تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نامه خانواده زهرا ب به مردم همدان و ملت آگاه ایران

به نام خداوند

موضوع : اطلاع رسانی در خصوص حادثه ی مربوط به در گذشت دکتر زهرا در بازداشتگاه ستاد امربه معروف سپاه پاسداران استان همدان

این اطلاع رسانی برای پاسخ به برخی از اظهار نظرهای غیر کارشناسانه و غیر مسئولانه ی برخی از جراید توسط خانواده ی مرحومه صورت گرفته است تا بیش از این از حقوق حقه ی مرحومه کاسته نشود. مسلما مراجع رسمی قانونی و وکلای مرحومه موارد لازم دیگر را در صورت نیاز به اطلاع خواهند رساند.

        این حادثه ی ناگوار در استان همدان اتفاق افتاده است . مردم این استان همواره به همه دان بودن شهرت داشته و از این بابت مطمئن هستیم که حس خداجویی و حقیقت طلبی سرلوحه ی تمامی مردمان این آب و خاک می باشد.

پیرو یادداشت " پشت چراغ قرمز " روز سه شنبه مــورخ 24 مهــرماه در روزنامه هگمتانه و دیگر موارد در روزهای 25 و 26 مهرماه ذکر موارد زیر را ضروری می دانیم. امید است با اصلاح نقطه نظراتی که غیر کارشناسانه مطرح شده است مراتب نارضایتی خانواده و فرهیختگانی که نسبت به این متن رنجدیده خاطر گشته اند در اولین فرصت برطرف گردد.

1-  مرحومه دکتر زهرا ب  با 27 سال سن، رتبه ی 26 پذیرفته شده رشته ی پزشکی شهر تهران و فارغ التحصیل دانشکده پزشکی تهران در سال 1385، متولد و ساکن تهران، در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی برای مناطق محروم کشور در تاریخ 15/12/1385 به مناطق دور استان همدان و مجاورت استان کردستان اعزام شده و تا تاریخ 19/7/1386 در این مکان با سمت پزشکی مشغول به خدمت بوده است . عنوان دانشجو بودن و یا در حال تحصیل مخالف واقعیت مطرح شده می باشد. در ذیل کارت عضویت پزشکی ایشان و شماره مهر نظام پزشکی قابل رویت می باشد. مرحومه علی رغم اینکه می توانسته به جهت آزاده بودن پدر خود از انجام دوره ی طرح معاف باشد به دلیل شوق به خدمت بیشتر داوطلبانه برای این وظیفه پیش قدم شده است. جای تاسف است در صفحه ی 7 این روزنامه از مهمان نوازی همدانی ها گفته می شود ولی از داوطلب تهرانی برای انجام خدمت به عنوان دانشجوی متهم مجرم سخن گفته می شود. 

 

2- طبق گواهی پزشکی قانونی علت فوت فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن تعیین شده است.ساعت معاینه جسد 9 صبح روزجمعه 22/7/86 و زمان فوت حدود ساعت 9 شب شنبه 21/7/86 تعیین گردیده است.

         مرحومه در روز جمعه مورخ 20/7/1386 ساعت 10 صبح در محوطه پارک همدان توسط ماموران ستاد امربه معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تاهل به ستاد منکرات انتقال می یابد .در حالیکه طبق ماده 15 قانون آیین دادرسی دادگاه های عمومی و انقلاب ماموران ستاد امر به معروف و نهی از منکر نمی توانند ضابط دادگستری محسوب شوند و برای بازداشت یا هر عنوان دیگر نیروی انتظامی مسئول انجام این کار بوده است. ضمن آنکه دقایقی قبل از این بازداشت به گفته ی نامزد مرحومه ماموران نیروی انتظامی در محل در حضور تمام افراد داخل پارک از ایشان سوالاتی را کرده و مشکلی را ندیده اند.

در روز شنبه ساعت 11 صبح ( حدود 10 ساعت قبل از وقوع حادثه) پس از یک شبانه روز به خانواده ی ایشان اطلاع می دهند که به ستاد همدان مراجعه نمایند بدون آنکه اجازه ی گفتگو با فرزند خود را داشته باشند و علی رغم اصرار خانواده از این امر خودداری می شود. پدر ایشان در همان روز عید فطر از تهران عازم همدان می شود. در ساعت 45/20 همان روز مرحومه این امکان را می یابد که با تلفن همراه برادر خود تماس تلفنی داشته باشد و در طی این گفتگو اذعان می دارد که دارای مشکلی نیست و منتظر مراجعه پدر خود می باشد. در ساعت 45/21 پدر مرحومه به ستاد رسیده و جویای مسئله می شود اما مسئولین ستاد با برخوردی نامناسب وی را از دیدن فرزندش منع کرده و بیان می کنند فردا امکان ملاقات با وی داده می شود. متاسفانه صبح روز بعد پدر مرحومه به پزشکی قانونی فرستاده شده و جواز دفن فرزند خود را دریافت می دارد.

اولیای این مرحومه طی مراحل معمول شکایت خود را به مراجع ذیصلاح قانونی اعلام داشته اند که این پرونده در حال پیگیری می باشد. حائز اهمیت است این می باشد که موارد مهم ذیل قابل تعمق و پیگیری قانونی بوده و طبعا بسیاری از موارد دیگر بصورت لایحه تسلیم دادگستری خواهد شد:

1-  حکم بازداشت 24 ساعته اولیه توسط قاضی کشیک صادر گردیده که در این فاصله هیچگونه تماسی با خانواده ی مرحومه گرفته نشده است. با توجه به موضوع بازداشت که مسئله گفتگوی دو جوان بدون داشتن عقدنامه ی رسمی بوده و موقعیت اجتماعی و شغلی مرحومه و بیماری والدین ایشان که مسافرت برای آنها مشکل بوده است مرحومه در انتظار توجیح مسئولین ستاد بوده که این مسئله لاینحل باقی مانده است. پس از طی این زمان، حکم 24 ساعته دوم که توسط قاضی کشیک در روز عید فطر صادر گردیده نیزدارای نقص نگارشی بوده و بازداشتگاه ناجا از پذیرفتن مرحومه خودداری می نماید. متاسفانه به جهت خستگی و سهل انگاری ماموران مربوطه بر خلاف همان حکم ناقص قاضی رشیدی تصمیم بر این گرفته اند که در محیطی خارج از ضوابط قانونی و بدون وجود زندان بان زن و یا هر زنی که بتواند در محیطی کاملا مردانه تسلی خاطر وی باشد او را در سالنی نگهداری نموده و از حضور وی ساعتها غافل می شوند.

2- عدم اطلاع رسانی به موقع به خانواده ی مرحومه و بازداشت ایشان در آخرین روز ماه مبارک رمضان و روز عید فطـر به هر دلیل و هر شکل ممکن با توجــه به اینکه تلفن همــراه ایشان نیز در اختیــار مسئولین بوده غیر قابل قبول می باشد.

3- نگهداری ایشان بر خلاف دستور صریح و مستقیم قاضی کشیک در محل ستاد و نبردن ایشان به بازداشتگاه زنان ناجا سبب این حادثه شده است که مسئولیت آن بر عهده ی متخلفین می باشد.

4- نه تنها مرحومه دچار وضعیت فشار روحی بوده بلکه پدر ایشان نیز پس از مراجعه به ستاد همدان با بی مهری روبه رو گشته و از پاسخ گویی مناسب و حق مسلم ایشان خودداری شده است. و ایشان شبی را تا صبح بدون هیچ اطلاعی از فرزندشان در شهری غریب سپری نموده اند.

5- متاسفانه از طرف مسئول ستاد به پدر مرحومه اعلام می شود که ایشان با فرد فاسد و اراذل و اوباشی ارتباط داشته است در حالی که این مسئله کذب محض می باشد . اولیای فرد مذکور با همراه آوردن وثیقه برای آزادی پسر خود و مرحومه به ستاد مراجعه می کنند که در نهایت ایشان که کارمند گزینش شده ی یکی از همین سازمانهای کشورمان می باشد، با وثیقه آزاد شده و از همراه بردن مرحومه و تحویل به خانواده ی آن خودداری می شود. پس در غربت نیز کسی بوده که به قید وثیقه مرحومه را برای مورد ساده ی منکراتی ( گفتگوی دو جوان برای زندگی مشترک ) آزاد نماید.

