تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی - دیداری از خاوران ... حسرت دیدار ...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 جمعه هشت شهریور ۱۳۷۸ در خاوران تهران

از دیروز تدارک رفتن داشتم، دلم پر می کشید برای مزار شهدای خاوران ،

 شش صبح حرکت کردیم ، دو نفر بودیم

نمی دونم چطور امکان داره !!خودمم باور نمی کنم .. 9.30  صبح  خاوران بودم

از چند کیلومتری نرسیده به خیابان مزار خاوران ،خودروهای  نیروی انتظامی کنار جاده منتظر بودند و اوضاع را تحت نظر داشتند .

لباس شخصی، چندین برابر از فرم پوشهای نظامی بودند که با بیسم مرتب گزارشات را  بهم می دادند .

سعی کردیم توجه نکنیم،

از کلیسا رد شدیم دم در کلیسا  سه  خودرو که یکی ون بود با ده نفر مامور بودند ، انگاری در کلیسا رو هم بستند که مبادا کسی از دیوار مشترک بین کلیسا و مزار شهدای خاوران به گلزار قربانیان راهی بیابد .

 

از تاکسی پیاده شدیم ، بروی خودمان نیاوردیم که مامورها با دست به ما اشاره می کنند .

وقتی به آن سمت خیابان  رسیدیم ، مامورها از لباس شخصی و فرم پوشها ما را محاصره کردند ..هر کدام چیزی می گفتند ..یکی می گفت برو نایست ..

یکی دیگه داد می زد بایست ..

اون یکی مدارک شناسایی می خواست ..بیشتر از پنج دوربین بود که ازما فیلم می گرفتند، طوری به صورت ما  نزدیک می کردند که بترسیم ..چقدر هم مدلهای مختلف بود ، شاید هر دوربین برای ارگانی خاص بود !!....

داد و فریاد می کردند و تمام سعی شان این بود که ما وحشت کنیم و بی مقاومتی برگردیم ..

همراهم کمی جلوتر از من گیر  افتاده بود

اصلن راهی برای رسیدن به مزار  نبود

بیشتر از بیست خودروی نیروی انتظامی به همراه چند ون و یک اتوبوس نیروی انتظامی که دست کم اطرافش یکصد مامور بودند ، فقط جلوی خیابان اصلی  منتهی به گلزار شهدای خاوران جمع شده بودند.

 

هر چی گفتم برای مزار برادرم اومدم...چندین ساعت تو راه بودیم..و..وو

فایده ای نداشت ..کارتهای شناسایی ما دستشان بود ...گفتند از اینجا بروید ..ما هم مدارکمان را خواستیم .

گفتند سوار شوید ..کارتتان را پس می دهیم

یکی از لباس شخصی آنقدر رذیلانه رفتار می کرد که گویا سرنوشت شوم ساواکی های شاه را از یاد برده ...همان لحظه این مثل قدیمی ایرانیان بیادم آمد که می گفت:

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

مامور که خیلی درشت هیکل بود به طرف ما  آمد و با بی ادبی پشت مانتوی مرا  کشید و به سمت تاکسی هلم داد و بعد به درون تاکسی پرتم کرد.دستم درد گرفته بود ....بعد هم دوست  همراه منو پرت کردند داخل

یک پیرمردرا به جلوی تاکسی انداختند.البته قبلش دسته گل را از او گرفتند  و کنار همراه من زنی را به زور سوار کردند..او هم دو دسته گل بزرگ به همراه داشت که گلها را از او گرفتند و بعد او را به سمت تاکسی هل دادند .

یک پیرمرد گلفروش با  چند دسته گل  رز  سفید و سرخ در آنطرف خیابان هم از یورش مامورها در امان نماند گلهایش را گرفتند و تحت فشار زیاد او راهم از منطقه بیرون کردند .

با این همه دسته گل بازداشتی چه کار می کنند ؟؟!!!

 و کارتهای شناسایی ما را  با  بی شرمی به درون تاکسی انداختند .

دوربین ها  تا آخرین لحظه حتی هنگامی که درون تاکسی نشستیم ، از شیشه ی کنار راننده ،از ما فیلم می گرفتند .

راننده تاکسی که هنوز مثلن گیج بود  براه افتاد.

مارا از آنجا بیرون کردند ، همه را بیرون می کردند ..

همه را بیرون می کردند ..

