردم ...تا بنویسم ...از آن چه در من است ...
همان طور که را می روم در پیاده رو ...می بینم ..که
دو جوان با هم در گیر شدند ..نمی دانم برای چه ..ولی به شدت به هم فحش می دادند ..
ظاهرن جوانان با شخصیت بودند ..در برخوردشان ..به هم فحش نمی دادند که ..
بلکه که فحش هاشون ....
هر زنی که کنارشان رد می شد و می شنید که چه فحش هایی به هم که نه
به مادر و خواهر هم می دادند ..سرش را به زیر می انداخت و یا زیر ِ لب چیزی
از شرم می گفت و سعی می کرد سریع تر از آنجا دور شود ..
وایستادم ..کمی نگاه کردم و زل زدم به چشماشون..
یکی کمی سرشو پایین اورد ..اون یکی هنوز داشت بد می گفت..
خوب دعوا کنید ...داد بزنید ..چرا به زن بد می گویید ..
این گفتم و راه افتادم ..
و می شنیدم که اولی به دومی می گفت : ببین چقدر کار ِ بدی کردیم ..
دومی می گفت : .....مادر ...ولش کن ..درس اخلاق نخواستم ..
خوب حتی در خنده هاشون ، شوخی هاشون هم دست از زن بر نمی دارن ..
و رکیک ترین حرفها رو در خوش ترین لحظات و نا خوش ترین هم ،
به زن می گویند ..
نمی دانم ایرانی کی می خواهد درک کند که زن حرمت دارد ..
زن مادرش است...
اگر مادر نبود مگر او بود که الان زبون دراورده ..
خواهر و زن چه گناهی دارن ..
لذت داره از اینکه از بدن زن به عنوان لودگی و یا فحش به هم می گویید ..........
آزادی ایران مهم است ...
فرهنگ سازی مهم است ..
ایران اسم ِ زن هست ..
ایران اسم ِ زن است ..
چرا کلمه ی ایران نامی برای زن است ؟
جالبه که حتی مردان طرفدار برابری حقوق زنان هم ...
باید گیر انداخت سران دولت را در این مکالمات ..
می توانید یک مرد ِ ایرانی رو اسم بیارید که برای زن ، بدن زن ارزش قائل شود ...
و اینقدر پست نباشد در مستی یا در دعوایی که حتی زنی در آن نقش ندارد ،
هر چه دلش خواست از ....... بر زبان نیاورد ؟؟!!!
خوب من نه عصبانی هستم و نه ناراحت ..
ولی می گویند در ایران باستان این گونه نبود ...زن ارزشی والا داشت ...
خوب حالا که همه ادعا دارند ...پس کو ...
مبارزه می کنیم برای آزادی ِ ایران ...
ایرانی که اسم یک زن هست ..
فکر می کنم تمامی دوستانم و خوانندگان خوب درد منو متو جه شدند ....
که من از چه می گویم ...
بهتر است از خودمان شروع کنیم ..
به جای ِ این که غیرت داشته باشید و زن را در خانه نگه داریم ...
و به هر دلیل ی بی دلیلی خود را نگهبان و مالک ِ زن بدانید ...
زیپ دهنتونو ببندید و کمتر بی ربط کلمه به کار برید ...
می خواهید به خود بگویید ...از خود بگویید ...
اَه ....اَه ..اَه ..
......................
کودکی به کودکی دیگر گفت ...تو خری که چرا به اسباب بازی من دست می زنی ؟
خر ه جان دیگه دست نزن .. ...
بزرگتر کودک که می شنود ..،سریع خود را به کودک می رساند ..
و گوشش را می پیچاند و می گوید :
کره خر نگفتم که دیگه از کلمات زشت استفاده نکنی ...بار ِ آخرت بودا ...
نمی دونم چرا اینو نوشتم ..همین طور الکی بود ...من هم زده به سرم ....
باید با قانون و درست زندگی کرد دیگه ......به همه بیاموزیم ..این درستی را ..
تمامی صورتم را مجسمه ای می کنم
با انگشتانم ، دست بر روی ِ لبانش می کشم
انگشت اشاراه ام را به معنای ِ سکوت برروی ِ بینی و لبان مجسمه می گذارم .....
سکوت را رعایت کنید ....