6- متاسفانه نویسنده حتی تلاشی برای یافتن مشخصات مرحومه علی رغم ذکر شایعات فراوان انجام نداده و خانواده ی وی را ساکن کردستان معرفی کرده همچنین امکان تماس با مسئولان دانشگاه؟؟ را از جانب مرحومه غیر ممکن دانسته در حالیکه مرحومه حدود یک سال و نیم در امر طبابت همشهریان این استان مشغول انجام وظیفه بوده است و هیچگونه مشکلی برای ارتباط با خانواده و اعلام مشکل خود نداشته. واقعا  این شرح مفصل قید شده کل ماجرای در چند سطر توسط یک روزنامه ی بر روی خطوط جهانی بوده است. شایعه پراکنی در مواقعی بوجود می آید که اطلاع رسانی دقیق و غیر منصفانه وجود داشته باشد. پذیرش خطا، جان از دست رفته ی این عزیز را بر نمی گرداند اما شاید از وقوع حوادث احتمالی دیگر ناشی از تخطی و سختگیری عده ای برای نزدیکان تمام مردم جلوگیری نماید.   

با توجه به اینکه مرحومه در خانواده ای تحصیل کرده و مذهبی زندگی می کرده و سالیانی خدمت به مردم را تجربه نموده و با توجه به موقعیت اجتماعی خود و پدر ایشان جای بسی شگفتی است که وی دست به عملی بزند که نتیجه آن نهایتا امضای تعهد نامه ای و یا عقد و ازدواج بیش نبوده . این بخش از قضیه طبعا با شکایت اولیای دم و رسیدگی مقامات ذیصلاح پیگیری خواهد شد.هر چند رد و یا اثبات آن چیزی از مسئولیت سهل انگاری و سختگیری بیش از معمول آنهم در پایان ماه مبارک رمضان نخواهد کاست .

تمامی موارد برای پاکی مرحومه و اشتهار به تدین و خدمت به جامعه و پرورش در خانواده ای مذهبی موجود بوده و بی انصافی خواهد بود که به همین سادگی پشت چراغهای قرمز بمانیم تا دیگران ما را برای حرکت از خواب بیدار کنند.

نقل قول های مختلف و به دور از انصاف سبب رنجش خاطر شدن اذهان، خصوصا جامعه تحصیل کرده و فرهیخته ی کشورمان شده و فقط اگر تمام راویان و روابط های عمومی که تحت فشار، خبرها را یکی پس از دیگر کذب می شمارند به این جملات پایانی توجه نموده و پاسخ دهند مسئله به خودی خود در مسیر صحیحی جریان پیدا می نماید.

اشتباه و سختگیری بی مورد عده ای به نام انجام وظیفه در خصوص شخص تحصیل کرده و پزشک یک جامعه و تخطی از قوانین صریح و مسلم جامعه باعث از دست رفتن جان یک انسان شده و اعتراف به این نیاز به شجاعت و پاکی ادعاهای دیگر دارد. چنانچه این اعتراف صورت می گرفت اکنون تحت فشار جراید نیاز به صدور بیانیه نبود و امر قضایی به هدایت قضات شریف و متعهد این کشور که خود نیز فرزندان جوانی دارند به سهولت بیشتری صورت می گرفت.

ضمنا در خاتمه از تمامی کسانی که در مراسم ختم آن مرحومه شرکت نمودند و باعث تسلی خاطر شده اند ، خصوصا نمایندگان و فارغ التحصیلان دانشکده پزشکی شهر تهران – فارغ التحصیلان مدارس استعدادهای درخشان- مهندسان و پرسنل همکار و کلیه عزیزان شرکت کننده کمال سپاس و قدردانی را داریم. 

والسلام و علیکم- 27 مهرماه86

ابوالقاسم ب

پدر مرحومه

    

( خانواده ی مرحومه ب از چاپ عکس نامبرده، مشخصات خانوادگی وی و مواردی که برداشت شخصی نویسندگان از گفته ها و نوشته ها باشد معذوریت خواسته و رضایتی در این مورد ندارند) 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:2  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ایران خودرو, قتلگاه کارگران

 

 

در یک ماه گذشته خبر های بسیار تاسف باری از کارخانه ی ایران خودرو به گوش می رسد. آمار بالای کشته شدگان ایران خودرو دور از حد تصور است ! در طول یک ماه گذشته جان دو کارگر در سوانح مختلف گرفته شده (اگر بتوان به مردن از زیاد کار کردن اسم سانحه گذاشت) و این حوادث در پی 6 مورد قتلی روی داده که علت آن مسکوت مانده. ایران خودرو چندی است که در پی سیاست خصوصی سازی واحد های صنعتی خود را به پیمانکاران کوچک و بزرگ سپرده و کارگرانی که زیر نظر این پیمانکاران کار می کنند استخدام ایران خودرو نیستند. در واقع کارگر قراردادی هستند.افزایش شدت کار و تحمیل حداقل 4 ساعت کار اضافی که گاهاً به سه شیفت کار اجباری می انجامد کارگران را بیش از پیش در منگنه قرار داده تا جائیکه حتی فرصت دستشویی رفتن و غذا خوردن به حد کفایت ندارند!

کشته شدن 2 کارگر جوان به نام های  پیمان رضی لو و امید اولادی به خاطر شرایط سخت کاری و خستگی ناشی از کار اضافی خود به خوبی گویای همه چیز است. در کشور گل و بلبل ما کارگران از خستگی میمیرند! و عکس العمل کارفرمایان محترم از این هم جالب تر است چون اصلاً عکس العملی ندارند! عملاً قوانین نیوتن را هم نقض می کنند! کارگر از کار زیاد می میرد یکی از مسئولان بی ربط به این قضایا (اصغر دانشیان معاون منابع انسانی) طی یک بخشنامه به خاطر "مشکلات تردد" ساعات کاری را پایین می آورد و کارگرانی را که به خاطر همقطاران جانباخته خود اعتصاب کرده بودند را در همان بخشنامه تهدید به مجازات و اخراج می کند! در همین حین حادثه ی دیگری روی می دهد و علی امامی یکی دیگر از کارگران ایران خودرو به قتل می رسد...

کارگران ایران خودرو بارها با اعتصاب و تجمعات اعتراضی خواستار تبدیل کارخانه از محل کشتار کارگران به محلی برای  تولید و افزایش ضریب امنیت جانی و شغلی کارگران شدند اما هر بار توسط نیروهای حراستی کارخانه سرکوب شدند. تاکنون که خبری از بهبود وضعیت این دوستان نشده و فکر هم نکنم با این اوضاع خبری بشود!

اما این تنها مشکل کارگران ایران خودرو نیست ، آمار کشته شدگان سوانح کار در ایران بسیار سرسام آور بوده و حتی از تعداد قربانیان حوادث رانندگی نیز بیشتر است اهمیت این خواست نه فقط در کارخانه ایران خودرو بلکه برای کل جنبش کارگری ایران بسیار حائز اهمیت است. در کشوری که سال هاست تشکیلات و شوراهای کارفرمایی به رسمیت شناخته شده اند حتی کوچک ترین خواست های کارگران این گونه سرکوب می شود چه برسد به اینکه بخواهند شورای مستقل کارگری هم تشکیل بدهند!

مطالب بيشتر در اين زمينه را در وب سايت ۸ مارس بخوانيد :

www.marchtehranshargh.blogfa.com

........................................................

سرو تنومند ایرانمان از درد استبداد در حال خمیدن است. ایرانی قامتت را تکیه گه سروت کن

19/10/2007

هموطنان, دلاور مردان و زنان ایران زمین. باری پس از پایمال نمودن منافع ملی بشکلی گسترده و نامحدود و وارد نمودن ضرباتی غیر قابل جبران به اقتدار و جایگاه ملی ایران و ایرانیان اینک شاهد از بین بردن تمامیت ارضی کشور عزیزمان توسط رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی وسردمداران تحمیلی و انتصابی آن هستیم.

