تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
درود بر همه

اعدام و ایران ..چندین سال هست که اسم ایران با اعدام و سنگسار توامان می اید

خسته و درمانده شدیم

چه کنیم از اینهمه بی تدبیری اینان ..

اگر این جوان قبل از سن قانونی قتلی رو صورت داده ..بهانه ای برای اعدامش دارند ولی

در تاریخ مخوف و ترسناک ایران در سی سال گذشته  ...چقدرو و چند اعدام بی دلیل داشته ایم .. چقدر در بی د ادگاه های این نظام و نظام گذشته جان دادند ...

اعدام در من با اسم برادرم همراه هست

برادری که فکرش و دغدغه ی ذهنش مردم بودند ..او چرا اعدام شد ؟ مگر او دست به قتل زده بود ؟ یا معلم  کرد ما در آستانه اعدام است ( فرزاد کمانگر ) ... حرف بسیار است ..

بخوانید و شما هم محکوم کنید ..

نوجوانی در آستانه اعدام: به جوانیم رحم کنید




فعالان حقوق بشر در ايرانعلي مهين ترابي نوجواني که در سن 16 سالگي و در طي نزاعي دسته جمعي در مدرسه متهم به قتل همکلاسي خود گشته بود و عليرغم رد اتهام توسط وي و نواقص پروند سرانجام ازسوي شعبه 33 دادگاه عمومي بررسي مجرمان نوجوان درکرج به مجازات اعدام محکوم شده است.پس از تائيد حکم در ديوان عالي کشور و بي نتيجه ماندن تلاش شوراي حل اختلاف، پس از 5 سال تحمل زندان سرانجام اجراي حکم اعدام اين نوجوان به اجراي احکام زندان رجايي شهر کرج ابلاغ گرديد.
هر چند سازمانهاي مدافع حقوق بشري ، اتحاديه اروپا و بالاخص سازمان عفو بين الملل در سال 2007 طي گزارشي مفصل از حکومت جمهوري اسلامي درخواست توقف حکم اعدام اين نوجوان را نموده بودند و عليرغم اينکه ايران کشوري است که عضو «پيمان بين المللي حقوق مدني و سياسي» و «آي. سي. سي .پي. آر» است و تعهد کرده است که مجرمين زير سن قانوني را اعدام نکند اما حکومت جمهوري اسلامي که بالاترين آمار اعدام کودکان را در دنيا دارست اکنون حکم اعدام اين نوجوان را در آستانه اجرا قرار داده است.
مسلم است توقف حکم اعدام اين نوجوان تلاش بي دريغ مدافعان حقوق بشر و اصحاب رسانه اي را مي طلبد.
همچنين در ذيل نامه اي از اين نوجوان اعدامي مورخه آذر ماه سال گذشته جهت تنوير افکار عمومي مي آيد :
پاييز گفت تا چند روز ديگر مي رود.
مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاييز تو هم مي روي .
با انگشت روزها را مي شمارم .
لحظه هاي مرموز به تندي مي گذرند.
لولوي شب مي آيد ، هر شب ...تو هم مي بيني ؟
اينجا تاريک است .
بوي مدرسه از يادم رفته .
حالا من - علي مهين ترابي ، فرزند محمد رضا متولد سال 1365 - شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان در ميان اين جمعيت نام ديگري هم دارم "اعدامي"!
هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا که قرار است ديگر هيچ وقت روي خيابان هاي سفيد محله مان را نبينم دلم براي برف بازي حسابي تنگ مي شود.
جويباري از چشم هايم جاري مي شود.مرگ لالايي مي خواند، صداي خاموشش را مي شنوم .
ضربه هاي قلبم يکي يکي خاموش مي شوند.
لحظه هاي غم انگيز زندگي ام از چهاردهمين روز بهمن سال 81 شروع شد.
در رشته کامپيوتر يک هنرستان غير انتفاعي درس مي خواندم.
شاگرد اول مدرسه بودم . به همين خاطر روياي شرکت در المپياد برايم در حال تحقق بود. اما...
ميلاد و مزدک همکلاسي هايم بودند . آن روز با هم درگير شدند . وقتي فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان کنم . دلم نمي خواست نمره انضباطشان کم شود.
وقتي يکي از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند.
شاگردها به صف وارد کلاس مي شدند.
مزدک فکر کرد به طرفداري از ميلاد وارد دعوا شده بودم . نمي دانست هيچ قصدي نداشته ام .
مزدک گفت : "زنگ آخر بايست کارت دارم ."
اهل دعوا نبودم ، همه اين را مي دانستند . دلم نمي خواست در موردم اين طوري فکر کند . به کلاس رفتم . مي خواستم با مزدک حرف بزنم و برايش بگويم که فقط مي خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدک قبل از اين که حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاي کلاس اورا گرفتند و بي نتيجه به کلاس خودم برگشتم .
زنگ آخر
آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابي شور مي زد. بالاخره زنگ آخر خورد . زنگ آخري که بوي مرگ مي داد.
مقابل دم در مدرسه مزدک را ديدم . ميلاد هم با من بود. همان موقع مزدک نزديک شد و درگيري رخ داد. خيلي از بچه هاي مدرسه دورمان بودند . عده اي مي خواستند جدايمان کنند . همهمه بدي بود . نفسم داشت بند مي آمد.
حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مي شد . طرفدارهاي من ، ميلاد و مزدک پخش شده بودند . وقتي ياد آن صحنه مي افتم قلبم از جا کنده مي شود .
بچه ها از طرف فشارم مي دادند . به عقب کشيده شدم . فشار آن قدر زياد بود که چند قدم عقب تر رفتم .
چاقو را از جيبم در آوردم . مي خواستم با نشان دادن چاقو آن ها را بترسانم . مزدک و ميلاد هنوز با هم درگير بودند . ميلاد از پشت سر اورا مورد ضرب و شتم قرارداده بود که ميلاد به طرفم آمد . آن لحظه نفهميدم چه اتفاق افتاد.
ناظم آمد . چشم هايم داشت مي سوخت . فضا غبار آلود بود . مرثيه چشمانم تمامي نداشت . نفس نفس مي زدم که ناظم رسيد .
با آمدن او بچه ها فراري شدند. بعضي ها مزدک را که به شدت عصباني بود کناري کشيدند . او داشت کاپشنش را درمي آورد و همچنان هم تهديد مي کرد. يک لحظه متوجه شدم پيراهنش خوني است . حالم خراب شد .
دنيا دور سرم چرخيد . تمام توانم را در تارهاي صوتي ام حمع کردم و فرياد زدم کدام نامردي اورابا چاقو زده ؟
انگاري همه کوچه ها به بن بست مي رسيدند.
نزديکي هاي مدرسه فقط يک ماشين در حال حرکت بود . با التماس و گريه خواستم توقف کند .راننده وقتي ديد مزدک خوني است گفت به من ربطي ندارد. مي ترسيد گرفتار شود . گفت :" هر کي زده خودش هم ببردش بيمارستان ."
دنيا دور سرم مي چرخيد. گفتم آقا تورا به جان بچه هايتان مارا ببريد . من نزده ام اما مزدک همکلاسي ام است شما اورا برسانيد خودم تا اخرش هستم .
راننده ايستاد اما سوارمان نکرد. فکر مي کردم حالش خوب مي شود. سرانجام يکي از دبيرهاي مدرسه آمد و مزدک را به بيمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم .
بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.
پليس در مدرسه
دقايقي بعد مامورهاي پليس آمدند. به کلانتري منتقل شدم . تا به آن روز نمي دانستم کلانتري چه شکلي است . رنگ به صورت نداشتم . انگشت هايم مي لرزيد. دلم آرام نمي گرفت . انگار يخ زده بودم . افسر نگهبان گفت :" مزدک زنده است ." با شيندن اين حرف حالم بهتر شد . گفتم خدارا شکر چون خود مزدک به همه مي گويد که من در اين ماجرا تقصير نداشته ام .
دو روز بعد
ثانيه هاي وحشت به کندي مي گدشتند حقيقت تلخي در راه بود . من و زندان؟
اي کاش هيچ وقت در لحظه هاي مايوس کننده آن روزها اسير نشوي .
باورم نمي شد ، نه ! کابوس بود . بگو هنوز هم دارم کابوس مي بينم ...
بابا آمد . پشت در بازداشتگاه ايستاد. در چشم هايم زل زد . گفت :" بي آبرو ! انتظار هيچ حمايتي از من نداشته باش . آبروي چند ساله مارا به باد فنار دادي . لعنت ...!"
مي خواستم فرياد بزنم . صداي بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد . شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه کنم. گفتم : " شما به ملاقات مزدک برويد خودش همه داستان را همان طور که بوده برايتان تعريف مي کند. مزدک به شما و همه آن آدم هاي بيرون مي گويد که من نزده ام .."
بابا آه عميقي کشيد و رفت . عمق تلخي نگاهش هنوز جانم را مي سوزاند . بعد ازر فتن بابا به اداره آگاهي منتقل شدم و در آن جا آوار نا باوري بر سرم فروريخت .
آه ! مزدک مرده بود.
بيچاره بابا اين را مي دانست به همين خاطر بدون حرفي فقط آه کشيد و رفت . رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براي گرفتن وکيل مدافع مخالفت مي کرد.
داشتم از درون مي سوختم . از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاي بسته هيچ نمي ديد. آرام و قرار نداشتم ، تبسمي در لحظه هاي مبهم اين کابوس جا نمي گرفت . هنوز هم صدايي نيست ، جز مرگ ، اين را مي شنوي ؟
من هيچ ضربه اي نزده بودم. اما انگا ر پشت شيشه هاي قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم .
خانواده مزدک خدابيامرز برخوردي انساني با من داشتند . بابا گفت :" فقط بگو غلط کردم . بگو اشتباه شده . تقاضاي عفو و بخشش کن." . اين ها آدم هاي خوبي هستند، داغ دارند اما تورا مي بخشند مي دانم ."
در دادگاه
بعداز سه جلسه دادگاه قاضي فقط مي پرسيد:" آيا سه ضربه را قبول داري ؟
"من که فقط روي بدن مزدک خون ديده بودم مي گفتم نه ! ضربه اي نزده ام اما يک قسمت خون آلود روي بدنش ديدم
قاضي مي گفت : پس يک ضربه را قبول داري ؟
گيج بودم . اصلا ضربه اي نزده بودم اما بايد به کاري انجام نشده اعتراف مي کردم.
بارها گفتم اصلا ضربه اي نزده ام و شايد در لحظه اي که اورا هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت کارد قرار گرفته است .
پاييز دارد مي رود . من هم دارم مي روم.در شعبه تشخيص ديوان عالي ، لايحه دفاعيه وکيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسي هم به آن توجهي نکردند.
پرونده ام براي تاييد نهايي به حوزه رياست قوه قضاييه رفت . در آن جا آيت الله شاهروردي دستور دادند :" با توجه به نظريه مشاورين محترم ، پرونده در يکي از هيات هاي حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود."
روزها مي گذرند . تا به حال اين قدر به مرگ نزديک نشده بودم ؟
زمان زيادي به اجراي حکم باقي نمانده . هنوز آرزوهايم را درست نقاشي نکرده بودم که توفان زد.
در هجوم وحشيانه اين خزان دل کسي به غنچه ها رحم نکرد. ميله هاي زندان را تا بحال ديده اي ؟
تا به امروز درگرداب غوطه خورده اي ؟ نفسم دارد بند مي آيد . پنج سال است که ثانيه ها را به انتظار رهايي مي شمارم .
صدايي در نيمه شب به گوشم مي رسد . وقتي لولوهاي وحشت مي آيند زمزمه اي آرام و نا خودآگاه به قلبم هشدار مي دهد که روزي بي گناهي ام به اثبات مي رسد . زمان زيادي باقي نمانده . برايم دست به دعا ببر . حالا تمام آروزيم اين است که مزدک به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بي گناهي ام بگويد.
به انتظار زمستان مي نشينم .
اگر رها شوم براي پدر و مادر مزدک فرزندي مي کنم .
نجات ، نجات ، نجات.... حالا قبل از رفتن پاي چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مي زنم . صدايم را مي شنوي ؟ جواني ام را مي بيني ؟
" به خدا من بي گناهم . به جواني ام رحم کنيد . همين ."

