چقدر و چند به اين همه غرور شكستن ها سر خم خواهيم كرد ..
چقدر و چند خشم خود را مي بلعيم و مي گوييم درست مي شود ..
چقدر و چند خودمان را به اميد اينكه خدا بزرگ است و خودش درست مي كند ، گول مي زنيم ...چقدر و چند ....
مي خوام برگردم
مي خوام بر گردم ....
برم پيش كشته شدگان ..
تو گورستان پرسه بزنم
روي گور دسته جمعي دست بكشم ..خاكشو تو چنگ بگيرم . آروم آروم اشك ببارم كه اينجا چقدر و چند جوون به خواب آرومي فرو رفته اند ....امشب باز دلم گرفته ... هواي برادرم زده به سرم .. امشب از اون شبا هست كه هيچي آرومم نمي كنه ......دلم هواي خاوران داره
اونجا كه برادرم برا هميشه به خواب رفته ....برم اونجا ....
دم درب ورودي ، كفش هامو را مثل هميشه از پام در بيارم و لابلاي گورها راه بروم
به طوري كه روي گوري پا نذارم ... روي دل كسي .... روي سر كسي ..
بعد به خودم بخندم كه ... فرشته ديوانه شدي ...اينان خاك شده اند ... سالها گذشته ديگر نه سينه و نه سر و دست و پا ووو.....
هيچ از جسم شان نمانده .... همه خاك شده ...
درختي كه در كنار گور اينان رشد كرده را در آغوش بگيرم ..و دونه دونه برگهارو نوازش مي كنم ...
تمام برگهاي خشك شده رو آروم يه گوشه جمع مي كنم ...روشون خاك مي ريزم ...آروم ..
طوري كه تن ِ خشك شده برگا درد نگيره ..آخه خيلي شكنجه شدن همه شون...
همون جا مي شينم
كنار برگا و خاك ........اونجا همه ي دنيا واقعي اند ... همه راست و درستند ....
اونجا ...سر خاك برادرم ... دوستاش هم همه هستن ......
مي رم ... قدم مي زنم ..با خودم حرف مي زنم
برام مهم نيست كسي منو ديوونه بدونه
مهم نيست كسي منو خيالاتي بدونه
اونجا كه راه مي رم اصلن زمان يادم مي ره ..از اطرافم بي خبرم .. تمام ذهنم مي ره به خاك .. فقط مراقب پام هستم كه دارم روي ِ چه خاكي پا مي ذارم ....
مي خوام برگردم .. از اين دنياي واقعي دور بشم..اصلن بذاريد تو آسمونا باشم ...زمين باشه برا زميني ها ...مي خوام با مرده ها سير كنم ...اونا خيلي خوبن ...درك اونا به من انرژي زيادي مي ده .....
از اين همه واقعيتي كه چقدر و چقدر سخت مي شه اونا رو عوض كرد ...
از اين همه دردي كه بر همه مي ره و من نگاه مي كنم ... و كاري از دستم بر نمي آد ...
از اين همه تكرار زنداني كردنها .. اعدامها ...
مي رم تو وبلاگستان ...
مي رم مي گردم تو وبها ...مي خونمشون ...
برا شون از حسم مي نويسم ..
از حال و هواي كه ار خوندن نوشته هاشون بهم دست مي ده ، مي نويسم ...و چند شاخه گل نقاشي هم براشون مي ذارم .. بعد بيرون مي آم ...
مي رم تو وب ديگه .. همين طور ادامه مي دم
اونقدر مي خونم كه چشمام ريز مي شه ... و رنگم بر مي گرده ...
اون لحظه كوتاه نمي آم ..مي گم بچه ها تو زندون ..تو انفرادي تو بدترين شرايط سَر مي كنن ... مگه من خونم رنگين تر از اونا ست كه با خوندن چند وبلاگ رنگم زرد شده ...و دوباره باز وبلاگها رو باز مي كنم
دست از كار مي كشم مي گم..و با خودم حرف مي زنم ..مگه اينكار فايده داره؟ ....
خوب اگه خيلي مفبد نيست لااقل بي فايده هم نيست ...
اين وبلاگ رو شروع كردم كه تا مسيري خاص رو با هاش طي كنم ... اينجا با من و برادرم شروع شد ... و حالا كلي دوستان خوب هستن كه جاي ِ خالي اونو برام پر كنن ..گرچه برام برادرم نمي شن ...نمي تونم دروغ بگم ..هرگز كسي برام برادرم نمي شه ..اونقدر بهش دلبسته و وابسته هستم كه به كلمات نمي تونم وصفش كنم ..... ولي از همه خيلي ممنونم ....
الانم راضي هستم كه اونچه در توانم هست و مي تونم برا همه ي اونا كه نيستند در كنارمون و به خصوص برادرم انجام مي دم ...
زده به سرم گويا ..امشب حال ِ غريبي دارم .. خيلي غريب...خودمو نمي فهمم ... از خودم به برادرم پناه م برم .. از خودم به آغوش او مي رم ....
اصلن خودمم نمي دونم چمه ؟
پاينده باشيد همه ي شما ...![]()
![]()