لذا جامعه ایرانیان متحد با اتکا به ائتلاف گسترده نیروهای خویش, از طیف جمهوریخواه و سلطنت طلب گرفته تا ملی مذهبیان و جنبش دانشجوئی و دوم خردادی تا ملی گرایان و شخصیتهای مستقل, هرگونه قراردادی در رابطه با تقسیم بندی دریای مازندران را که بدون درنظر گرفتن خواسته و اراده ملت ایران منعقد شده است را امری توافقی میان محمود احمدی نژاد و آیت الله خامنه ای با دیگر سران کشورهای ذینفع از جمله روسیه و رئیس جمهور آن کشور یعنی ولادمیر پوتین میداند و بدین ترتیب هرگونه توافقی در این رابطه را به رسمیت نشناخته و از سر گیری مذاکراتی اینچنانی را تا زمان تحقق خواسته های دموکراتیک مردم ایران و ایجاد ایرانی دموکراتیک معلق میداند.

لذا توافق اخیر در رابطه با تقسیم و مرزبندی دریای مازندران از دیدگاه جامعه ایرانیان متحد درکل وجودی خارجی نداشته و در نتیجه لزومی هم ندارد که این توافق به تاریخ بپیوندد بلکه توافق برسمیت شناخته شده تا این لحظه از دیدگاه ما همان توافق سال 1940 میلادی میباشد.

پیام اخیر ما نیز به آقای محمود احمدی نژاد و آیت الله خامنه ای و ولادمیر پوتین بدین مضمون است که ایران فروشی نیست.

جامعه ایرانیان متحد

زنده وسلامت و سربلند باد ایران ایرانیان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:38  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
رانده
غم نامه ایست آنچه می خوانید و من شعری از این رسا تر و زیباتر نیافتم که لب به سکوت بندم و لب گزم و افسوس خورم.

 22 خرداد 86 خودکشی ؟؟؟ دختر دانشجوی دانشگاه ملایر به دلیل حکم تعلیق و اتهام رابطه نامشروع

    18 تیر 86  ودکشی مهسا.ن دانشجوی رشته شیمی دانشگاه رازی كرمانشاه پس از انتشار خبر تجاوز یکی از مسئولان حراست دانشگاه به او با تهدید به افشای رابطه نامشروع

  

و 21 مهر 86 خودکشی زهرا ب.ا دانشجوی پزشکی در همدان در بازداشتگاه مفاسد اجتماعی به اتهام رابطه نامشروع

 

هر سه خانواده هایی داشتند که امکان نداشت بتوانند در شهر محل سکونتشان با پسری ارتباط داشته باشند.

در هر سه مورد دوستان فرد مذکور یا خبرنگاران محلی با کمیسیون زنان تحکیم تماس گرفتند و در تمام موارد از ما خواستند از انتشار نام این دخترها خودداری کنیم و در هر سه مورد دخترها از ترس روبرو شدن با خانواده متعصب و مذهبی خود  دست به خودکشی زده بودند و در هر سه مورد پس از مدتی کسی به تماسهای ما برای پیگیری پاسخ نگفت و از ادامه ارتباط منصرف شد.

هم کلاسان این دانشجویان از طرف مسئولان محلی یا دانشگاه  برای پیگیری علت  خودکشی تهدید شدند . ساعتها صحبت تلفنی  داشتیم تا از طریق دوستان این دختران دانشجو خانواده هایشان را متقاعد به شکایت و تشکیل پرونده یا لااقل مصاحبه کنیم ولی هیچ یک نمی پذیرفتند با این توجیه که به اندازه کافی آبرویشان رفته است و نمی خواهند بیشتر از این بر سر زبانها بیفتند...)

 

- لازم به ذکر است چنین جنایات مستقیم و غیر مستقیم در اطلاعات، منکرات، و بازداشتگاه های نظامی بسیار است. موارد بسیار این چنینی دیده شده که در آن مامورین اقدام به شکنجه جسمی و جنسی نموده اند و سپس کشته شده اند...

 

- لینک این مطلب ابتدا از وب محمد یزدان پناه و سپس وب نسرین برداشته شده است.

 

  - رانده

دست بردار ازين هيكل غم

كه ز ويرانی خويش است آباد.

دست بردار كه تاريكم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

دست بردار ز تو در عجبم

به در بسته چه می كوبی سر.

نيست ، می دانی ، در خانه كسی

سر فرو می كوبی باز به در.

زنده ، وين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سكوت.

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسی فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالی ست.

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

رانده اندم همه از درگه خويش.

پای پر آبله ، لب پر افسوس

می كشم پاي بر اين جاده پرت

می زنم گام براينم راه عبوس.

پای پر آبله ، دل پر اندوه

از رهی می گذرم سر در خويش

می خزد هيكل من از دنبال

می دود سايه من پيشاپيش.

*

می روم با ره  خود

سر فرو ، چهره به هم.

با كسم كاری نيست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغی كه نه گرماش ونه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسی

كه نهادندش سرزنده به گور؟

می روم يكه به راهی مطرود

كه فرو رفته به آفاق سياه

دست بردار ازين عابر مست

يك  طرف شو ، منشين برسر راه!

 منبع از وبلاگ ميتينگ آنلاين

من مي خواهم مطلبي را اضافه كنم ....در اينگونه خبرها اگر خوب دقيق شويم ..مي بينيم كه تنها قرباني اين گونه دستگيري ها و  بازداشتها كه به عنوان مصونيت و ارزش به مقام زن در اين نظام ديده مي شود فقط زن هست ..اگه به آمار خودسوزي و خودكشي و قتلهاي دختران و زنان در ايران زمين دقت كنيم..كاملن مي توانيم تاييد كنيد كه زن در ايران چه اوضاع وخيم و نا امني   دارد .....

آيا مردي هم در اين دستگيري هاي منكرات دست به خودكشي زده ..اصلن مگر يك طرف اين رابطه ي به اصطلاح نامشروع مردان نيستند ..آخر تبعيض چقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اين عرف بيمار جامعه است كه فقط زنان گناهكار هستند كه حتي خود هم خود را مجازات مي كنند كه جوابگو خانواده و جامعه نباشند .....از ترس ..از بي پناهي ..از ...از ..از ...

انگاري فقط زنان و دختران به خانواده آبرو مي دهند كه با مرگشان در حفظ  آبروي خانواده و عرف اين جامعه ي بيمار هستند ...پس مردان اينجا چه نقشي دارند ؟گويا مردان ما فقط در اينجا نقش خنثي دارند ؟

من يك زن هستم ...مي خواهم چشمانم را ببيندم و خود را اسير در بازداشت گاه ببينم و چقدر تنها و تنها ...چه بر سر اين دختران آوردند ؟ چه ؟....كه آنان مرگ را به زندگي ترجيح دادند ؟...

حس مي كنم شرمنده هستم ..شرمنده .....لعنت مي فرستم بر بانيان اين حوادث از سران حكومت و قانون گذاران اين نوع قوانين تا اجرا كنندگان ....لعنت بر اينان كه در هر دهه از حكومت ننگين خود به طروق مختلف باعث مرگ اين جوانان مي شوند ..لعنت ....لعنت ............بشمار ...بشمار ....

خبر هاي ِ كامل تر  در مورد خودكشي اين دختر دانشجو را در وبلاگ ايرج شهبازي دستجرده بخوانيد .

www.shahbaziir.blogfa.com

............................................

اين هم از ايران نامه  . يار خوب ايرانيان متحد .....

مي توان چادر سر كرد و آزاد بود .......!!!!!!!!

View Article  wear CHADOR and be free
In Iran hijab (women's head and body covering) is obligatory, But people can choose their Hijab. We have 2 kinds of Hijab: Manto and Chador. Wikipedia defines chador as A chador is a full-length semi-circle of fabric open down the front. It is thrown over the head and held shut in front. A chador has no hand openings or closures but is held shut by the hands or teeth or by wrapping the ends around the waist. This chador covers all the body.

The other Hijab is the Manto. Manto is just a long shirt. It's more open than the chador and less Islamic. Many Iranian women use it as obligatory Hijab and for sure, government prefers Chador and tries to make people use it instead of Manto. It uses propaganda ("good people wear chador"), Islamic orders ("Chador is the real hijab") and even more harsh pressures (In some places just like universities, hospitals, ministries, police stations and ... you HAVE TO wear chador to enter). And also people believe that "If you wear chador you will have more freedom". Lets have a look through the visor of an photographer ;) these photos are nominated for Kaveh Golestan award, and are took by Kian Amani here is the collection


A couple (girlfriend and boyfriend?) are sitting in a park (central Tehran). They chatting and getting more familiar ;)


but remember ! you are in an Islamic country and all the people HAVE TO obey the Islamic rules. So we need ...