برگرفته از وبلاگ  آینده http://www.ayandema.blogspot.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گريه مرد/آبجیز

یکی رو میشناختم، مث که اسمش علی بود

یا مث که نه خدایا رضا یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد، انگشت شستش برید

خون از دستش جاری شد، رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن، ماشالله دیگه شدی مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

علی یا مرتضی، یا تقی یا نوید

گریشو خوب نگه داشت، بغضشم نترکید

وقتی که ده ساله شد، یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک توی چشاش جمع شد، از خجالت و از درد

معلم سرش داد زد، مگه نیستی تو یک مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایشون، فکرشو می کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید، انقدر تند نرو حیوون

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن

خوشبتانه اشکشو این بار دیگه ندیدن

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

چند سال گذشت و تقی، یا مرتضی یا علی

مردی شد و زن گرفت، زنشو دوست داشت

ولی زنش با ناراحتی می گفت:

تو بی احساسی، تا حالا نکردی یه گریه اساسی

زنش ازش جدا شد، رفت با یه مرد جوون

که واسش اشک می ریزه مثل یه رود روون

اون علی بیچاره، یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:16  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

زهره وطن خواه، عکس از :‌ سعید تقیان پور

هفت تیر ۷tir.com : در یکی از روزها نه چندان خوش یمن و در دور سیزدهم مسابقات کارتینگ ایران، نحسی سیزده، گریبان گیر یکی از رانندگان می شود. چرخ اتومبیل به کنار پیست می خورد و اتومبیل از زمین بلند و سرنگون می شود اما دختر جوانی که راننده آن است جان سالم به در می برد، او هنوز هم با گذشت سال ها، شغل اتومبیل رانی را در ایران ادامه می دهد. « زهره وطن خواه »، اکنون یکی از قهرمانان رالی ایران است. که با او گفتگو کردیم.

چی شد که به اتومبیل رانی روی آوردی و این علاقه از کی شروع شد ؟

از بچگی سرعت و رانندگی را خیلی دوست داشتم و البته بیشتر از همه به موتور سواری علاقه من بودم. از ۱۲ سالگی دزدکی کلید ماشین بابام را بر می داشتم و رانندگی می کردم. حتی شاید جالب باشه بدونین که وقتی
وقتی در کنکور رشته مهندسی الکترونیک قبول شدم، آن قدر خوشحال نشدم نسبت به زمانی که گواهی نامه ام را گرفتم.

من در سال ۸۱ از طریق یکی از دوستانم مطلع شدم که خانم ها هم می توانند در رشته اتومبیل رانی شرکت کنند.

به همین خاطر من هم در سن ۲۵ سالگی عضو این فدراسیون شدم و در اولین دوره هم من به عنوان راننده رالی در مسابقات شرکت کردم.

عکس زهره وطن خواه،

خیلی ها میگن اتومبیل رانی شغلی مردانه است، این را قبول دارین ؟

من این حرف را قبول ندارم چرا که در اتومبیل رانی تمرکز و قدرت فکر و دور اندیشی مهم است و برخی از خانم ها نیز این توان را دارند. البته نمی توان منکر شد که تمایل به این ورزش در بین آقایان بیشتر از خانم ها است.