خشم خود را ببلعید ...
نگاه به زیبایی نکنید ..
خندیدن باشد برای آخرت ....
گریه را الان آزادید ..
فحش متری شده
مَنش چُرتی شده
آدم حشری شده
حوا سوزانده شده
من چقدر حریصانه به مجسمه می نگرم .....
انگشتم را می بینم بر روی ِ صورت ِ مجسمه ی خودم...
مثل کرم می شوم ، در مجسمه خود می لولم ..
کرم می شوم و در دنیا می لولم ..
لولیدن کرمهای ِ دیگر ...به من چه !!!
جز به جز با انگشت ، لمس می کنم مجسمه ی خودم را
آینه به چکار می آید ..
فرمان می دهم ..
ای کرمها ! بشکنید همه آینه ها را ...
ما از خودمان مجسمه که داریم ...
آینه به چکار آید ..
بی آنکه کسی باشد ..نیش خندی می زنی بر زمان ..
زمان را به رمانها می دهی
آنان زمان را در خود نگاه می دارند ..
دستانم می لولد بر خودم ..
می پیچیم بر دور ِ خودم
دور ِ پیچک هایی که در زمانِ ِ محو
پیچ خوردند و محوشدند ..
زیبایی لبانم را بر می دارم ..
از خود لبی می گیرم و دیگری را به حال ِ خود رها می کنم
به من چه !!! که عاشق است !!!
به من چه که عاشق بودند !!!
که رفته اند !!!
من که دیر در مجسمه ی خود لولیدم
من که دیر در ساعت زندگی کردم
..
دیر در ساعت زنده شدم .....
خمور .. حلقه حلقه تف می ریزم بر اداها ..بر ..
تف می ریزم بر کرم ِ درونم ..و می لولم در خود ،
دوباره ...
دوباره ها در ساعت ، تکرار می شوند
و من دست بر مجسمه ی خود
لب بر لبان ِ عاشق دارم
لب بر لبان ِ معشوق دارم
لب بر لبان ِ ایران دارم
جانم به فدای ِ ایرانم
جانم به فدای ِ ایرانم
درود بر همه
تمام شب رو داشتم تایپ می کردم ...
از گرونی
از فرمانداری احمق ...که به مدیران ِ آزانس ها که به اعتراض برای ِ کمبود بنزین و مشکلاتشان به نزدش رفته بودند گفت :
بروید فعلن استراحت کنید و فکر کنید که در مرخصی هستید....
یکی از راننده ها در جواب گفت : ما استراحت نمی خواهیم ...ما باید کار کنیم پول دربیاوریم ،زن و بچه خرجی می خواهند و صاحبخانه مگر برای ِ اجاره خانه اش هم مرخصی می رود و...تازه توی ِ خونه که هستیم چون اعصابمون داغون هست به زن و بچه ها گیر می دهیم و باعث ِ ایجاد ِ دعوا و کشمکش و ناراحتی می شویم ..
فرماندار احمق گفت : می توانید بروید همان مکان ِ آزانس ها بشنید و در کنار هم گپ بزنید و قلیانی هم بکشید ...
فرماندار تمی دانست که وزارت بهداشت از سه ماه ِ قبل تر،
قلیان را ممنوع کرده و تمام ِ قلیان ها را از کافه ها و دیگر مراکز جمع کرده است ...
اینکه برای تاکسی های ِ تلفنی کارت ِ سوختی مجزا از کارت ِ سوختی که همه ی خودرو ها دارند ، می دهند باید شامل ِ یک سری موارد باشند ،که بالغ بر سی و چند مورد هست ...وگرنه کارتی به آنان داده نمی شود..............
که چند مورد بارز را می نویسم ...
به راننده های ِ تاکسی تلفنی که مجرد هستند این کارت سوخت داده نمی شود .
به کسانی که دو شغله هستند داده نمی شود ...مانند معلمان و کارمندان ..که در اوقات بی کاری با خودرو های ِ خود مسافری می بردند و با این کار کمی کمک خرج زندگی خود بودند ...