.. "Police Park"s (read it "Park's Police"). These people get money to be aware of the people's morality. They ask you for your ID cards at first and asks you "Who you are?", "Does your partents know you are here making love with a boy ?", "Show me your ID cards !".


Ahh... poor girl !


You had to say "I don't have any ID cards" or "I don't have it with me!". Showing the cards is the worst thing because the man (police?) will take it and you have to obey every order to get it back. you have to follow him !


As I said. Now if you are lucky you have to pay the bribe and if it's not your day, you have to go the police station and judge(!) will decide about the future events !


It seems the boy has started the "negotiations". I wish we had the next photos but they are walking toward a less crowded alley ;) Something around 10 euros may dissolve the situation ;) But there are other ways. You can wear Chador and...


Do as you like !


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:13  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زنگ

با صداي ِ زنگ ِ در بيدار مي شوي ، صدا را مي شنوي و دل ات نمي خواهد بر خيزي و به سمت ِ در بروي .

جنس ِ صدا عوض مي شود و محكم تر و تند تر . با دسته كليد و بعد با سنگ به در مي كوبند و فكر مي كني حالا در را از پاشنه در مي آورند .

نمي خواهي بلند شوي و به سوي ِ در بروي . به سوي ِ صدا بروي . از اين صداها بدت مي آيد . از همه ي صداها چندش ات مي شود . اصلن نمي تواني بلند شوي . پاهايت نمي خواهند از خواب بر خيزند و به سمت ِ در بروند و جواب بدهند . پاهايت خوابيده اند و انگار از بيداريت فرمان نمي برند و برايشان اهميتي ندارد چه كسي پشت ِ در است .لاي ِ چشم هايت را كمي باز مي كني و فقط پرزهاي ِ پتوي ِ قرمز را مي بيني كه قد راست كرده اند و بلندتر از اندازه ي واقعي خود شده اند . پرزهايي قرمز ، بلندتر از مژه هاي ِ چشم ِ تو كه براي ِ خودشان و جدا از هم تصويري را مي سازند كه پس زمينه ي گلهاي ِ سياه را بر جسته تر مي كنند .

پنجره را كيپ و با دقتي وسواس آميز پوشانده اند كه نوري از بيرون و درون ِ اتاق به هم سرايت نكند و چراغ خواب ِ اتاق با نور ِ اندك ، متمايل به زرد كه با نا اميدي مي خواهد تصويري روشن از اتاق را به چشم بسپارد .

حالا صداها قطع شد . به دروازه ي ورودي خانه فكر نمي كني و رد ِ ضربه هايي كه بر آن وارد شده را تصور نمي كني . به زمختي دست ها فكر نمي كني . سعي مي كني به هيچ چيز فكر نكني و نگذاري جريان ِ صداهايي كه مثل ِ پاهاي ِ تو خوابيده اند دوباره جاري شوند . كمي جابجا مي شوي و دوباره چشم هايت را روي هم مي گذاري . نمي داني چه وقت از روز است و نمي خواهي بداني . دست هايت را لاي ِ پا هايت مي گذاري و با پاهايت محكم حس شان مي كني . سرماي ِ خوشايندي كه از بيرون به زير ِ پتو مي خزد حس مي كني . دل ات مي خواهد بخوابي . فقط بخوابي . بخوابي و خواب ببيني كه آرام به خواب رفته اي .خودت را ببيني كه فارغ از صداها و دلتنگي ها به خودت خيره شده اي و دست هايت را لاي ِ پايت گذاشته اي و موهاي ِ بلندت روي بالشي كه عمود زير ِ سرت گذاشته اي ، پخش شده اند . صداي ِ زنگ تو را درون ِ جسم ِ تو پرتاپ كند و بي اراده برخيزي و به طرف ِ پشت ِ حياط بدوي . كنار ِ تك درخت ِ پشت حياط بايستي و سريع از درخت بالا بروي . مي روي .شاخه ي اصلي ِ درخت را در آغوش داري . نگران هستي و تمام ِ حواس ِ خودت را به كوچكترين صدايي كه مي شنوي مي دهي .

مي خواهي بگريزي از صدا ، از آشنا و غريبه ، از ....

صدايي را تشخيص مي دهي : مريم ...مريم ...كجايي ..عمو جان ..بيا ..مريم جان چيزي نيست ..با من كار داشتند ....بيا .

از درخت پايين مي آيي .مي داني رنگ ات پريده . دست هايت مي لرزند . پاهايت هم ، كبودي ِ لب ات را حس مي كني و حس مي كني خون ِ كمي در رگ هايت جريان دارد . تو مي ترسي . تكرار مي كني و ..

مي ترسم ....مي ترسم ..

و با اين كلمه تمام ِ تن ات مي لرزد . دست ات مي لرزد . پاهايت نمي لرزند و لب ات كبود مي شود . به خودت دروغ نمي گويي .از مردن مي ترسي و از زير ِ دست و پا له شدن مي ترسي . از جواب دادن مي ترسي و از جواب ندادن هم . مي خواهي پنهان شوي . مي خواهي همه ي عمرت را پنهان شوي تا دست ِ هيچ كس به تو نرسد . مي خواهي زنده باشي و نفس بكشي . فقط ...

- مريم جانم ...نترس ....مريم نترس ..نمي گذارم دست شان به تو برسد ....نمي گذارم مريم ...

- عمو ! ...مي ترسم ..عمو تو خوبي ..اما ....

و چشمان ِ نگران ِ عمو به نگاه ات مي آيد و نگران مي شوي ، در آغوش ِ عمو جاي مي گيري و سعي مي كني باور كني نجات يافته اي و نمي گذارد دست ِ كسي به تو برسد . باور مي كني و درست لحظه اي كه مطمئن مي شوي ...صداها مي آيند از همه طرف ، از بالاي ِ ديوار ها ‌، از جلوي ِ حياط ، مثل ِ علف هاي هرز از همه جا سرك مي كِشند و به سمت شما مي ايند ، مي نشيني همان جا و چشمان ِ از حدقه در آمده ي عمو را مي بيني و مي شنوي كه چطور فريادهاي ِ عمو با چند ضربه مي شكند . شكست و انگار در دلت چيزي آوار شد .

حالا در محاصره ي صداهايي بودي كه خشن بودند و مثل ِ گلهاي پتو سياه بودند و مثل ِ وقتي كه پتو را بر سرت مي كشيدي ، سياه بودند و سايه اي از آنها به چشم مي آمد و فريادهايي كه تا اعماق ِ تو نفوذ مي كرد ...

حالا ...

حالا باز هم خوابيده اي ، خوابيده اي و در خواب مي بيني كه خوابيده اي . خودت را مي بيني كه اين بار در حياط ِ خانه ي خودتان خوابيده اي و جلوي جماعتي كه هر لحظه بيشتر مي شوند ، دراز كشيده اي و پتويي قرمز با گلهايي سياه را روي ِ خودت مي بيني كه موهاي تو را هم مي پوشاند . سايه هايي مهربان مي بيني و مي بيني كه مادرت آرام روي ِ تن ات خم مي شود و آرام پتو را كنار مي زند و مي بيني كه ديگر بيدار نمي شوي و به سوي ِ تن ات پرت نمي شوي و چشم هايت و پاهايت و همه ي تن ات هنوز خوابند و نمي خواهند بيدار شوند . حالا ديگر نگران ِ صداها نيستي و صداي ِ زنگ ِ در كه هر لحظه بك يا چند سايه را به حياط مي آورد ، ترسي ندارد .

و صداي ِ مادر كه مي گويد :

مريم ...مريم ...دخترم ..بسه ..بسه ديگه ..چرا بيدار نمي شي ؟ مريم ..

 

این پست ادامه دارد ........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:14  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهار شنبه ۱۸ مهر (۱۰ اکتبر ) روز جهانی بر ضد مجازات اعدام :

                

چهارشنبه ۱۸ مهر (۱۰ کتبر) ، روز جهانی بر ضد مجازات اعدام، " ائتلاف جهانی بر ضد مجازات اعدام " (Coalition mondiale contre la peine de mort) می باشد.