سال ۱۳۸۲ من تنها دختری بودم که با آقایان در مسابقات کارتینگ شرکت کردم و در همان مسابقات مقام چهارم را کسب کردم. در مسابقات رالی در سال ۱۳۸۱ هم به عنوان دومین بانوی راننده و در سال ۱۳۸۲ هم به عنوان قهرمانی این رشته دست پیدا کردم.

و این در حالی بود که وقتی ما که به عنوان اولین زنان ایرانی این ورزش را شروع کردیم، همه آقایان به چشم زنگ تفریح به ما نگاه می کردند اما پس از قهرمانی نگاه ها تغییر کرد و الان در رالی حرفه ای ایران، با مربیان سابق خودم مسابقه می دم. اخبار

اما خیلی ها عقیده دارن خانم ها خوب رانندگی نمی کنند.

شاید یک مشکلی که برخی خانم های ایرانی در رانندگی دارند کمبود اعتماد به نفس باشه، اما ما ثابت کردیم خانم ها هم می توانند خوب رانندگی کنند. الان در تهران خیلی موقع ها دخترها پا به پای پسرها رانندگی می کنند و لایی می کشند که اصلا خوب نیست و بهتره این جوان ها بیایند و هیجانشان را در پیست خالی کنند. من تا قبل از سال ۸۱ یکی از تفریحاتم «کل انداختن» با آقایان بود ولی بعد از ثبت نام در فدراسیون اتومبیل رانی این موضوع به شدت فروکش کرد.

یک راننده خوب باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟

باید قدرت عکس العمل بالا داشته باشه، شجاع و نترس باشه و در کنارش اعتماد به نفس خوبی هم داشته باشه. از طرفی هم باید باهوش باشه و پیش بینی خیلی جلوتر از خودشو بکند.

آیا در این رشته ورزشی آمادگی بدنی مهمه ؟
بله. مثلاً در سرعت بالا ما باید تنها توسط ترمز، سرعت ماشین را کم کنیم و گرفتن فرمان در اون سرعت و ترمز گرفتن فشار زیادی روی بدن میاره.

الان که راننده رالی هستید، شده تو بیابون گیر کنید ؟
خوب خراب شدن ماشین برای هر کسی پیش می یاد و خیلی موقع ها که در این شرایط گیر می افتیم خودم مجبور به تعمیر می شم .

پس دست به آچار هم می شوید؟
من عشق تعمیر دارم و خودم هم در درست کردن ماشین خودم کمک می کنم. پرچ می کنم، جوش می دم و از این کارها لذت می برم.

آیا به غیر از این رشته ورزشی در رشته دیگری هم فعالیت تخصصی داری ؟
من چهار سال پیش پرواز با «پاراگلایدر» را شروع کردم و دو سال به صورت حرفه ای این کار را انجام می دادم. در نهایت به علت سوانحی که در این رشته ورزشی برای دیگران به وجود آمد، پدر و مادر من اجازه ادامه این کار را به من ندادند و من رو بیشتر به رشته اتومبیل رانی تشویق کردند. یکی دیگه از رشته هایی که قبلاً انجام می دادم، تیراندازی با کلت بادی بود. بعضی وقت ها هم بیلیارد بازی می کنم. کوه نوردی هم می کنم و در سال ۸۵ تولنستم قله دماوندم را فتح کنم.

یک خانم اتومبیل ران چه فرقی با خانم های دیگه داره ؟
به نظر من فرق عمده ای نداره. فقط یک مقدار جسارت بیشتری داره. خیلی از دختر خانم ها وقتشون رو بیشتر در سلمونی و یا مزون لباس می گذرونند ، اما من بیشتر توی مغازه های مکانیکی و پیست هستم و کارهای ماشینم را انجام می دم و این کار برایم خیلی هم لذت داره.

آیا رقیبی هم در ایران داری ؟
آره رقیب دارم. اما بیشتر رقیب های من آقایان هستند نه خانم ها!

ماشین مورد علاقت چیه ؟
ماشین رویایی من «پورشه» است. البته ماشینی که در ایران دوست دارم و و جود داره، «بی ام و» سری سه است. الان هم یک پژو ۲۰۶ تیپ پنچ دارم .

جالب ترین خاطره ات از مسابقات چیه؟
در رالی کویر که دو روزه بود، وقتی از تهران به کاشان رسیدیم شب وقتی به هتل برای خواب رفتیم و مدتی نگذشت بهمون گفتن شیشه های ماشین خورد شده اما ما روز بعد با اون شرایط مسابقه دادیم و اول شدیم.

زهره وطن خواه، زن اتومبیل مسابقه

الان شغل اصلی ات چیه ؟
من با اینکه مهندسی الکترونیک خوندم اما درآمد زندگیم را از اتومبیل رانی بدست می آورم. در مسابقات سرعت، سایپا حامی مالی منه و در رالی، شرکت داچ. در مسابقات سرعت هم در کلاس ۱۴۰۰ سی سی با پراید و در رالی در کلاس ۱۶۰۰هم با تویوتا کرولا مسابقه می دهم.

با اینکه شما گفتید خودروسازان ایرانی از شما حمایت می کنند. ولی به نظر می یاد اتومبیل رانی دربین خودروسازان ایرانی چندان اهمیتی نداره و این شرکت ها بیشتر روی والیبال و فوتبال سرمایه گذاری کرده اند در حالی که در دنیا خودرو سازان روی ورزش اتومبیل رالی تمرکز می کنند ؟
این شرکت ها نمی دونند که از راه تبیلغ می تونند خیلی درآمد کسب کنند و وجهه خودشون را افزایش بدن. همین الان در کنار ما ترکیه و بحرین با برگزاری ( مسابقه) «فرمول وان» توانستند درآمد خوبی کسب کنند.

خانم وطن خواه، ما دکتر مهندسان خوبی در جهان داریم اما با اینکه ادعای رانندگی داریم اما هیچ راننده موفقی در جهان نداریم؟
علاقه اتومبیل رانی بین جوان های ایرانی وجود دارد ولی در اروپا بچه ها از بچگی و دبستان در مدرسه های اتومبیل رانی آموزش می بینند و در سن ۱۸ سالگی رانندگان قهاری می شوند. اما در ایران از سن ۲۴ سالگی جوان ها تازه این رشته رو شروع می کنند و خودم هم از ۲۵ سالگی شروع کردم. اما آرزو می کردم که از شش سالگی این ورزش را شروع می کردم و سعی می کنم دختر خودم را هم از همین سن آموزش بدم.

آرزوی نهایی شما در اتومبیل رانی چیست؟
من آرزو دارم در رالی «پاریس داکار» به عنوان یک زن ایرانی شرکت کنم.

 ................................................................................

  

سایت نواندیش: پس از اظهارات الهام سخنگوی دولت که گفته بود " از ما مي خواهند به جاي حل مشكلا‌ت جهاني به فكر گوجه فرنگي مردم باشيم " رییس جمهور نیز در جمع معلمان نمونه تاکید کرد: در بيرون و بعضي‌ها نيز در داخل تلاش مي‌كنند ما را سرگرم مسائل خيلي ريز بكنند و از حركت در راستاي قله و ماموريت تاريخي‌مان باز دارند.

براساس این گزارش ، محمود احمدی نژاد در این دیدار با بيان اين كه ارزش انسان به آرمان‌هاي الهي است كه دنبال مي‌كند، گفت: ملت ايران بايد به يك نياز تاريخي بشريت پاسخ دهد. همه انبياء آمده‌اند كه انديشه‌ي الهي را در دنيا حاكم كنند و جامعه‌ي بشري با قوانيني كه سرشار از عشق است اداره و ظلم برچيده شود. امروز بشريت در يك پيچ تند تغيير دوران قرار گرفته است و دوره‌ي مكاتب مادي و ارزش‌هاي غيرالهي تمام شده و اين مكاتب شكست خورده‌اند. ما ديديم كه نظام ماركسيسم چه سرانجامي پيدا كرد و اين سرنوشت نظام سرمايه‌داري نيز خواهد بود. نظام سرمايه‌داري زمين خورده و در حال حاضر فقط نقابي از آن مانده است كه آن نيز به زودي از بين مي‌رود.