آنان که کارت صلاحیت را از طرف ِ اماکن یا همان مفاسد اجتماعی داشته باشند ...یعنی اگر جوان یا پیری یهو به زنی نگاه کردند و اونا متوجه شدند و زن هم شاکی باشد ...کارت ِ صلاحیت را از دست می دهند ویکی از شروط ِ صدور ِ این کارت ِ صلاحیت هم فقط به متاهلین داده می شود ..یعنی مجردا برن کشک بسابند با آن مدارکی که از دانشگاه گرفتند و بی کار هستند ..دیگر با خودرو هم ......کار ، بی کار ..
خیلی از جوانان ما در ایران وقتی نمی توانند کاری پیدا کنند ، با قرض و قسط خودروی ی می خوند تا کار کنند برای ِ آینده ِ نامعلوم خود ...
دیگر ادامه نمی دهم که دلم می گیرد برای ِ چوانان عزیز ِ کشورم ..
فقط کاندیدا ها نیستند که رد صلاحیت می شوند ...راننده ها هم می شوند ..فقط مانده بیایند داخل خانه ها و مادر یا پدر را هم رد صلاحیت کنند ...
.......................................
رانندها همه داغون
مسافرها سر گردون
محمود هم که شیطون
....
مردم بیچاره نگرون
از درد به هم پیچیون
بعضی از گرونی آویزون
همه تون بیاید توی میدون
تا تنها نمونه ایرون
شاعر هم وِر دون
فی البداهه گفتم . ممنون
.............................خوب ور الکی بود که زدم ...مثلن حالا به من می گن شاعر ..اوه اوه ..کی می ره
این همه راه .
. می دونین حرف زیاد هست و من کلی نوشتم و نوشتم ...ولی به ناگهان
موقع سیو کردن و در وبلاگ قرار دادن ....ماوس از کار افتاد ،هر چی
هم تو سرش زده افاقه نکرد ،با هر زبونی هم گفتم بابا ،
جان ِ فرشته من کلی بیداری کشیدم ..لااقل سیو کن اینارو ...
ولی بی معرفت نکرد نامردی و خودشو به خواب زد ...
اول به زبان فارسی برین گفتم
...وا تو رو خدا خوب شو عزیز!!
بعد به زبان ِ فارسی پشتو
ما که چیزی نگفته تو چه را چنین کنی با ما
با زبان قدیمی که جدیدن هم کمی با آن صحبت می کنم
ای نیکو سرشت ِ نکونام ...ببرخیز و لطف خود را حمایل بکن بر ما
وسر افراز بکنید و به کار بیافتید...نیکو سرشتم ...جان ...
به زبان محلی خودمان
تره به جان ِ ته مار پرس ...خار بَووش ..مِه دله نِشکِن ...بِرمه کممه ...
و به زبان ترکی
خوش گلینندنز ....تزور ..تزور
خوب از ترکی همین دو کلمه رو بلد هستم ....
این پست فقط گیج می شید ا ...
به خدا دلم که پر هست و نوشته های هم دارم ولی در پست بعدی بلادرنگ می گذارم ...چون یه چیزی رو می خوام به همه ی دوستانم بگویم ...که مهم تر است ..
این خبر را هم بگویم که مردی معتاد در حالی که عصبی بود و خمار ..فرزند شش ساله خود را در مقابل چشمان ِ کودک چهار ساله دیگرش ، دار زد ....
این توضیح نمی خواهد ..دار زدن به خانه ها رسیده در ملای ِ اعضای ِ خانواده بزرگتر کودکان را بدار می کشند .و..خون گریه کنیم
خون گریه کنیم برای ِ ایران و ایرانی
...................................................
همیشه همین طوری می نویسم
اصان سرمو بلند نمی کنم . ببینم که چی نوشنم
امروز اصلن حالی ندارم
در عین حالی که چند روز تعطیل بوده و همه حسابی خوش گذروندن
بیرون رفتند و خندیدند
مسافرت رفتند .. به شمال ..به جنوب ...و به اماکن زیارتی .....
امروز عصبانی نیستم ..ابدن ....
در این چهار روز از خونه بیرون نرفتم
به احترام ِ همه ی کسانی که نمی توانند
نه بابا ...اینقدر آدم نیستم ...
من یک حوا هستم یک حوا
حوای که آدم را به فریب به این جهان آورد تا لذت ببرد ولی
آدم به نیرنگ و زور ِ بازو این دنیا از حوا گرفت ....