سازمان عفو بین الملل و دیگر سازمان های مدافع حقوق بشر، به برگذاری يک کنفرانس مطبوعاتی در مقر سازمان ملل متحد در نيويورک  در تحقق لغو جهانی مجازات اعدام می پردازند و قطعنامه ای از سوی اين ائتلاف جهانی به دبير کل سازمان ملل مبنی بر توقف قانونی (Moratoire) مجازات اعدام در همه کشورهای جهان تسلیم می گردد و تصويب اين قطعنامه در دستور کار اجلاس کنونی مجمع عمومی سازمان ملل گذاشته شده و قرار است که از روز ۱۰ اکتبر به بحث گذاشته شود.


هدف از برگذاری اين کنفرانس مطبوعاتی در مقر سازمان ملل و در برابر ديدگان هیأت های نمايندگی همه کشورها و در نهایت تصویب قطعنامه اين است که اين قطعنامه با اکثريت بزرگی نزديک به اتفاق آراء، به تصويب برسد و باعث شرمساری کشورهایی گردد که همچنان وحشیانه بر استیلای خود صحه می گذارند و حداقل با تصويب اين قطعنامه از اجرای احکام اعدام در کشورهای خويش امتناع ورزند.


در ایران در ۹ ماه اخیر ۲۱۰ اعدام گزارش شده است.


۸ سازمان دفاع از حقوق بشر زیر :

۱- فدراسيون بين المللی جامعه های حقوق بشر(FIDH)

۲- جامعه حقوق بشر فرانسه (LDH)

۳-ائتلاف جهانی بر ضد مجازات اعدام

۴- گزارشگران بدون مرز (RSF)

۵- سازمان "همگی بر ضد مجازات اعدام" (ECPM)

۶- سازمان مبارزه برای لغو شکنجه و اعدام (ACAT) 

۷- جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران (LDDHI)

۸-جامعه ایرانیان متحد

با انتشار فراخوانی و به منظور اعتراض به ادامه اعدام ها در ايران، از همه مخالفان با مجازات اعدام خواسته اند که روز چهارشنبه ۱۸ مهر (۱۰ اکتبر)، مصادف با روز جهانی بر ضد مجازات اعدام، با لباس سياه در يک گردهمايی در پاريس مقابل اپرای باستی (Bastille) شرکت کنند.

از تمامی دوستان و مدافعان حقوق بشر دعوت می شود در این رابطه اطلاع رسانی کنند و در سایر نقاط در گردهمایی ها حضور داشته باشند.

 

تعدادی از وبلاگ نویسان که در این مبارزه انسانی سهیم هستند :

اعدام سناریو از پیش تعیین شده است (نیما نامی)

نوجوان ها را اعدام نکنید (کمپین)

۱۰اکتبر (۱۸مهر) روز جهانی علیه جنایت اعدام   (جوان های ضد اعدام)

18 مهر ماه روز جهانی برای لغو اعدام است  (مریم ها)

همراهی وبلاگنویس ها با 10 اکتبر,روز جهانی علیه اعدام  (آزادی و عدالت)

کمپین گسترده علیه رژیم صد هزار اعدام (کامیار آزادمهر )

 پیشنوشت (فریادهای خاموش)

کامنتی به بهانه هیجده مهر (خسرو)

اعدام ، شیوه استمرار حکومت  (ایرج شهبازی دستجرده)

حمایت میکنم (یک نامه)

باید بساط کشتار را درهم شکست (نیما نامی)

۱۸ مهر روز جهانی علیه اعدام (۱۰ اکتبر)

10 اکتبر روز جهانی مبارزه در راه لغو حکم اعدام  ( جمعيت دفاع از زندانيان سياسی ايران- کلن )

دهم اکتبر روز جهانی لغو اعدام (پیام)

دهم اکتبر/ 18 مهر، روز جهانی علیه اعدام (منوچهر ماسوری)

تراژدی اعدام آنهم در ملاء عام (سعید پیوندی)

در روز جهانی مبارزه علیه اعدام! (اسماعیل مولودی)

 نامه کارگران فولاد مبارکه اصفهان در لغو مجازات اعدام  (کارگران)

( جامعه ايرانيان متحد )

منبع از ايرج شهبازي دستجرده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:2  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خيلي كوچيك بودم كه .....

برادرمو در بيست و دو تير ماه در اوين تيربارون كرده بودند ...خونه ، بوي گريه .... بوي ِ درد و خفه خون گريه كردن ، بوي ِ شماتت ديگران و نگاه ها بي رحمانه ...خانه ي ما ....صداي ِ گريه مادرم ....و پدرم كه بي سواد بود نيمه شبها گريه مي كرد ..فكر مي كرد شايد واقعن پسرش كه اونقدر آروم و مهربون بود گناهي كرده كه رژيم ديني اونو تيربارون كرده ..

برادرم چند ماه شكنجه رو تحمل كرد ..و مادر و پدرم يك عمر شكنجه .... فقط يك بار اونو ملاقات كردند ...هميشه ملاقات ممنوع بود ..هميشه چون حكمش اعدام بود ..آن يك بار هم براي اينكه حكم صادر شده بود ملاقات داشت ...

در روز ملاقات برادرم نمي تونست سرپا وايسته ...بعدها فهميدم اونقدر به كف ِ پا كابل مي زدند كه بعضي با لگن خودشونو رو زمين مي كشيدند ..چهار دست و پا هم نمي تونستند چون دستهاشون به حالت قفوني از سقف آويزون مي كردند ......دستهاشون قدرت نداشت كه به پا كمك كنه تا بدن ِ شكنجه شده رو به حركت دربياره ....

برادرم در نيمه شب ِ 22 تيرماه به جوخه رفت و ما هنوز بيست و چهار سال كه گذشته رو در همون ميدون تير و لحظه ي شليك بسر مي بريم ..

دوماه از اعدام برادرم مي گذشت و خونه ي ما فقط در مورد ِ اعدام حرف مي زدند و خانواده هاي ِ اعدامي زيادي به خونه ي ما مي اومدند ....يه بعد ِ ظهر با خودم تو دنياي ِ بچگي فكر كردم اين دار زدن چيه ؟ رفتن زير زمين و و طناب ِ نايلوني رو به آهن ِ سقف ِ انباري بستم بعد هم طناب رو ، دور گلوم حلقه كردم و بدون هيچ ترس و فكري چهارپايه زير ِ پامو انداختم ...با سر ِ از سقف آويزون شدم ...ولي چون طناب ضعيف بود پاره شد ، من به سختي روي ِ زمين افتادم طناب ِ نايلوني دور گلوم كيپ شد ...به سختي خودمو به مادرم رسوندم اون طنابو باز كرد و بعد به شدت گريه كرد دور ِ تا دور ِ گلو م تاول زد و سياه شد ...مثل ِ يه گردبند سياه رنگ ..تو خونه كسي ديگه پيش ِ من از دار و اعدام حرف نمي زد ...و من هم فهميدم دار زدن يعني چي و چه دردي داره .......

تا حالا اين قدر شفاف از اون ننوشتم شايد چون نمي تونستم ....

دوستان ِ خوبم ...من هرگز اون شبي كه پاسداران به خونه ما ريختند يادم نمي ره ...با پوتين هاشون روي ِ فرش خونه راه مي رفتند ...

پدرم شكست وقتي با ريش ِ سفيدش پاسداري بهش بي حرمتي كرد ....

مادرم سر سجاده نماز بود ...يكي از اون پاسدارها گفت بسته ديگه پاشو نماز تو سرت بخوره ...

و من نگاه مي كردم ..... و نماز نمي خونم.......تمام ِ خونه رو بهم ريختن با اينكه مي دونستن برادرم يك سال از خونه رفته ...

يه شب از پنجره به كوچه نگاه مي كردم ..ديدم يكي از همشهري هام اومده و با دست خونه ي مارو به يه پاسداري نشون مي ده ...

من خيلي ترسيدم دويدم و رفتم به مادر گفتم ....مادر بغلم كرد گفت نترس ...داداش فرار كرده ...اونا نمي تون اونو بگيرن ..

اي كاش داداش ِ منم از ايران فرار مي كرد ..اي كاش الان زنده بود ...