رييس‌جمهور افزود: اكنون كل بشريت به دنبال راهي نو و ارزش‌ها و آرمان‌هاي الهي است.

وي در ادامه به ماموريت تاريخي ملت ايران اشاره كرد و گفت: اگر ملت ايران اين ماموريت تاريخي را به نحو احسن انجام ندهد نه تنها در پيشگاه خدا، تاريخ و ملت پشيمان خواهد بود بلكه خسارتي كه از اين مساله وارد مي‌شود، قابل جبران نيست.

رييس‌جمهور اظهار كرد: در بيرون و بعضي‌ها نيز در داخل تلاش مي‌كنند ما را سرگرم مسائل خيلي ريز بكنند و از حركت در راستاي قله و ماموريت تاريخي‌مان باز دارند. ما يك ملت هستيم و با مشكلاتي نيز مواجهيم و در كنار آن آرمان‌هاي بلند داريم و بايد به سمت تحقق اين آرمان‌هاي بلند حركت و سعي كنيم كه در حركت‌مان تبعيض و بي‌عدالتي نباشد.

وي يادآور شد: در راستاي تحقق اهداف،‌ موانعي است ولي بايد توجه كنيم توجه و نگاه‌مان از قله به زيرپايمان و تمام توجه‌مان به مسائل ريز معطوف نشود؛ چرا كه اين نقشه‌ي دشمنان است. ما بايد با تمام توان كار را به جلو ببريم و اگر توجه‌مان از قله به جاي ديگري معطوف شود و با مسائل ريز درگير شويم، اين يك نوع درجا زدن است؛ براي اين كه كشور به بالاترين سطح برسد بايد نگاه‌مان به قله باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 شهرداري تهران از 22 ارديبهشت سال 85، در پي افزايش بي‌رويه متكديان ايراني و مهاجران در سطح شهر تهران، با كمك نيروي انتظامي، كميته امداد و بهزيستي اقدام به جمع آوري متكديان از سطح شهر تهران كرد.

بعد از گذشت سال‌ها از اجراي اين طرح هنوز در برخي از نقاط شهر شاهد حضور شديد متكديان، كودكان خياباني و اتباع بيگانه هستيم.

از روز گذشته شهرداري تهران بار ديگر در يك طرح ضربتي جمع آوري كودكان كار كه اصولا از ميان اتباع بيگانه هستند؛ را آغاز كرد.شهرداري اين افراد را جمع آوري مي‌كند ولي هيچ سازماني مسئوليت اين افراد را نمي‌پذيرد و به گفته خود كودكان متكدي، سازمان بهزيستي آنها را يك روز نگه داشته و بعد آنها را رها مي‌كند

روز گذشته به همراه گروهي از خبرنگاران و ماموران گشت زني شهرداري تهران به سراغ تعدادي از اين كودكان رفتيم. اين كودكان به قدري در كار و رفتار با ماموران شهرداري حرفه‌اي شده‌اند كه نمي‌توان از آنها حرف راست شنيد. وقتي با آنها حرف مي‌زني هر دفعه يك مدل پدر و مادر دارند يك دفعه ايراني، يك بار پاكستاني و در يك مرحله افغاني.

اين افراد با وجود سن كم ، كاملا براي شغل‌هاي كاذب و تكدي‌گري آموزش ديده‌اند.صحبت‌هاي برخي از آنها شنيدني است.

*2 ساعته 6 هزار تومان درآوردم

فرشاد كه 9 سال بيشتر ندارد و به گفته خود كلاس اول است،شيشه‌هاي خودروها را پاك مي‌كند.
وي مي‌گويد: روزانه بيش از 10 هزار تومان درآمد دارد و با بردارش ابتداي بزرگراه نواب كار مي‌كند. وي از ماموران مي‌خواهد او را رها كنند تا پيش برادرش برگردد.
فرشاد كه لباس مناسبي هم بر تن دارد و لاغر اندام است مي افزايد: در حال حاضر بزرگترين آروزي من برگشت پيش برادرم است تا با او شيشه‌هاي خودروهايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده‌اند را پاك كنيم.
فرشاد مي گويد: ما چندين بار دستگير شده‌ايم.در بهزيستي با من بدرفتاري مي‌كنند و بعضاً ما را كتك مي‌زنند و بعد از چند روز نيز ما را رها مي‌كنند. الان نيز غمي نداريم چون دوباره آزاد مي‌شويم و به فعاليت خود ادامه مي‌دهيم.
فرشاد از جيبش كلي پول مچاله شده در مي‌آورد. وقتي پول‌ها را شمرد بيش از 6 هزار تومان بود كه مدعي است اين پول‌ها را ظرف 2 ساعت كار بدست آورده است. يكي از دخترهاي فال فروش با حالت لاتي به فرشاد گفت: «اگر فول تا شب كار مي كردي؛ امروز بيش از 30 هزار تومان كاسب بودي ولي حيف كه ماموران كاسبيت رو كساد كردن.»

*فال فروش موبايل‌دار

هنگامي كه در حال مصاحبه با فرشاد بوديم؛ ماموران شهرداري پسري را كه از اعتماد به نفس بسياري بالايي برخوردار بود آوردند و سوار خودروي جمع آوري كودكان كار كردند. پسر 11 ساله بلند قامت خود را جاويد معرفي كرد و گفت: هر چند بار هم كه منو بگيريد دوباره بر مي‌گردم و فال فروشي مي‌كنم من از اين كار روزانه 20 تا 30 هزار تومان درآمد دارم و خرج خانواده 5 نفره خود را كه در كرج هستند، مي‌دهم.
وي گفت: من اصلا دوست ندارم به مدرسه بروم چون در مدرسه مرا كتك مي‌زنند.
جاويد كه پسر بسيار مودبي است، مي‌گويد: من از ساعت 11 صبح تا 10 شب در حال كار هستم و در آمد خوبي هم دارم و تا به الان چند بار دستگير شده‌ام اما بلافاصله آزاد شده‌ام.
جاويد موبايل هم دارد و به قول خودش بسيار پولدار است. حتي شماره موبايل خود را به ما داد تا با وي تماس بگيرم و ببينيم چقدر زود آزاد مي‌شود.

*در صنف فال فروش‌ها كار مي‌كنيم

سميه دختر 11-10 ساله‌اي با قد بلند و چشمان مشكي كه سر دسته بقيه دخترهاي فال فروش است، مي‌گويد: هنگامي كه در حال فال فروشي هستم برخي مواقع مورد سوء استفاده قرار مي‌گيريم و حرف‌هاي زشتي به ما مي‌زنند.
سميه كه از شغل فال فروشي بسيار راضي است، گفت: من براي تأمين زندگي خانواده‌ام كار مي‌كنم.ما به صورت فاميلي با هم كار مي‌كنيم. صنف فال فروشي داريم.
وي با حالت پرخاشگري تأكيد مي‌كند كه ما گدا نيستيم. فال فروشيم و با گدا خيلي فرق داريم.ما لباس‌هاي زيبا داريم كه بعد از اتمام كار آنها را تنمان مي‌كنيم.