 من در حالی که تاکسی دور می شد به خاوران نگاه می کردم و افسوس می خوردم که چرا از مسیر دیگری  نیامدیم تا به سر مزار برسیم ..

ولی بعد در راه بازگشت متوجه شدم که از هر راه و کوره راهی که خانواده ی قربانیان می رفتند راه  را بسته بودند . عملن کسی  نتوانست به مزار شهدا برسه ( البته از جوانان) ..چرا که گویا تعدادی خیلی کم از خانواده ها که همگی مسن بودند بدرون گلزار شهدا رفتند و مراسمی اندک رو انجام دادند . در انجا هم اگر کسی دوربین بدست داشت دستگیر شد ..

با تلفن به من خبر دادند که عده ای را که مقاومت کردند دستگیر کردند و تعدادی را هم به میدان سپاه فرستادند ..و چه بسا تعدادی را هم بعد از چند روز در منزلشان دستگیر خواهند کرد بمانند سال قبل ..

مراسم امسال برگزار نشد ولی این رفتار رذیلانه باعث شد که ما برای انجام مراسمهای قربانیان مصمم تر شویم ، چرا که می دانستیم و دانستیم که اینان از خاک قربانیان هراس دارند واز دور هم جمع شدن ما وحشت دارند و اینکه هر ساله بر تعداد جوانان شرکت کننده در مراسم افزوده می شود .

 گویی اینکه این عزیزان به خاک و خون کشیده شده از زیر خروارها خاک هم مشغول سازماندهی و تربیت و آموزش نیروهای جوان هستند ..آری این عزیزان که سالهاست به جبر این دنیا را ترک کردند همچنان سرشار از وطن پرستی و مبارزه هستند که اینچنین همه را به گرد خود جمع می کنند ، خون غیرتشان در رگهای جوانان و خانوادها شان در جریان است ..

 

در راه بازگشت پیرمردی که همراه ما به اجبار سوار تاکسی شده بود از پسرش گفت و اینکه در سال 61 تیرباران شد ..کرایه برگشت رو نداشت ،  سوار تاکسی نمی شد اینرا با خجالت به  ما گفت .فقط بلیط اتوبوس در جیب داشت .(و اصرار ما  برای دریافت وجهی برای پرداخت کرایه مابقی راه بازگشتش به خانه فایده ای نداشت ). 

زنی که همراه ما از آنجا بیرون آمده بود برادرش را در سال 60 تیرباران کردند اوهم گله های از دیگر خانواده های قربانیان کرد .. که چرا شعار می دهند یا سرود می خوانند که از ورود ما به مزار ممانعت می کنند ...

در آن مسیر می توان گفت بیشتر اتومبیلها شخصی و تاکسی همگی امنیتی بودند ..

وقتی پیاده شدیم راننده تاکسی خواستار دو برابر کرایه شد و در حقیقت از ما گرفت این بود که به ماهیت راننده  شک کردیم ،

راننده در جواب اعتراض من به کرایه ی اضافه گفت که نمی خواست ما را سوار کند ..

چون به زور سوارمون کردند پس باید دو برابر کرایه بدهیم ..

لبخند تلخ و گزنده ای به راننده زدم و پیاده شدم.

وقتی به پایانه رسیدیم تا به زادگاهمان برگردیم ، متوجه شدیم که تعقیبمون کردند ...

یکی از لباس شخصی ها  آن  طرف و دیگری این طرف خیابان در کنار ما ایستاد(کلت زیر پیراهنش ، رفتار طلبکارنه اش با چشمانی که رذل بودن را نشان می داد،  روشن می ساخت که امنیتی ست )  ، تا ما سوار اتومبیل شدیم .گویا می خواستند مطمئن بشوند ما در مکانی دیگر تجمع نمی کنیم.

دیگر هر کسی را که می دیدم فکر می کردم امنیتی ست ..انگاری تمام وجود من شک بود ..

از تهران بیرون آمدیم ، در حالی که حسرت دیدار خاوران در درونمان موج می زد .

 

 افتخار می کنم  که برادری اینچنین قهرمان داشتم که هنوز اسم او و یارانش در دل قاتلهاشان لرزه می آفریند

افتخار می کنم  و حسرت می خورم که ای کاش همگی زنده بودند

ای کاش

 

فرشته

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط زن ایرانی  |