من با به ياد اوردن ِ اون گريه نمي كردم ..كاش زنده بود ... كمكم مي كرد ..بعضي اوقات اونقدر دلم براش تنگ مي شه .كه فكر مي كنم قلبم از تو سينه داره بيرون مي آد تا پيشش بره. داداش ِ خوبم ......هر گز به اين فكر نكن كه فراموش شدي ...من ...خواهرت ...من ..فرشته تا هستم ..تا نفس مي كشم ...هر كاري بتونم برات مي كنم تا عدالت اجرا بشه ..مي دونم خيلي كوچيكم ..خيلي.....

من كاره اي نيستم و قدرتي ندارم ..ولي اين دليل نمي شه كه آروم باشم . حرف نزنم و ننويسم ...من اصلن نوشتن ياد گرفتم فقط براي تو ...براي تو...

حالا روز به روز بيشتر حس ِ خفه شدن دارم ..خفه مي شم و در خودم ناله مي زنم خودم اشكمو پاك مي كنم و به اميد دستي هم نمي مونم كه بگم ..مگه دستي هست ...يه دست صدا نداره و اين كارا بي فايده هست ...

من مي شم اون يه دستي كه صداش ضعيفه ...همون دستي كه منتظر ِ تا دستي ديگه اونو بگيره و با هم محكم تر براي ِ حقوق ِ از كف رفته همراه بشن ..

افسوس نمي خورم ..تو خونه نمي شينم ..در حالي كه تو خونه هستم ولي خودم تو خونه نمي دونم چون همراه با همه ي كساني كه دستشون بالا كردند و حق خواهي مي كنن ...من هم ...

داداش ِ خوبم .....دلتنگ هستم ... دلم برات تنگ شده ...خيلي ...اي كاش زنده بودي ...

.... دلم مي خواد باهات حرف بزنم اي كاش ..

داداش ِ خوبم ...ايران وضع بدي داره

جوانان ايراني ديگه جوون نيستند ..همه شون پيرن ..همه مرض ِ اعتياد ....همه شون بي كار ...اونا كه هم كمي دلسوز و عاقل كه از كشور فرارين..

مي بيني داداشم چقدر ساده مي نويسم برات ......بدون ِ پيچيدگي مي گم برات ...دخترا بيشتر فقط دارن تقليد مي كنن حتي تن فروشي رو ...اونا كه يه لقمه نون شون هم به بهاي ِ تحقير شدنشون هست ..... ..اونا كه كارگر مي شن ولي بايد سوء استفاده ها ...... بايد لجن بودن عده اي ديگه رو بدوش خودشون بكشن ..

داداشم..... آدماي ِ زنده هستن كه من باهاشون حرف بزنم ...حرف مي زنم ..ولي همه ي اونا فقط يا مي گن چه مي شه كرد .يا .يكي مي گه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو ...اون يكي مي گه بي خيال به ما چه يه زن......چرا و براي چي ما حال ِ خودمونو مي كنيم ...من داد بزنم بر سر ِ تو ...چرا به اين راحتي گير افتادين و كشته شدين كه الان معتادهاي ِ مارو نمي شورن چون توي ِ گوشت شون كرم لونه كرده ...اين كرم همون تخم ِ كرمي است كه اين رژيم گذاشته تو تن اونا ..از بچگيهاشون گذاشته .. ..با ندونم كاري ها ..اين رژيم رو مگه مي شه نابود كرد ...

مادرم دلش خون هست ....توي ِ هر خونه اي اعتياد چنگي زده وويك يا حتي چند نفر از اعضاي خونه ....

نگو .. به من كه خودشون اين كارو نكنن ..كه مي دوني اين فقط رفع تكليفي براي خودمون كه آره پس چرا ما نيستيم ..اونا خوب نكنن ...هر كسي اينو مي گه خيلي مريض تر از يه معتاد و يه روسپي هست ...هر كسي كه مي گه خوب نكنن يه كلاه برداره ..كه داره سر ِ خودش كلاه مي ذاره ...كه حتمن اين بلا سر ِ خودش خواهد رفت ...

داداشم ايران خرابه شده ...مردم بدبختن ...همه داره تقاص پس مي دن شايد ..من نمي دونم ...همه دروغگو شدن.. همه چقدر بيچاره شدن ...همه و من هم يكي از اين همه ها هستم ...

داداش خوبم يادم مي آد سال 60 با جنگ مخالفت كردي ..گفتي خرمشهر آزاد شده ...يادته وگفتي قطعنامه صلح اومد ديگه از اين به بعد جنگ يعني بدبختي يعني خرابي ،بي كاري ....و كشور و مردم در سالهاي ِ بعد گرفتار مي شن ..بيچاره مي شن ...مي بيني داداشم حالا مردم بيچاره شدن ...مي بيني بيچاره شدن ...

داداشي ‌ِ من حالا همه گرفتار شدن همه ...همه گرفتار شدن ..بي صدا داد مي زنم ...مي خندم ولي دارم داد مي كشم ...گريه مي كنم و لي دارم فرياد مي كشم ...داداش نمي تونم ببينم زني خودشو مي فروشه ...مثل ِ يه گوسفند ِ دست و پا بسته انگاري دارم قربوني مي شم ..دست و پا مي زنم ...مثل ِ همون روزي كه تو انباري خونه داشتم خودمو دار مي زدم تا بدونم دار زدن يعني چي ؟...حالا ديگه همه بالاي ِ دار هستن ....اي كاش بودي ..اي كاش منو هم مي بردي ...

لااقل ديگه نمي ديدم ....كاري از من بر نمي آد .. سرم درد مي گيره و اشكم .....كاري از من بر نمي آد ...مردم مي خوان ، واقعن مي خوان كار داشته باشن و زندگي كنن ...ولي كار نيست ....دزدي .. قاچاق...خود فروشي .خود سوزي .....

خداي ِ من ..

دلم تنگ شده داداشم ...ايران ويرونه شده ..ويرونه ...الان تمام ِ خونه هاي ِ مردم بوي ِ درد مي ده ...بوي ِ گريه و خفه خون شدن مي آد ...بوي دود ِ ..بوي ِ سياهي ...

لحظات همه به دار كشيده مي شه ....لحظه ي من هم ........

همون جور كه خونه ي ما بود داداشي ....همون جور غمدارو داغدار ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بیانیه جامعه ایرانیان متحد به جامعه روحانیت ایران

بدون شک در هیچیک از دوره های تاریخی ایران وجهه روحانیت تا به این حد که اکنون خدشه دار است خدشه دار نگشته و دین و مردم از دینمداران فاصله نگرفته اند
امروزه وبا مشاهده هرچه نزدیکتر شدن دینمداران دیگر جوامع جهان به ملتهای خود و ایفای نقش روحی و معنوی این روحانیون و بلعکس فاصله گرفتن روز افزون جامعه روحانیت ایران از ملت, همواره این پرسش خود را مطرح میکند که آیا روحانیت در ایران بدرستی پشتیبان این همه ظلم و ستمی است که بر مردم روا میشود!؟ آیا روحانیت در این سودای شوم که ملت ایران و اینک تمامیت ایران را هدف قرار گرفته است ذینفع میباشد!؟ اگر چنین است که بدرستی نه تنها روحانیت در ایران نقش حقیقی خود را ایفا نکرده بلکه میبایست به معنویت و روحانیت در ایران بدرودی ابدی گفت!
روحانیون گرانقدر در این شب پر عظمت در نزد مسلمانان که یکی از شبهای قدر است جای تامل است که بیاندیشیم شاید راهبان برمه ای علی ابن ابی طالب ویا حسینی در مذهب و مسلک خود نداشته باشند که در کنار قوم و مردم خویش ایستاده و به دادستانی مظلومان قیام کند. اما بدون شک عمل ومسئولیت پذیری راهبان برمه ای امروزه عملی حسینی است. و این راهبان با ایفای نقش معنوی و مذهبی و البته اخلاقی و وجدانی خود درکنار مردم ستم دیده بر علیه استبداد نظامی قد علم کارده و جایگاه والای خود را بشکلی ابدی در درون دلهای مردم خویش رقم زدند
روحانیون عزیز امید است که شما نیز با وفای به عهد و ایفای مسئولیت الهی خود در این محنت و دشواری که ملت ایران را به ستوه درآورده است در کنار مردم بودن را انتخاب کرده وبا این امر از آبروی باقی مانده روحانیت نیز دفاع کنید

زنده وسلامت باد ایران و ایرانی

.............................................................................................

