تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی - داداش تو نترسیدی ؟ می دونم داد می کشیدی . می خواستی زنده بمونی و نفس بکشی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام داداشی خوبم

 

خیلی دلم برات تنگه ، چند ساله که از رفتنت می گذره ، غروب تمام فکرم با تو بود ...نمی تونم لحظه ی آخرین نفسهاتو  فراموش کنم ... داداشی الان که برات می گم اینارو چشام پر از اشکه ...آرزو می کردم کنارم بودی و اشکام از صورتم پاک می کردی و سرمو روی سینه ات می ذاشتی ...ای کاش بودی

 

داداشی سه سال گذشته از اون زمونی که ازم خواستی بنویسم ..حس می کردم در درونم کسی منو صدا می زد و ازم می خواست که بنویسم ...بنویسم که چی بر سرشون اوردند ... چقدر سخت گذشت تا بفهمم که چی به سر ِ تو و دوستانت اوردند .

فکر کردن به اینکه وقتی به جوخه تیر  رفتی بهت چی گذشت ..به اینکه در موقع نوشتن وصیت نامه به چی فکر می کردی و دلت می خواست بنویسی ولی نمی شد چون به ما نمی دادنش ..داداشی فکر کردن به لحظه ای که ، قراره برادرمو ببرند به جوخه منو دیوونه می کنه

با دستام سرمو می گیرم و چشامو رو هم فشار می دم و تو خودم جیغ می زنم ، اینقدر که از نا  می افتم و بی حال می شم ..

 

بعد با چند تا قرص مسکن و ارام بخش سعی می کنم بخوابم ولی تو خواب هم می بینمت که به تخت می بندنت و شکنجه می دن تورو یا تو رو تو تابوت می ذارن و حق نداری تکون بخوری ، یا اصلن ورمها و زخمهای پاهات ..مادر می گفت فقط یه بار اجازه ی  ملاقات کردنت رو  دادند می گفت نمی تونستی سرپا وایستی مرتب این پا اون پا می کردی ...مادر بیچاره ی من نمی دونست که چرا ؟ فکر می کرد که  دچار دلهره بودی چون مادرم نمی تونست فارسی حرف بزنه و وقتی به زبون محلی حرف زد از ده دقیقه وقت ملاقات  دو دقیقه رو قطع کردند و صدای شما از پشت گوشی تو اتاق ملاقات بهم نمی رسید ..خواهرم به شیشه ای که تو اونطرف بودی دست می کشید و انگاری امامزاده بودی داشت تورو با دستاش زیارت می کرد ...چقدر ساده بودند ..نمی دونستند ملاقات ممنوع یعنی اعدام ..اونقدر ساده بودند که جد کسی رو نذر می کردند که اسیرت کرده بود .افسوس به این همه ساده باوریشون ...افسوس..

 

 

ولی من می دونم اونقدر پاتو با کابل زدند که نمی تونستی سر پا  وایستی..داداشی اینقدر دلم از وضع و حال مردم می گیره از  زنان از بچه ها ..می دونی می شینم گریه می کنم کاش اینقدر کار از دستم بر می اومد که می تونستم کمکشون کنم ..یاد ِ تو می افتم گاهی با لج می گم حق این مردمه ..یادمه اونوقتی که تیربارونت کردند همه یه جوری بودند با ما ..انگاری ما جذامی  بودیم ماهارو کافر می دونستند چون یکی از خانواده ی ما برخلاف و جلو رو آخوندها در اومده بود ..الان حالا همه با افتخار ازت یاد می کنن ..ولی من یادم نمی ره که پدر همیشه در اتاق رو می بست و تنهایی برات  گریه می کرد و مادرم چقدر برای تو و به خاطرت از جونش گذاشت و چقدر زخم زبون شنید از مردم کوچه و گذر ... مادر کارهای کرد که یادت  همیشه زنده بمونه ..الانم مادر خیلی مریض و شکسته شده ...ازم خواسته بعد از مرگ اون من باید یاد تورو همیشه زنده داشته باشم گفته بعد از مرگش من هم خواهرت باشم و هم مادرت ....

 

 

داداش تو نترسیدی یا داد نکشیدی ؟ مرگ ترس داره می دونم تو هم ترسیدی ..می دونم که دلت می خواست زنده باشی ..دلت می خواست نفس بکشی ولی گفتند تو کافری وحکم به نبودنت تو این دنیا رو دادند .. می دونم کی حکم تیربارونت رو امضا کرد ..می دونم ..

 

منتظرم تا یه زمانی ببینم که چطور جوابگوی ما هست ...

 

 

داداش الانم خیلی ها مثل تو هستند .تو همون بندی که تو بودی تو اوین ...بعضی هاشون زمانی که تورو تیربارون می کردند حق رو به این آخوندها می دادند ولی الان فهمیدند که اشتباه کردند ومرگ فقط  برای همسایه نبود و سراغ اونا هم رفته ... خودشون اونجا جای شما  تو اوین هستند

 

هنوز لباسهات تمیز نگه داشتیم...

هنوز عینک تورو داریم که یه شیشه اون شکسته ..

 

 

هنوز هم دستخط تورو داریم وبا حسرت نگاه می کنیم که چه خوش خط بودی

اصلن داداشم همین خوش خطی باعث مرگت شد چون همه ازت می خواستند تو رو در و دیوار و کاغذ شعار بنویسی ...یعنی اگه بد خط بودی نمی کشتنت ؟دوستت که فقط یه مجله تو دستش بود رو هم کشتند ...مگه اون موقعها فرقی می کرد که گناهی داشته باشی یا نه ؟ همین جور می کشتند ..

 

 

داداش امشب دلم هوای تورو کرده و نشستم و با عکست حرف زدم ..همین طوری که برای شب غذا می پختم توی خودم باهات حرف می زدم ..

می گفتم دادشی 4 ماه تو اوین چی به سرت اومد ؟ داداشی لحظه ی آخر مادر رو صدا زدی یا پدر مون رو؟

 

داداشی من دلم داره برات در می آد ..داداشی تو عزیزترین  کسی هستی که دارم .. بیا ..که سرمو رو سینه ات بذارم و زار بزنم ..

داداشی دلم برای چشمهای مهربونت تنگه ..کاش بودی

کاش بودی

کاش بودی..

................................

روح وروانمون ..ما خانواده های  کشته شده ها ،هرگز آروم نیست و نمی شه

ما هرگز نمی تونیم اون لحظاتی که بر عزیزانمون گذشته رو فراموش کنیم .. نمی تونیم فراموش کنیم که حتی به جسدهای اونا رحم نکردند ..

 

 

فراموشمون نمی شه که بعد از دوماه به ما می گفتند که اعدامشون کردند.. و بیشتر خونواده ها باورشون نبود و در تاریکی شبها خاکها رو کنار می زدند و می دیدند که عزیزانشون با لباس و تن های سوراخ و شکنجه شده زیر خاکی به عمق نیم متری خوابیده اند...حتی سوختگی های تنشون و جای شکنجه هاشون هم معلوم بود..ما هرگز آثار این شکنجه ها رو فراموش نمی کنیم و یادمون هم نخواهد رفت که چه کسانی این بلا و درد رو به تن عزیزانمون تحمیل کردند ..

 

ما هرگز یادمون نمی ره که چه کسانی عزیزانمون رو شکنجه دادند و به فجیع ترین حالت اونارو کشتند ..یادمون نمی ره هرگز....هرگز

 

و منتظریم ..منتظریم تا عدالت برای خونریزان جوانانمون اجرا بشه ... با چشمهای گریان منتظریم ...

 

نویسنده: فرشته 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط زن ایرانی  |