*فال فروش 4 ساله به خبرنگاران لال معرفي شد

احسان 8 ساله فال فروش كه با بردار زاده 4 ساله‌اش دستگير شده است، مي‌گويد: ما افغاني هستيم و روزانه 15 تا 20 هزار تومان در آمد داريم.
بردارم معتاد است و بچه 4 ساله‌اش را به زور به سر كار مي‌فرستند. من به بردارم «التماس» مي‌كنم كه بهزاد كوچك است او را نفرست، من كار مي‌كنم و خرج شما را هم مي‌دهم ولي برادرم به زور بهزاد را با من مي‌فرستد.
احسان اجازه نمي‌دهد بهزاد كلامي حرف بزند و مي‌گويد او زبان ندارد، لال است در صورتي كه بهزاد به خوبي مي‌توانست حرف بزند.

*ما فال فروش‌ها را از گداها جدا كنيد

همزمان كه خبرنگار صدا وسيما در حال گفتن پلاتو با مضمون طرح جمع آوري گدايان بود، ناگهان يكي از پسرها با صداي بلند و كلمات كوچه خياباني خطاب به خبرنگار مذكور گفت: «حاجي؛ ما كه گدا نيستم. هي مي‌گي گداها را جمع كردند. ما فال فروشيم. ما رو از گداها جدا كن.»

* پوشيدن لباس پاره مد است

محمد 10 ساله كه تبعه كشور افغانستان است، مي‌گويد: فال‌ها را بسته‌اي 2 هزار تومان مي‌خريم و بعد 10 هزار تومان مي‌فروشيم.
به گفته محمد، روزانه 20 تا 30 هزار تومان از راه فال‌فروشي درآمد دارد و تمام پول خود را صرف خريد لباس مي‌كند. از وي پرسيدم اگر تمام پول خود را لباس مي‌خري پس چرا لباست پاره است، گفت: خانم لباس پاره مد است.

*زنم را از پدرش خريدم

مردي كه همراه همسرانش در حال تكدي‌گري بود، توسط ماموان دستگير شد. اين مرد كه به گفته خودش 20 ساله است به همراه زن 12 ساله و 14 ساله‌اش و فرزندان 8 و 10 ماهه خود (كه هر كدام از فرزندان متعلق به يك زن بود) در نازي آباد دستگير شد.
اسم اين مرد كه گلبهار بود و خود را از اهالي پاكستان معرفي كرد در رابطه با فعاليت خود، مي‌گويد: زنش را هنگامي كه طفلي بيش نبوده از پدرش خريده و وقتي به سن بلوغ رسيده با وي ازدواج كرده است.
سكينه يكي از زنان اين مرد مي‌گويد: پدرم پولي از گلبهار نگرفت و مرا به وي داد. ما خانواده‌ فقيري بوديم. گلبهار فقط خرج مرا داد تا من بزرگ شوم و حالا نيز زن وي هستم. گلبهار به جز من چند زن ديگر نيز دارد

.................................................................

این هم یه خبر عالی

دلم نیومد نذارمش

اگر چه این دو مطلب به ظاهر ربطی به هم ندارند ولی در باطنشان نشانگر عمق فاجعه برای زنان و مردان ایرانی هستند که با این همه استعدادها و نخبه گان الان چه اوضاعی اسفباری بر داخل و جلوه ی بدی در جهان خارج داریم .


يک دختر ايراني 19 ساله با دريافت درجه پروفسوري، ركورد 300 ساله سن دريافت اين مدرك علمي را شكست.

روزنامه "حريت" تركيه نوشت: "عاليه صبور" دختر 19 ساله ايراني ساكن آمريكا، نوشتن و خواندن را در 10 ماهگي ياد گرفت و در 10 سالگي دانشگاه را تمام كرد.

اين روزنامه افزود: عاليه در سن 14 سالگي مدرك دكترايش را گرفت و به‌تازگي كه به اخذ عنوان پروفسوري نايل شده، قرار است در دانشگاه "كونكوك" كره جنوبي به عنوان استاد، تدريس كند.

وي در عين اينكه رياضي‌دان ماهري است يك موزيسين زبردست نيز هست.

قبل از صبور، "كولين مك‌لاورين" به‌عنوان جوان‌ترين پروفسور جهان در كتاب ركورهاي جهان گينس قرار داشت
....................

در ادامه این خبر خوب من به وبلاگ یکی از دوستان رفتم و نوشته ای از ایشان دیدم که قسمتی از آن را برایتان می گذارم ...

........

بیکار بودم رفتم گوگل بازی. زدم “دختر 19 ساله”، بدون استاد دانشگاه و این چیزها. دیدم چه خبر شد!!! چند تاشو اینجا گذاشتم برای شما، تازه بالاتر از 18 ساله هاشو بی خیال. ولی دختر 19 ساله بودن چقدر در ایران خطرناک است.

- به روایت این کارمند سازمان ملل یک دختر 19 ساله ایرانی ساکن مشهد به فردی به نام غلام سخی فروخته شده بود، اما چون پولی را که باید به پدر دختر می داده، نداشته،

- در ايران يک دختر 19 ساله، موسوم به نازنين، که به اعدام محکوم شده بود، تبرئه شده است. وی 2 سال قبل در دفاع از خود مرتکب قتل شد.

- دختر جواني بنام دلارا دارابی، 19 ساله در شهر رشت به اعدام محكوم شده است. بعد از بروي كار آمدن احمدی نژاد، ماشين جنايت و سركوب حكومت ملاها، با شتاب بيشتري به

- پس از شناسايي جسد کارشناسان پزشکي قانوني نظريه خود را در رابطه با مرگ الهام اعلام و تاکيد کردند دختر 19 ساله بر اثر فشار خارجي بر عناصر حياتي گردن جان باخته

- به گزارش روزنامه “حريت” تركيه نوشت: “عاليه صبور” دختر 19 ساله ايراني ساكن آمريكا، نوشتن و خواندن را در 10 ماهگي ياد گرفت و در 10 سالگي دانشگاه را تمام كرد.

- سرگذشت دردناك ليلاي 19 ساله، · اعدام برای دختر 18 ساله ،این حکم در حالی صادر شد که در آن توجهی به عقب. ماندگی ذهنی لیلا و شرایط خانوادگی اش نشده بود. ..

- سرهنگ هوشمند شريفي ، رئيس پليس آگاهي استان بوشهر با اشاره به اين خبر به «جام جم» گفت: چند روز پيش دختر 19 ساله اي با مراجعه به پليس آگاهي با ارائه شکايتي

- آموزش نیوز - ناکامی در کنکور و خودکشی دختر 19 ساله

- آفتاب: دختر 19 ساله اي که حکم قصاص او به اتهام قتل عمد در ديوان عالي کشور تاييد شده است همچمان منکر جرم انتسابي است.

- دختر 19 ساله ای که برای آزادی پسر مورد علاقه اش از بازداشتگاه پلیس آگاهی استان شاکی در تشریح ماجرا به بازپرس

- نام عالیه صبور به عنوان جوانترین استاد دانشگاه دنیا در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است.

گوگل 2.600.000 مورد پیدا کرد. خودتان بگردید!

.....

برگرفته از وبلاگ آقا اجازه ؟!! http://aghaejaze.wordpress.com/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در این پست می خواستم از نابرابری زنان و عرف و قانون و زندگی زنان و ....بنویسم اما

اما 12 اردبهشت نزدیک است،

 

روز معلم روز استاد و روز هر آن کسی که کلمه ای از کتاب و یا زندگی به ما آموخت .

امسال در ایران زمین روز معلم را با غرور شکسته ی معلمان و اساتید گرامی می داریم .

چند نفر از این معلمان در زندانها بسر می برند ؟!!!برای چه ؟

 

 

چند نفر از این عزیزان برای معشیت خود مشکل دارند .، آنهمه اعتراضشان به کجا رسید ؟آیا  در این تورم روز افزون ،نظام جمهوری اسلامی قدمی برای راحتی  خانواده ی این عزیزان  برداشته ؟ یا فقط حکم انفصال از خدمت و یا برگه ی هشدار که اعتراض ممنوع است ، به دستشان داده ...