................................................................................................

قوم ظالمين ..

اي هم وطن برخيز وقت ِ امتحان است

فرياد از اين قوم ِ پليد تا آسمان است

بايد كه راهي شد تا مرز ِ شهادت

بايد رهاگرديد از اين بند و ذلت

ابليسان گر راه را بر پا بستند

كفتارها گر بر كمين ِ ما نشستند

از كوخها گر كاخها آباد كردند

كشتند و سوزاندند و بس بيداد كردند

از سستي ها بود و هر چه هست از ماست

اين آتش سوزنده تا خوابيم برجاست

هر راي ما تاييد قوم ِ ظالمين است

پروردن ِ ماري دگر در آستين است

ح.خسرواني

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:40  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

درود بر همه

شب هست و من به شدت دلتنگ ...

امشب هم شب ِ قدر است و هم شب كشته شدن امام علي ..

امام ِ بسيار دوست داشتني و با عدل ِ شيعيان كه برايش خيلي سينه چاك مي كنند ... ...

نمي خوام از دين بگو يا بگم برام دعا كنيد ..نه از نظر ِ من همه ي روز ها و شب ها مهم و غنيمت هستند كه دوباره به ما بر نمي گردند ..

خلاصه ... داشتم روز نامه رو ورق مي زدم كه بيشتر ش از شب قدر و امام علي بود ...

يه صفحه اي نظرمو جلب كرده ...روز نامه ي جام جم در چاپ ِ روز دوشنبه 9 مهرماه در يكي از صفحات عكسي از مردي عرب كه عمامه اي سبز و ردايي سفيدبر تن داشت و به خواننده پشت كرده و در حال ِ رفتن بود ...، گوياي نمادي از امام علي بود اين عكس و يك صفحه كامل در مورد شب قدر د كشته شدن امام و ....

تيترش اين بود ...در سوگ ِ عدالت و در پايين صفحه سخناني از اين امام آورد ..خيلي جالب بود ...شما هم بخوانيد ...

پاره اي از سخنان ِ گهربار علي (ع)

مردم را روزگاري مي رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن ، در آن روز گار ساختمان مسجدهاي آنان نوو تازه ساز است و از رستگاري ويران ، ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين ِ مردم زمين اند ، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان در آويزد .

 

به ياد آوريد كه لذتها تمام شدني است و پايان ِ ناگوار آن بر جاي ماندني ...

....

و ادامه سخناني ديگر هم بود ..نمي خواهم زياد حرف بزنم و لي توي ِ شهر ِ من دقيقن مسجد هاي ِ زيادي در روستاها و شهر ساخته مي شود ...در روستايي خودم ديدم مدرسه آن دوتا كلاس داشت و همان ساختمان دوره ي رضا شاه بود ولي در همين روستا يه امامزاده شيك ساخته و يه مسجد و تكيه هم ساخته بودند ، با امكانات و فرشهاي ِ ........

حالا سازندگانش را نمي گويم ..

ما واقعن در اين دوره در در سوگ ِ عدالت هستيم ..و سخنان امام علي هم كاملن درست است ...دوباره بخوانيد تا مثل ِ من فكر خواهيد كرد اين سخنان خيلي ماهرانه انتخاب شده ....دست نويسنده اين مقاله درد نكنه ...

 ..........................................................................................................

در چشمهاي ِ همه كينه بود ،ولي با او كاري نداشتند و فقط اورا با خود مي بردند

روي دست بلندش كردند ،هنوز گيج بود ...چشمانش گشاد ...سرش را به اطراف مي چرخاند ...نمي دانست ،

چه شده اين همه پسر و دختر ،پير و جوون براي ِ چه جمع شده اند ...مي ترسيد...

مي خنديد كه يعني من خيلي با اراده و مسلط بر خودم ...ابروهاش اونقدر پايين اومده كه دارد وارد ِ سوراخ ِ بيني اش مي شود ..

به بالاي ِ سِن بردندش ..واي مي دانند كه او عاشق سخنراني است .....فقط يك صندلي كه او را روي ِ او نشاندند ..

يكي گفت تكان نخور ...بشين .....يعني مي خواهند برايشان سخنراني كنم از خدا و اسلام بگويم .....

لرزش پا هاشو به سختي كنترل مي كرد .ولي گفت نه اينان كه همه خوب اند با من كاري ندارند ...

مردي با روپوشي سفيد از راه رسيد و از روي ميز كنار خود يك چيزي را برداشت ..

گفت :تكان نخور تا صورتت زخم نشود ..

و شروع كردند ريشش را تيغ زدن ...نه اينكارو نكنيد گناه است ..

مرد گفت نگاه كن توي ِ ريشت كرم افتاده ..تكان نخور ....فقط همين ..

صورتش سه تيغه شد ..چه برقي مي زد ...

مرد مي خواست زير ِ ابروهايش را بردارد كه وقتي حس كرد او به شدت هراسان شده ،

موچين را به كناري گذاشت ولي با كمي ژل موهايش را مرتب كرد و بعد رفت..

كت و شلواري برتنش كردند كت و شلوار ِ قرمز با پيراهني زرد و كراواتي سياه ...

كفش واكس زده و جديدترين مدل ِ روز ...ترسيد فكر كرد مي خواهند مثل ِ پرچم ِ كشور آمريكا مي خواهند

اورا روي ِ آسفالت خيابون دراز كنند و از رويش رژه بروند ..با اين فكر بد جوري لرزيد ...

ديوانه شد ...اون هميشه كاپشن به تن مي كرد ...تحملش تموم شد ،زد زير ِ گريه ...

كسي زير ِ گوشش گفت : بدون اين ها به بهشت راهت نمي دهند ..

تا اين را شنيد ديگر تقلا نكرد فكر كرد براي ِ اين بهشت خيالي اش هر كاري رو كرده ..اينم روش ..

براي رفتن به بهشت ِ بود كه چشمش رو بست تا همه دور و برياش هر كاري مي خوان بكنند و خودش هم ..

چشم بسته كار كرد ..ميان آن همه جمعيت ..ناگهان صداي ِ زني اومد ..اين همه مرد و زن ..

صداي ِ زن حرام است ..با خود گفت ..نمي شود مردي صدايم كند .... صدا خيلي بلند بود ..

--- بلند شو ...بايد آماده بشي ...بلند شو

مرد با ترس از خواب پريد ..

 

امروز بايد به دانشگاه مي رفت ، بايد آنجا سخنراني مي كرد ...حالا يادش آمد ...كت و شلوار قرمز ..

همه خواب بود ...اون همه جمعيت همه كابوس بود ..توي ِ بيداري كه اجازه نمي داد اين همه مخالفش يك جا جمع شود ...

 

اوه محمود ...محمود ...محمود ..

بايد از سفر ِ پر خرج و بي بارش به آمريكا و دو كشور ِ ديگر سخنراني مي كرد ..

بايد براي دانشجوها مي گفت كه چند ميليارد تومان ديگر پول ِ آنها را به بوليوي هديه كرده ...

بايد مي رفت دانشگاه صبح روز ِ دوشنبه ..و اگر احيانن كسي عكسش را آتش مي زد و شعار ِ مرگ

بر ديكتاتور سر داد و يا گفت ..احمدي نژاد جاي ِ تو ، توي ِ دانشگاه نيست ..خودش را طبق معمول به كري بزند ..

مثل ِ زماني كه خبرنگار ِ خارجي از حكم ِ اعدام ِ دو خبرنگار جوون كُرد از او پرسيد ..گفت :

كه اصلن اطلاعي ندارد و اينا همه دروغهاي ِ دشمنان است و...

ياد يكي از نخست وزيران اواخر سلطنت شاه افتاد كه مي گفت اينها صداي شعار ِ مردم نيست ، صداي نوار است نوار ..

مي توانست همان طوري خودش را به كوچه علي چپيه بزند ..بي خيال اينقدر دادبزنند و شعار دهند ،

اينقدر عكسم را آتيش بزنند ..بي خيال من سقراط ِ الان هستم ...رجايي گذشته ...من خونريز آينده مي شوم ..

چون شما راه بهشت را نمي دانيد ...

