تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی - جانم به فدای ایرانم
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تمامی صورتم را مجسمه ای می کنم

با انگشتانم  ، دست بر روی  ِ  لبانش می کشم

انگشت اشاراه ام را به معنای ِ سکوت برروی ِ بینی و لبان مجسمه می گذارم .....

 

سکوت را رعایت کنید ....

خشم خود را ببلعید ...

نگاه به زیبایی نکنید ..

خندیدن باشد برای آخرت ....

گریه را الان آزادید ..

 

فحش  متری شده

مَنش   چُرتی شده

 

آدم حشری شده

حوا سوزانده شده

 

من چقدر حریصانه به مجسمه می نگرم .....

 

انگشتم را می بینم بر روی ِ صورت ِ مجسمه ی خودم...

مثل کرم می شوم ، در مجسمه خود می لولم ..

کرم می شوم و در دنیا می لولم ..

لولیدن کرمهای ِ دیگر ...به من چه !!!

جز به جز با  انگشت  ، لمس می کنم مجسمه ی خودم را

آینه به چکار می آید ..

فرمان می دهم  ..

ای کرمها  ! بشکنید همه  آینه ها را ...

ما از خودمان مجسمه که داریم ...

آینه به چکار آید ..

بی آنکه کسی باشد ..نیش خندی می زنی بر  زمان ..

زمان را به رمانها می دهی

آنان زمان را در خود نگاه می دارند ..

دستانم می لولد بر خودم ..

می پیچیم بر دور ِ خودم

دور ِ پیچک هایی که در زمانِ ِ   محو  

پیچ خوردند و محوشدند ..

زیبایی لبانم را بر می دارم ..

از خود لبی می گیرم و دیگری را به حال ِ خود رها می کنم

به من چه !!! که عاشق است !!!

 

به من چه که عاشق بودند !!!

که رفته اند !!!

من که دیر در مجسمه  ی خود لولیدم

من که دیر در ساعت زندگی کردم

..

دیر در ساعت زنده شدم .....

 

خمور .. حلقه حلقه تف می ریزم بر اداها ..بر ..

تف می ریزم بر کرم ِ درونم ..و می لولم در خود ،

دوباره ...

دوباره ها در ساعت  ، تکرار می شوند

و من دست بر مجسمه ی خود

 

لب بر لبان ِ  عاشق دارم

لب بر لبان ِ معشوق دارم

لب بر لبان ِ ایران دارم

جانم به فدای ِ ایرانم

جانم به فدای ِ ایرانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:52  توسط زن ایرانی  |