 

نمی خواهم سیاسی باشم و از سیاست هیچ نمی دانم ..اما اگر از درد این قشر از جامعه بگویم، می گویند سیاسی می نویسد .

از کارگر و اخراج کردنها ، از به تعویق افتادن حقوق و ....ونبود امنیت شغلی و از قشر مردمی که زیر خط فقر زندگی می کنند و تعداشان روز به روز بیشتر  می شود ، اگر بنویسم می گویند سرت را درد نیاور ..می برند  تورو جایی که عرب نی  انداخت ..و بابا بی خیال بچسب به زندگیت و کارت ...پول در بیار که حلال مشکلات پوله و پول و...و.

 

 

 

آنقدر از این حرفها می شنوم که گاهی با خود فکر می کنم یعنی اینان به حرفهایی که می زنند اعتقاد هم دارند یاهمینطوری به زبونشون این حرفهارو می زنند ..اگر من نمی توانم مثل آنها فکر کنم و از درد بی درمانی که جامعه را احاطه کرده ، از فساد و فحشا، از رشوه گیری و دزدی بیت المال و ... می گویم . باید حکم به بی نفسی من  بدهند ؟ یعنی برای گفتن این همه تبعیض من باید از نفس کشیدن محروم شوم ؟

 

 

با همه ی این مشکلات و این مصیبتها ، آیا اگر معلمی از درد جامعه بگوید و به شاگرانش با غیرت بودن را نشان دهد ، همراه با الفبای فارسی از پیشینه ی با شکوه فارسی از افتخارات ایران زمین ، از  تخت جمشید

از ...از ... بگوید باید حکم اعدام شدن ، بدستش بدهند ؟

 

مگر یک معلم می تواند همراه با ( آ ) از آزادی نگوید ؟

 

همراه با ( ا) از اعدام افراد بی گناه در سالیان گذشته و حال ، نگوید ؟

 

همرا با (ب) از برابری حقوق همه ی اقشار ِ ایران  نگوید؟

 

همراه با ( پ) پرنده بودن و پرواز را یاد ندهد ؟

 

همراه با (ت ) تبعیضاتی که حکومت امروزه ایران  بین اقلیتها و قومها، زن و مرد ، که همه ایرانی اند .بوجود آورده  ،   را نگوید ؟

 

همراه با ( ج ) جمع شدن و در کنار هم بودن برای رسیدن به آزادی و رفع تبعیضات را نگوید؟

 

همراه با (خ ) خم شدن پشت پدر از سختی و مشکلات زیاد زندگی در مناطق محروم و غیر محروم (حتی) نگوید؟یا از خیانت بعضی دیگر که قدرت در دست دارند ، نگوید ؟

 

همراه با (ح) ، حمایت کردن از  حرکتهای که به سوی آزادی گام بر می دارند را  نگوید ؟

 

همراه با (چ) از چروک زود هنگام  ِصورت و دستان مادر  در کمک به پدر برای تامین معیشیت خانواده ، را نگوید ؟

 

همراه با (ر) روشنی راه زندگی  را به شاگرانش نیاموزد؟

 

همراه با (ز) از زنان نگوید ؟ زنانی که مادرند و خواهر و همسر .و از قوانین   تبعیض ِ   جنسیتی ...

همراه با .................

همراه با .................

 

 

 یک معلم ،همراه با  همه ی حروف الفبا یک دنیا باید و نباید است که می تواند به بچه های کلاسش بیاموزد ، معلم به شاگرانش کنار علوم و ریاضی ، روش و راه زندگی بهتر که برای همه ی مردم باشد، می آموزد ...

 

حال آیا باید برای این اموزش برای این پرودن نسل آینده که بی خیال نباشند به نابرابری ها ، بی تفاوت نباشند به تجاوزها و حریم شکستن ها ...بی خیال نباشند به آنچه به سرزمین آباو اجدایشان می گذرد ، باید حکم اعدام بدست این معلم داد؟

 

 

آیا حکم اعدام در ایران با تمدن ، برای معلمی از دیارمان سزاوار است ؟

 

من می خواهم بدانم ، با شما هستم ،

با شما هستم ، قاضی پرونده ی معلمی که برای او حکم اعدام نوشتی ،

کسانی که حکم یک معلم را اعدام داده اید یادتان رفته که برای نوشتن حروف کلمه ی (( اعدام شود ))

((مجرم است ))، معلمی بوده که به شما یاد داده نوشتن را ؟اگر معلم نبود آیا  الان در این درجه و مفام قضاوت بودید ؟ حالا دین ِخود را معلمان اینطور ادا کردید ؟

 

آیا اعدام کردن یک معلم داغ ننگی برای شما نخواهد بود ؟

چگونه می خواهید این داغ ننگ را از پیشانی تان بزداید ؟

 

به هوش باشد که ظلم هرگز پایدار نبوده و نخواهد بود ..

بدانید که و بخوانید همانطور که معلم هایتان به شما آموختند، که:

 

تاریخ چیست و چرا تاریخ می خوانیم ؟

 

شاید یادتان رفته جوابش ؟ با شما هستم

کسانی که حکم اعدام برای معلمی ، می دهید ..با شمایم ...

اگر یادتان نیست من می گویم ، بخوانید :

تاریخ سرنوشت گذشتگان ماست ، ملتها و حکومتها ، که چطور و برای چه نابود و یا پیروز شدند ؟

و برای این تاریخ می خوانیم که از آن درس عبرت بگیرم و از تجربیات آن استفاده کنیم تا بهتر و موفقتر باشم و بتوانیم به  راهی اسانتر به پیروزی دست یابیم .

یادتان آمد ؟

 

 

در تاریخ حکومتی که ظلم کرد ،نابود شد و کسانی که همراه با این حکومت بودند و در ظلم کردن به او یاری رساند ، شاید در کوتاه مدت به مقام و ثروت رسیدند ، ولی

همراه با این حکومتها نابود شدند و دانستند که ظلم هرگز پایدار نخواهد بود ....هرگز ..ولی کمی دیر دانستند چون دیگر وجود نداشتند و به تاریخ پیوستند  و هرگز هم نام نیکی از آنان در تاریخ برده نخواهد شد.

از تاریخ عبرت بگیرید و بدانید که :

 

ظلم و ظالم  هرگز پایدار نخواهند ماند، این را تاریخ می گوید .

 

نویسنده : فرشته

........................................

در لینک زیر نامه ی فرزاد کمانگر به مناسبت روز معلم را بخوانید معلمی که در آستانه ی اعدام است:

http://www.hra-iran.org/Archive_87/711.html

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:7  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فردا: از 26 مجموعه تلویزیونی پخش ‌شده در سیمای جمهوری اسلامی ایران در سال 86، موضوع و مضمون اصلی 20 مجموعه "ازدواج، ازدواج مجدد و روابط زن و مرد" بوده است.

به گزارش خبرنگار فردا، در سال 1386 بالغ بر 26 مجموعه تلویزیونی (با احتساب چند مجموعه استانی) از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد که تنها 20 درصد این مجموعه‌ها با سوژه‌هایی جدید و از منظر موضوعاتی فارغ از بحث ازدواج و مشکلات قبل و بعد از آن و همچنین موضوع تعدد زوجات، تولید و پخش شد.

جالب آنکه در میان سریالهای با مضامین مذهبی و مناسبتی نیز این فرمول قدیمی و نخ‌نما شده استفاده از موضوع عشق مرد به زن و ایجاد کشش براساس این رابطه "دقیقا" رعایت شده است طوری که گویی نویسندگان، طراحان و مدیران شبکه‌های 5گانه تلویزیون راه دیگری جز استفاده از عشقهای کلیشه‌ای برای جذب مخاطب پیدا نمیکنند.