فقط منو و علي چپيه و دور وبري هاي ِ ما مي دونن كه راه بهشت كدوم راهه ...

با اين همه محافظ و پاسدار و....كسي هرگز نمي تونه به من آسيب برسونه ...

شايد در همان لحظه بود كه به ياد ِ خوابش افتاد ...كت وشلوار و صورتش كه سه تيغه اش كردند ...

همون لحظه بود كه محكم با دستش به روي ِ دست ِ ديگه زد...و با خود گفت :

، خلع ِ قدرتم ، بي ريشي ام ، با آن همه دختر و پسر جوون و ....نكند خوابم مربوط به امروز باشد ...شايد

با آنهمه محافظ ولي باز دانشجويان به او حمله كنند .....نه ارزش نداره بايد قيد ِ رفتن به دانشگاه و سخنراني رو بزنه ..

ريش خيلي مهمه ..اينو جلوي آيينه گفت در حالي كه با دستش ريشش .......

واي كه چقدر از اين در كنار هم بودن ِ جوانان مي ترسيد ..واي كه علي چپيه هم از اين اتحاد همه گير بد جوري مي ترسيد ..

نمي تونست چند دانشجو كه كنار هم هستند رو تحمل كنه ..اصلن اين فاجعه بود اگر همه ...

مهم نيست كه اينان كي هستند ...مسلمون ..يهود ..ارمني ..بهايي و..و يا چه كاره اند .

.دانشجو ...معلم ..كارگر و خبرنگار و...يا عضو ِ كدام گروهي ....ملي گرا ..اصلاح طلب ...چپي ...و.....هر چه هستند باشند و بر عليه ما كار كنند ولي باهم نباشند ..نبايد در كنار هم باشند و....نباید آنان ایرانیان متحد شوند ....که ما را از قدرت به زیر خواهند آورد ...

وگرنه مي شود عين ِ همان كابوسي كه ديده بود ..همه باهم بودند در خوابش ..

فكر كرد بايد بيشتر از اين پول و نيرو خرج كند ، خرج ِ جدايي اينان از هم كند ومثل ِ هميشه جوري كه خودشان

هم ندانند از كه و كجا ضربه مي خورند ....

ياد خواب و آن همه پير و جوون كه به او در بالاي ِ سن نگاه مي كردند با كت و شلوار قرمز ، پيراهن زرد و كراواتي سياه رنگ ....

لرزه بر تن اش مي انداخت .....

بايد از اتحاد اين مردم ، از اتحاد همه ي ايرانيان جلو گيري كند ، بايد همه ي ايرانيان ِ متحد را ُ همه ی ایرانیان دلسوز به سر نوشت  وطنشان را با نيرنگ و خدعه يا ترسوندن از

از هم دور كند ...بايد ...بايد ..

با اين همه نشانه ها و كابوسش شايد بود ....كه تصميم خود را اعلام كرد ..اگر چه عاشق ِ سخنراني و حرفهاي ِ بي ربط زدن است ..

ولي اعلام كرد كه به دانشگاه ِ تهران نمي رود و سخنراني نخواهد كرد ...

و نرفت ..

دانشجويان معترض هم براي پذيرايي از او آماده بودند تا خشم خود را از اين همه خواري و ذلت كه

او و امثال ِ او چندين سال است به ايران و ايراني تحميل مي كنند ، اعلام كنند ..

.

ولي محمود احمدي نژاد به دانشگاه نرفت ....ترسيد و نرفت ...خيلي راحت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:24  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شلاق

دوباره ..تيك تاك ..تيك ..تاك ..

تكه ..تكه ....شقه ام كرده اند براي ِ عاشقي

كه تك تك ، باهم ....مرا

مرا به باد دادند ..

تو در هم ...گيج ..منگ ...حماقت اندازه دارد!!!

بي اندازه !! بي جنبه !!!

آبرو ...عرف ....

مثقالي كه به ثبت نرسيد ..

فحش همان لكنت ِ زبان بود ...

لوت ...موت ......

در تهران درختان همه توت اند ..

شاخه را با شانه به رخ مي كشند ...

چهار شانه له مان كردند...

ها!! ها!!! ها !!

اره ها برقي شدند ؟

 آره ....باتونها هم چوبي اند .....

چهار شانه باتون شد و تو پوق زد ..

بدجوري بخنديد بهش !!!

همان تبر ....ترانه ي تبر .....سرود ِ تبر ...

پيچك ها را بيدار كنيد ..

كه اين را بپيچند

مي داني داروخانه ها همه در پيچ ،گم و گورَ ند

نسخه پيچ ديگران شد ند و ما ....

بي خيال ِ تنهايي !!!!

فحش ها ، نثار كردند ...

گذشت همه در همان فحش بود

ما ندانسته ،تلو تلو

خواست ِ خدا بود و اين شد..

خودمان را هم گول مي زنيم ....

احمقانه مارا ثابت كردند

ما را به بي چيزي ها ثبت دادند ..

قلبت را به كه سپردي مگر ؟

هيچ ، همان هيچي كه پر از پوچي ِ مردگان است ...

واپسين نفسها را براي ِ كه اين چنين در خود سپردي ؟!!

از براي امر بود .....نكره چه مي داند لذت ِ منكر !!!

 

ديوونه !!!ديوونه !!!!

روسپي كلمه ي زيبايي ست از خود خدا هم

شلاق بر تن ....روسپي

ديدي گور خر ..

شانه هاي ِ روسپي يك در ميان ..خش زده بر جسم و جانش اين خط ها ...

شلاق ها ...

  

نقاشي ات كردند ...گور خر

چرا من را نمي كشند ؟ ..من خسته ...

.

هرجايي ...تو مگر جايي كه خود را به ديگران مي سپاري ؟

از فاحشه خانه ها تو راند ند ...اواره كدام دين ات كردند ؟؟....

آرواره خود را گرداندند و حكم به قصاص دادند ..

قصص در كدام كتاب بود ؟

كتب در كدام خاك بود ؟

خاك را بر سر كه مي ريزند ؟تو ...

خفه شو ...خفه شو ...

و در دل به خود آفرين بگو ..

اين بار سخت به سُخره فكر كردي ...

خودت را به سخاوت ِ دل سپردي و حالا بشنو

روسپي ....روسپي ...

 

احمق ها ...

همه تان از فاحشه.... از فحش برخاستيد ..

اداي ِ كدام نماز ...كدام قبله .....كدام قنوت ...

تن ات را كندي با چنگال اسلام...!!!

بعد سلا م دادي در نماز !!!

به خورد اينان بده .....بر تخم تان لعنت ...!!!

كه اداي تخم داران را در مي آوريد ...

"روسپي از در وارد شد " تو مي خندي ؟!

بدترين فعل ِ دنيا ...صرف ِ افعال ِ فعل است ..

چه كسي اجازه خواست

 

تا زبانش را بين دو ديوار، جرزي كنم ...

عشقي نيست ...جز آن نفرتي كه در تو لانه كرده ...

بپرورش تا به وقتش ....

چرا اينقدر چنگ مي كشي بر روي ِ خود

مگر روسپي كلمه ي ، بد است

بد همان خوبي ست كه خدا در تو دميد ....

ااااااووووووووووووو.....همه مان يه جورائي مثل ِ هميم

ديروز را ديدم كه در دهانت كف كرد ..

.امروز را هم كه خود ِ تو كف شدي در كف ِِ ديروز ....

بايد خنديد به اين فعل ....كف زدن ....

هورا بكش بر اين ها كه از خود در آوردي ..

خوش بحالت هم ...كسي هم نمي داند چه را بهم مي بافي ..

گريه كن ..

گريه كن ..

گوشهايت را با انگشت فشار بده

تا كمتر بشنوي فحش هايي كه بر تو مي ريزند ..

گريه كن ....سنگ سار همين است ..كه بر تو مي تازند

فحش روزي چند ركعت .. .

سجودش را به خواهر حواله

ركوعش را مادر به جان خريد .....

تو خود ِ قامت هستي !!!

من مي خوانم هزار ركعت

مي نوشم يك ركعت بيشتر

شراب كهنه ي مستي را !!!

سلام آخر اين مستي را زن مي خواند ...

زن خواهد خواند ..

خواهد خواند ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:55  توسط زن ایرانی  |