بنا بر این گزارش مجموعه‌های "پریدخت"، "زیرزمین"، "شکرانه"، "اغماء" و "میوه ممنوعه" که برای پخش در ماه مبارک رمضان و محرم انتخاب شده ‌بودند، نمونه‌هایی از ضعف سوژه و استفاده از ساده‌ترین فرمول عشقهای دونفره و بعضا مثلثی است. اگرچه در این میان مجموعه "میوه ممنوعه" با نگاهی جدید و آسیب‌شناسانه توانست از این ورطه تکرار رهایی یابد، اما باز هم از این قاعده تکراری پیروی میکرد.

به گزارش فردا، مجموعه‌های تلویزیونی "ترش و شیرین"(نوروز86)، "راه بی‌پایان"، "پول کثیف"، "گل بارون زده"، "به خاطر من"، "سالهای برف و بنفشه"، "بیداری"، "مدار صفر درجه"، "من نه منم" و "مار و پله" نمونه‌هایی از بی‌برنامه‌گی و دستهای خالی سازمان صدا و سیما در ارائه موضوعات مختلف بدون توسل به تنها شکل نمایش درام در ایران یعنی"ازدواج و یا ازدواج مجدد" است.

با این حال کارنامه تلویزیون در سال 86 از لحاظ ساخت مجموعه‌های تلویزیونی بدیع و خطشکن نیز در نوع خود قابل تامل است، پخش مجموعه‌هایی چون "ساعت شنی"، "حلقه سبز"، "روزگار قریب"، "رقص پرواز"، "پدرخوانده"، "بی‌صدا فریاد کن"، "یک مشت پر عقاب" و "شهریار" اگرچه با دخالت برخی مسوولین و همچنین ضعف پرداخت نهایی داستان اغلب به سرنوشت سایر مجموعه‌های تلویزیونی تبدیل ‌شدند، اما برای مخاطب تلویزیونی کشور که به سوژه‌های دم دستی دهه شصتی عادت کرده، نوعی خرق عادت محسوب ‌شد.

بنا برگزارش خبرنگار ما، این روند تکراری استفاده از فرمول عشق و ازدواج حتی در مجموعه‌های طنز نیز به خوبی (!) رعایت میشود؛ مجموعه‌های "چارخونه" در سال 86 و "پیامک از دیار باقی"، "نشانی" و "قرارگاه مسکونی" به عنوان مجموعه‌های طنز در سال 87 توانستند با حداقل خطا (!) از عهده تصویری کردن این فرمول تکراری برآیند.

با این حال این سوال وجود دارد که با وجود شورای طرح و برنامه در سازمان صدا و سیما و همچنین شورایی برای تصویب فیلمنامه، آیا روند تصویب و تولید مجموعه‌هایی با مضامین کلیشه‌ای و سطحی که تنها ذائقه مخاطب را سطحی و ضعیف میکند، ادامه دارد؟ پخش مجموعه "سرنوشت" از ابتدای سال نو در شبکه ملی، آن هم با کیفیتی بسیار نامناسب و سوژه‌ای تکراری شاید جواب این سوال را تا حدی بدهد.

بنا بر این گزارش موضوعاتی چون، اعتیاد، قرصهای روان‌گردان، روابط دختر و پسر، مشکلات جوانان از جمله سربازی و اشتغال، دنیای مجازی، دانشگاهها و دانشجویان، فقر و فحشا، فساد اقتصادی و موضوعات فرهنگی و سیاسی ـ که همواره در تولیدات تلویزیونی در رده‌های آخر قرار میگیرند ـ از جمله مواردی است که سالهاست بر اساس آن مجموعه‌ای حساب‌شده و منطبق با جریان اجتماع تولید نشده است.

اما در اتفاقی نادر، یک برنامه تلویزیونی، سیاست ترویج "زن دوم" توسط صدا و سیما را به باد انتقاد گرفت.

خانم اعظم راد جامعه شناس که در برنامه زنده "اردیبهشت" پیرامون "تقویت و تحکیم خانواده در رسانه" سخن میگفت پس از گذشت چند دقیقه از برنامه و موضوع اصلی به سیاست صدا و سیما در ترویج پدیده زن دوم حمله کرد.

ابتدا مجری زن برنامه با نام بردن از مجموعه های "میوه ممنوعه"، "نرگس" و "پیامک از دیار باقی" هدف این مجموعه ها را عادی سازی ازدواج با زن دوم و شکستن حریم خانواده دانست و گفت: ممکن است آقایان تولید و تایید کننده این مجموعه ها، آرزوی خود را در تلویزیون مطرح کنند!

کارشناس برنامه هم با بیان این که طرح ازدواج مجدد، در واقع گذاشتن نام قشنگ روی خیانت به همسر اول است، مدعی شد: حتی بسیاری از مردان در مراجعاتی که به من داشته اند از طرح مکرر موضوع "زن دوم" در صدا و سیما ناراحتند!

وی با بیان این که ممکن است گرفتن "زن دوم" بدون اطلاع همسر اول خلاف کوچک قانونی باشد اما سوء استفاده از حیثیت زنان، خلاف بزرگ اخلاقی است، همچنین خاطرنشان کرد: عدم خلاقیت تهیه کنندگان، سپردن امور به افرادی خاص و تکراری و عدم توجه به جوانان و نوآوری از سوی مسوولین صدا و سیما به سیاست ترویج "زن دوم" دامن زده است.

بر گرفته از وبلاگ هم آوا

http://www.hamava01.blogfa.com/

......................................................

آه ببنید جایگاه و منزلت ایرانی را به کجا رساندند...

روزی آوازه ایران جهان را پر کرده بود، اما اینک چطور ...

حال به چه روزی افتاده است...

(از ماست ،که بر ماست)

ارزش پاسپورت ایرانی رتبه دوم از آخر پس از افغانستان  شده است.

 

ایران امروز

 

به گزارشی نواندیش از قزوین نجفی گفت تحقیقی که توسط یک سازمان بین‌المللی در خصوص ارزش پاسپورت کشورها صورت گرفته، اظهار داشت: معیار این ارزش این بوده است که با پاسپورت کدام کشور در کشورهای بیشتری می‌توان تردد کرد و متاسفانه ایران رتبه دوم از آخر بود و بعد از ما فقط افغانستان بوده است که حالا احتمال دارد تا یکی دو سال دیگر فرق هم بکند.

نجفی اضافه کرد: حالا کسی بیاید از روی توهم بگوید این کار استکبار جهانی است و ما چون مشت محکمی به دهان استکبار زدیم و چون الان تمام مستضعفین عالم به دنبال ما هستند، دنیا با ما بد تا می‌کند، اما آیا واقعیت همین است؟

آقای احمدی‌نژاد با عملکردی که داشته است در شرایطی قرار گرفته که هر راهی را انتخاب کند در آن رستگاری وجود ندارد.

نجفی، وزیر اسبق آموزش و پرورش و عضو شورای اسلامی شهر تهران با بیان این مطلب در جمع اصلاح‌طلبان استان قزوین که در منزل حجت الا‌سلا‌م قوامی گردهم آمده بودند گفت: در بحث تغییر و تحولات هیات وزیران در صورتی که دو وزیر دیگر کابینه عوض شود، بر طبق قانون اساسی باید مجلس به کلیه هیات وزیران مجدداً رای اعتمبه گزارش هفته نامه تابان قزویناد دهد.

استاد دانشگاه صنعتی شریف افزود: اختلاف احمدی‌نژاد با اعضای کابینه آشکار شده و مجموعه‌ای ناهماهنگ شکل گرفته و از سویی دیگر رای اعتماد دوباره برای هیات وزیران باعث می‌شود که افراد معمولی جامعه هم از ضعف مدیریت کشور باخبر شوند و این‌ها در کنار موارد دیگر باعث شده دولت در پرتگاهی قرار بگیرد که در آن نه راه پس دارد و نه راه پیش.
وی اضافه کرد: البته در هر حال همه این‌ها دودش در چشم مردم خواهد رفت.

 ............................................

بدون شرح

انتخابات در ایران

انتخابات در ایران

انتخابات در ایران

انتخابات در ایران

انتخابات در ایران

 

http://www.d-a.blogfa.com/بر گرفته از وبلاگ ایران آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:12  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام داداشی خوبم

 

خیلی دلم برات تنگه ، چند ساله که از رفتنت می گذره ، غروب تمام فکرم با تو بود ...نمی تونم لحظه ی آخرین نفسهاتو  فراموش کنم ... داداشی الان که برات می گم اینارو چشام پر از اشکه ...آرزو می کردم کنارم بودی و اشکام از صورتم پاک می کردی و سرمو روی سینه ات می ذاشتی ...ای کاش بودی

 

داداشی سه سال گذشته از اون زمونی که ازم خواستی بنویسم ..حس می کردم در درونم کسی منو صدا می زد و ازم می خواست که بنویسم ...بنویسم که چی بر سرشون اوردند ... چقدر سخت گذشت تا بفهمم که چی به سر ِ تو و دوستانت اوردند .

فکر کردن به اینکه وقتی به جوخه تیر  رفتی بهت چی گذشت ..به اینکه در موقع نوشتن وصیت نامه به چی فکر می کردی و دلت می خواست بنویسی ولی نمی شد چون به ما نمی دادنش ..داداشی فکر کردن به لحظه ای که ، قراره برادرمو ببرند به جوخه منو دیوونه می کنه

با دستام سرمو می گیرم و چشامو رو هم فشار می دم و تو خودم جیغ می زنم ، اینقدر که از نا  می افتم و بی حال می شم ..

 

بعد با چند تا قرص مسکن و ارام بخش سعی می کنم بخوابم ولی تو خواب هم می بینمت که به تخت می بندنت و شکنجه می دن تورو یا تو رو تو تابوت می ذارن و حق نداری تکون بخوری ، یا اصلن ورمها و زخمهای پاهات ..مادر می گفت فقط یه بار اجازه ی  ملاقات کردنت رو  دادند می گفت نمی تونستی سرپا وایستی مرتب این پا اون پا می کردی ...مادر بیچاره ی من نمی دونست که چرا ؟ فکر می کرد که  دچار دلهره بودی چون مادرم نمی تونست فارسی حرف بزنه و وقتی به زبون محلی حرف زد از ده دقیقه وقت ملاقات  دو دقیقه رو قطع کردند و صدای شما از پشت گوشی تو اتاق ملاقات بهم نمی رسید ..خواهرم به شیشه ای که تو اونطرف بودی دست می کشید و انگاری امامزاده بودی داشت تورو با دستاش زیارت می کرد ...چقدر ساده بودند ..نمی دونستند ملاقات ممنوع یعنی اعدام ..اونقدر ساده بودند که جد کسی رو نذر می کردند که اسیرت کرده بود .افسوس به این همه ساده باوریشون ...افسوس..

 

 

ولی من می دونم اونقدر پاتو با کابل زدند که نمی تونستی سر پا  وایستی..داداشی اینقدر دلم از وضع و حال مردم می گیره از  زنان از بچه ها ..می دونی می شینم گریه می کنم کاش اینقدر کار از دستم بر می اومد که می تونستم کمکشون کنم ..یاد ِ تو می افتم گاهی با لج می گم حق این مردمه ..یادمه اونوقتی که تیربارونت کردند همه یه جوری بودند با ما ..انگاری ما جذامی  بودیم ماهارو کافر می دونستند چون یکی از خانواده ی ما برخلاف و جلو رو آخوندها در اومده بود ..الان حالا همه با افتخار ازت یاد می کنن ..ولی من یادم نمی ره که پدر همیشه در اتاق رو می بست و تنهایی برات  گریه می کرد و مادرم چقدر برای تو و به خاطرت از جونش گذاشت و چقدر زخم زبون شنید از مردم کوچه و گذر ... مادر کارهای کرد که یادت  همیشه زنده بمونه ..الانم مادر خیلی مریض و شکسته شده ...ازم خواسته بعد از مرگ اون من باید یاد تورو همیشه زنده داشته باشم گفته بعد از مرگش من هم خواهرت باشم و هم مادرت ....

 

 

داداش تو نترسیدی یا داد نکشیدی ؟ مرگ ترس داره می دونم تو هم ترسیدی ..می دونم که دلت می خواست زنده باشی ..دلت می خواست نفس بکشی ولی گفتند تو کافری وحکم به نبودنت تو این دنیا رو دادند .. می دونم کی حکم تیربارونت رو امضا کرد ..می دونم ..

 

منتظرم تا یه زمانی ببینم که چطور جوابگوی ما هست ...

 

 

داداش الانم خیلی ها مثل تو هستند .تو همون بندی که تو بودی تو اوین ...بعضی هاشون زمانی که تورو تیربارون می کردند حق رو به این آخوندها می دادند ولی الان فهمیدند که اشتباه کردند ومرگ فقط  برای همسایه نبود و سراغ اونا هم رفته ... خودشون اونجا جای شما  تو اوین هستند

 

هنوز لباسهات تمیز نگه داشتیم...

هنوز عینک تورو داریم که یه شیشه اون شکسته ..

 

 

هنوز هم دستخط تورو داریم وبا حسرت نگاه می کنیم که چه خوش خط بودی

اصلن داداشم همین خوش خطی باعث مرگت شد چون همه ازت می خواستند تو رو در و دیوار و کاغذ شعار بنویسی ...یعنی اگه بد خط بودی نمی کشتنت ؟دوستت که فقط یه مجله تو دستش بود رو هم کشتند ...مگه اون موقعها فرقی می کرد که گناهی داشته باشی یا نه ؟ همین جور می کشتند ..

 

 

داداش امشب دلم هوای تورو کرده و نشستم و با عکست حرف زدم ..همین طوری که برای شب غذا می پختم توی خودم باهات حرف می زدم ..

می گفتم دادشی 4 ماه تو اوین چی به سرت اومد ؟ داداشی لحظه ی آخر مادر رو صدا زدی یا پدر مون رو؟

 

داداشی من دلم داره برات در می آد ..داداشی تو عزیزترین  کسی هستی که دارم .. بیا ..که سرمو رو سینه ات بذارم و زار بزنم ..

داداشی دلم برای چشمهای مهربونت تنگه ..کاش بودی

کاش بودی

کاش بودی..

................................

روح وروانمون ..ما خانواده های  کشته شده ها ،هرگز آروم نیست و نمی شه

ما هرگز نمی تونیم اون لحظاتی که بر عزیزانمون گذشته رو فراموش کنیم .. نمی تونیم فراموش کنیم که حتی به جسدهای اونا رحم نکردند ..

 

 

فراموشمون نمی شه که بعد از دوماه به ما می گفتند که اعدامشون کردند.. و بیشتر خونواده ها باورشون نبود و در تاریکی شبها خاکها رو کنار می زدند و می دیدند که عزیزانشون با لباس و تن های سوراخ و شکنجه شده زیر خاکی به عمق نیم متری خوابیده اند...حتی سوختگی های تنشون و جای شکنجه هاشون هم معلوم بود..ما هرگز آثار این شکنجه ها رو فراموش نمی کنیم و یادمون هم نخواهد رفت که چه کسانی این بلا و درد رو به تن عزیزانمون تحمیل کردند ..

 

ما هرگز یادمون نمی ره که چه کسانی عزیزانمون رو شکنجه دادند و به فجیع ترین حالت اونارو کشتند ..یادمون نمی ره هرگز....هرگز

 

و منتظریم ..منتظریم تا عدالت برای خونریزان جوانانمون اجرا بشه ... با چشمهای گریان منتظریم ...

 

نویسنده: فرشته 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط زن ایرانی  |